{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چو باد

ناگزیر از سفرم بی سر و سامان چو باد
به "گرفتار رهایی" نتوان گفت آزاد

کوچ تا چند ؟!مگر می شود از خویش گریخت
"بال" تنها غم غربت به پرستوها داد

اینکه "مردم" نشناسند تو را غربت نیست
غربت آن ست که "یاران" ببرندت از یاد

عاشقی چیست؟ بجز شادی و مهر و غم و قهر؟!
نه من از قهر تو غمگین نه تو از مهرم شاد

چشم بیهوده به آیینه شدن دوخته ای
اشک آن روز که آیینه شد از چشم افتاد ...
دیدگاه ها (۱)

چند وقت که برات اهمیت نداره گریه های منخلوت شبات دیگه شده غر...

خلوت یه شب من دیوونه با این تن سرد و سرگردوندوباره یه حس قدی...

یک بغل حرف، ولی محض نگفتن دارم !روح نفرین شده ای در قفس تن د...

حالا که دیگر دستم به آغوشت نمی رسدو بوسیدنت موکول شدهبه تمام...

وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی تا با تو بگویم غم شب های جدا...

♛ مرضیــه♜♚♥ ℒ♡ⓥℯॐ ♌🌞 علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدا را که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط