پارت هشتم

پارت هشتم

یه پسر تازه‌وارد، از بچه‌های پول‌دار آمریکایی، با اعتمادبه‌نفس اومد جلو نیلا.

– «تو همونی هستی که شب مهمونی همه داشتن ازت حرف می‌زدن؟»

نیلا لبخند زد. مؤدب، اما سرد.

– «خب… شاید. ولی اون شب گذشته.»

– «نه برای من.
می‌خوای امشب بریم بیرون؟ رستورانی تو مرکز شهر. شام مهمون من.»

نیلا داشت جواب رد می‌داد که صدای آشنایی از پشتش اومد:

– «فکر نمی‌کنم اون بخواد با کسی مثل تو جایی بره.»

پسر تازه‌وارد برگشت.
جیمین اونجا ایستاده بود. لبخندش، دقیقاً مثل یه هشدار بی‌صدا بود‌.

– «این دختر متعلق به خودشه. ولی اگه یه قدم دیگه بهش نزدیک بشی… ممکنه تو لیست گم‌شده‌ها وارد بشی.»

اون پسر عقب کشید. اما نیلا برگشت، اخم‌کرده:

– «تو چه حقی داری به‌جای من جواب بدی؟!»

جیمین ساکت شد.

برای اولین بار، حرفی نداشت.

چند ثانیه سکوت بین‌شون افتاد.

نیلا خواست بره که جیمین دستش رو گرفت.

نه محکم. نه مثل همیشه.
آروم. لرزون.

– «بمون… فقط یه دقیقه. بعدش اگه خواستی برو.»

نیلا ایستاد.

– «می‌شنوم.»

جیمین نفس عمیقی کشید. چشم‌هاشو بست.
بعد گفت:

– «وقتی برای اولین بار دیدمت…
ازت متنفر بودم.
نه چون کاری کرده بودی.
بلکه چون تو همون چیزی بودی که همیشه ازش فرار می‌کردم.
یه دختر واقعی… با مغز، با غرور، با قلب.
چیزی که من یاد گرفته بودم باهاش کاری نداشته باشم.
ولی… تو مغزم رو به هم ریختی.
تو کاری کردی که بخوام… "آدم" باشم.
نه فقط وارث یه مافیا.
نه فقط یه اسم ترسناک.
بلکه یه نفر… که بتونه لبخندت رو بدون تهدید بخواد.»

چشماش پر از التهاب شده بود.
برای اولین بار، جیمین آسیب‌پذیر بود.

– «من نمی‌خوام تو رو با زور بگیرم.
نمی‌خوام با ترس به دستت بیارم.
می‌خوام خودت… خودِ واقعیت،
یه روز بهم بگه:
"جیمین، دلم با تو آرومه."
فقط همون.»

نیلا گیج نگاهش کرد.
انتظار همچین اعترافی رو نداشت.
نه از پسری که می‌تونست آدم بکشه بدون اینکه پلک بزنه.
نه از کسی که با یه اسم، هزاران نفر ازش می‌ترسیدن.

ولی حالا... اون همون‌جا وایساده بود،
با یه قلب واقعی تو دستش.

نیلا بهش نزدیک شد. چند ثانیه تو چشماش نگاه کرد و گفت:

– «جیمین… من هنوز نمی‌دونم می‌تونم بهت اعتماد کنم یا نه.
ولی اینو بدون…
تو تنها کسی هستی که منو وادار کردی به اعتماد کردن فکر کنم.»


✦✦✦


اون شب…
نه بو*سه‌ای بود، نه آغو*شی، نه ل*مس داغی.
فقط دو تا آدم، که بالاخره با هم‌دیگه صادق شدن.

برای اولین بار، نه دشمن بودن، نه قربانی و شکارچی.
فقط…
نیلا و جیمین.


---

✧ ✧

زمان: یک هفته بعد از اعتراف جیمین

مکان: اتاق شخصی جیمین در ویلای خارج شهر (اولین بار نیلا دعوت شد، با رضایت کاملش)

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱۱)

....پنج پارتی از جیمین....

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

F

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³¹ویو میکا_____نگاهم افت...

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

چطوری می‌تونم فراموشت کنم، وقتی قشنگ‌ترین خاطره‌های زندگیم ب...

𓆩 پارت ۷۰ 𓆪 🖤ات با ناباوری به جیمین خیره شد.ـ یعنی از اول هم...

مواظبِ قلبـ.م باش🫀🫂 حتی وقتی ازت دلگیـ.رمباز دلم می‌خواد تو ...

سرنوشت(ویو من)اون شب دوباره خواب بد دیدم...همون اتاق تاریک.....

وقتی که دیگه برات مهم نیستم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط