{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد
به گرفتار رهایی نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند؟! مگر می‌شود از خویش گریخت
بال تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن است که یاران ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته‌ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد
دیدگاه ها (۶)

بلدم دل بسپارم ، بلدی دل ببَری؟بلدی تا سند از قلب من احراز ک...

تو می رویبرای رفتن تو راه می شوم !تو پلک می زنیو منبرای چشم ...

‌ دشت هایی چه فراخکوه هایی چه بلنددر گلستانه چه بوی علفی می ...

رفته بودم دکترمردک دیوانهمثل من شاعر بودگفت حالت خوش نیست......

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتار رهایی نتوان گف...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد به گرفتار رهایی نتوان گ...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد» به «گرفتار رهایی» نتو...

* ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون"باد"به "گرفتــــــار رهای...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون بادبه گرفتــــــار رهایی نت...

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون «باد»به «گرفتار رهایی» نتوا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط