{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

ناگزیر از سفرم، بی سرو سامان چون باد

به گرفتــــــار رهایی نتوان گفت آزاد

 

کوچ تا چند؟! مگر می شود از خویش گریخت؟!

بال تنها غم غربت به پرستوها داد

 

اینکه مردم نشناسند تو را غربت نیست

غربت آن است که یاران ببرندت از یاد !

 

عاشقی چیست به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!

نه من از قهر تو غمگین، نه تو از مهرم شاد

 

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای

اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد

 

# عاشقانه ...
دیدگاه ها (۱)

نمی داند دل تنها میان جمع هم تنهاستمرا افکنده در تنگی که نام...

وضع ما در گردش دنیا چه فرقی می کندزندگی یا مرگ، بعد از ما چه...

تا بپیوندد به دریا کوه را تنها گذاشترود رفت اما مسیر رفتنش ر...

همراه بسیار است، اما همدمی نیستمثل تمام غصه ها، این هم غمی ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط