وقتی که بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

When your worst enemy,your nerves,turns into your husband.☠
چند پارتی💯
پارت پنجم💫


🎀کیم سویون🎀

مراسم نامزدی بالاخره شروع شد.
من کنار تهیونگ ایستاده بودم و سعی می‌کردم به صدای پچ‌پچ مهمونا توجه نکنم.
ته‌جون از دور برام دست تکون داد.
بعد با دست به تهیونگ اشاره کرد و لب زد:

×خوشبخت شین

تهیونگ اخم کرد.
من خندم گرفت.

+برادرت واقعاً عجیبه.
-تازه الان داری می‌فهمی؟
+نه، از بچگی فهمیده بودم.

تهیونگ خندید.
اما چند لحظه بعد، نا اون به سمتمون اومد.
لبخند می‌زد، ولی معلوم بود حالش خوب نیست.

÷تبریک میگم.

کمی مکث کردم.

+ممنون.

نا اون به تهیونگ نگاه کرد.

÷میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟

تهیونگ نگاهی به من انداخت.

-الان؟
÷فقط چند دقیقه.

تهیونگ رفت.
من هم سعی کردم خودم رو سرگرم کنم، ولی چشمم ناخودآگاه دنبال اون دوتا رفت.
چند دقیقه بعد دیدم نا اون چیزی به تهیونگ گفت.
تهیونگ سرش رو تکون داد.
بعد نا اون با ناراحتی گفت:

÷یعنی واقعاً هیچ شانسی برای من نیست؟

خشکم زد.
تهیونگ چند لحظه سکوت کرد.

-نا اون...
÷فقط جواب بده.

تهیونگ نفس عمیقی کشید.

-نه.

نا اون نگاهش رو پایین انداخت.

÷چون سویونه؟

تهیونگ این بار بدون مکث گفت:

-آره.

قلبم یک‌دفعه تند زد.
نا اون چند ثانیه ساکت موند.
بعد لبخند تلخی زد.

÷پس امیدوارم خوشبخت بشین.

و رفت.
تهیونگ برگشت سمت من.
وقتی بهش رسیدم، گفتم:

+همه‌چی رو شنیدم.
-می‌دونم.
+چرا بهم نگفتی؟
-چون نمی‌خواستم فکر کنی فقط به خاطر این ازدواج مجبورم کنارت بمونم.

نگاهش کردم.

+پس چرا می‌مونی؟

لبخند کوچیکی زد.

-چون دیگه مجبور نیستم.

سکوت کردم.
تهیونگ دستش رو جلو آورد.

-سویون...
+هوم؟
-اولش از این ازدواج متنفر بودم.
+منم.
-میدونم.

خندید.

-ولی بعدش فهمیدم چیزی که بیشتر از ازدواج اجباری اذیتم می‌کنه، اینه که ممکنه یه روز تو دیگه کنارم نباشی.

چشم‌هام گرد شد.

+تهیونگ...
-من نمی‌خوام فقط همسر آیندت باشم چون پدربزرگ تصمیم گرفته.

یک قدم نزدیک‌تر شد.

-می‌خوام خودت انتخابم کنی.

لبخند زدم.

+خیلی پررویی.
-می‌دونم.
+اعصاب‌خورد کنی.
-اونم می‌دونم.
+لجباز.
-دیگه این یکی رو قبول ندارم.

خندیدم.

+پس چی هستی؟

تهیونگ با لبخند گفت:

-کسی که دوستت داره.

چند ثانیه فقط نگاهش کردم.
بعد دستمو گذاشتم توی دستش.

+خب...
-خب؟
+منم فکر کنم دوستت دارم.

تهیونگ لبخندش بزرگ‌تر شد.

-فکر کنم؟
+زیادی خوشحال نشو.
-دیر گفتی.
+چرا؟
-چون من از همین الان خوشحال شدم.

همون لحظه صدای ته‌جون از پشت سرمون بلند شد:

×بالاخره تموم شد؟من از اول مراسم منتظر این لحظه بودم!

هر دو برگشتیم.

ته‌جون دست زد.

×تبریک میگم! بالاخره دو نفر پیدا شدن که حاضر شدن همدیگه رو تحمل کنن!

+ته جووووون!

ته‌جون فرار کرد.

×کمک! عروس داره منو می‌کشه!

تهیونگ از خنده خم شد.
و من وسط سالن، در حالی که دنبال ته‌جون می‌دویدم، برای اولین بار به این فکر کردم که شاید پدربزرگ با اون تصمیم عجیبش، چیزی را شروع کرده بود که هیچ‌کداممون انتظارش رو نداشتیم.
یک ازدواج اجباری...
که در نهایت تبدیل شد به انتخاب خودمون.

✨پایان...✨

و بالاخره این فیک هم به پایان رسید😭
ببخشید که این چند وقته پارت نزاشتم
اول اینکه چون پارت آخر بودش،باید یه پایان خیلی خوب و خوش میداشت و من ساعت ها دربارش فکر میکردم و هی خط میزدم و درستش میکردم
دوم اینکه به خاطر مدارس یکم فعالیت هام کمتر میشه ولی نه اینکه کلا نیام

درخواستی بعدی رو چند روز دیگه میزارم🥰
دیدگاه ها (۸)

چند روز از تصمیم ات برای موندن گذشته بود.رابطه‌شون دیگه مثل ...

پارت ۵۰ صبح روز بعد، لینا جلوی آینه ایستاده بود و به حرف‌های...

💜 پارت سوم | چیزی که تهیونگ فهمیدتهیونگ هنوز با همان لبخند ش...

شاگرد لوس من

پارت ۱۶

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم

«پشت نیمکت آخر»پارت ۳زنگ تفریح خورد.جون‌کوک هنوز سر جاش نشست...

قسمت هفده

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

معاملهp24جونگ‌کوک چند لحظه ساکت ماند. هنوز بی‌جان روی دست‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط