جنگل نفرین شده پارت ۲۶
پارت ۲۸
شارلوت با شنیدن آن کلمه
خشکش زد.
«دخترم...؟»
به ملکه نگاه کرد.
«منظورتون... منم؟»
ملکه یک قدم جلو آمد.
اما پادشاه جنگل گفت:
«بذار خودش بشنوه.»
پادشاه شهر با عصبانیت گفت:
«تو دختر ما رو دزدیدی.»
پادشاه جنگل آرام جواب داد:
«بله.»
«اما برای کشتنش نبود.»
شارلوت گیج شد.
«پس چرا منو بردی؟»
پادشاه جنگل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون مادرت ازم خواست.»
ملکه با شنیدن این حرف
چشمهایش پر از اشک شد.
«اون شب...»
پادشاه جنگل ادامه داد:
«مادرت میدونست خطری در راهه.»
«از من خواست تو رو
از قصر دور کنم.»
شارلوت آرام گفت:
«مامانم... خودش خواست؟»
ملکه سرش را پایین انداخت.
«بله.»
شارلوت چند قدم عقب رفت.
تمام خاطراتش
در ذهنش میچرخید.
جنگل...
خانهی کوچک...
مادری که همیشه کنارش بود...
اژدهای سفید...
و پادشاه جنگل.
آرام پرسید:
«پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
پادشاه جنگل نگاهش کرد.
«چون میترسیدم وقتی حقیقت رو بفهمی...»
مکث کرد.
«دیگه منو پدرت ندونی.»
شارلوت چشمهایش
پر از اشک شد.
«تو پدر واقعی من نیستی.»
پادشاه جنگل چیزی نگفت.
شارلوت ادامه داد:
«ولی تو منو بزرگ کردی.»
صدایش لرزید.
«درسته؟»
مرد فقط سرش را تکان داد.
شارلوت اشکش را پاک کرد.
بعد به ملکه نگاه کرد.
زن هنوز گریه میکرد.
و برای اولین بار...
شارلوت فهمید چرا
صدای آن زن برایش آشنا بود.
لایککککککککک عهههههههه
شارلوت با شنیدن آن کلمه
خشکش زد.
«دخترم...؟»
به ملکه نگاه کرد.
«منظورتون... منم؟»
ملکه یک قدم جلو آمد.
اما پادشاه جنگل گفت:
«بذار خودش بشنوه.»
پادشاه شهر با عصبانیت گفت:
«تو دختر ما رو دزدیدی.»
پادشاه جنگل آرام جواب داد:
«بله.»
«اما برای کشتنش نبود.»
شارلوت گیج شد.
«پس چرا منو بردی؟»
پادشاه جنگل چند لحظه سکوت کرد.
بعد گفت:
«چون مادرت ازم خواست.»
ملکه با شنیدن این حرف
چشمهایش پر از اشک شد.
«اون شب...»
پادشاه جنگل ادامه داد:
«مادرت میدونست خطری در راهه.»
«از من خواست تو رو
از قصر دور کنم.»
شارلوت آرام گفت:
«مامانم... خودش خواست؟»
ملکه سرش را پایین انداخت.
«بله.»
شارلوت چند قدم عقب رفت.
تمام خاطراتش
در ذهنش میچرخید.
جنگل...
خانهی کوچک...
مادری که همیشه کنارش بود...
اژدهای سفید...
و پادشاه جنگل.
آرام پرسید:
«پس چرا هیچوقت بهم نگفتی؟»
پادشاه جنگل نگاهش کرد.
«چون میترسیدم وقتی حقیقت رو بفهمی...»
مکث کرد.
«دیگه منو پدرت ندونی.»
شارلوت چشمهایش
پر از اشک شد.
«تو پدر واقعی من نیستی.»
پادشاه جنگل چیزی نگفت.
شارلوت ادامه داد:
«ولی تو منو بزرگ کردی.»
صدایش لرزید.
«درسته؟»
مرد فقط سرش را تکان داد.
شارلوت اشکش را پاک کرد.
بعد به ملکه نگاه کرد.
زن هنوز گریه میکرد.
و برای اولین بار...
شارلوت فهمید چرا
صدای آن زن برایش آشنا بود.
لایککککککککک عهههههههه
- ۱۰.۷k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط