{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیک تهیونگ

فیک تهیونگ
درخواستی
ادیتورم @karlykarly

تهیونگ : من نگفتم تو مقصری ، فقط خواستم ببینم اون دختر چقدر میتونه جلوی دیگران بی خیال باشه ، برعکس تو

ا.ت : برعکس من ؟ منظورت چیه ؟ واضح حرفتو بزن

تهیونگ : فکر کردی کی هستی که این‌جوری با من

حرف می‌زنی؟ دخترجون، تو اصلاً نمی‌دونی با کی

داری کل‌کل می‌کنی

ا.ت که عصبانی شده بود و از رفتار این چند روز

جونگ وو و حالا این پسره هم حسابی خسته بود بود

ا.ت: آقای مافیا! آقای کی هستی، اصلاً مهم نیست

کی هستی! تو فکر کردی همه چی با پول و ترس

حل میشه؟ که هرکیو دیدی می‌تونی بهش دستور

بدی سوار ماشینت بشه؟ نگه دار!

تهیونگ با تعجب و عصبانیت نگاهش کرد: چی گفتی؟

ا.ت: میگم نگه دار! همین الان! من نه دوست دختر

قبلیت هستم که با یه حرفت بترسم، نه عروسک

خیمه‌شب‌بازیِ تو. حالم از همه آدمای اطرافم بهم

می‌خوره، تو هم یکیشون!

تهیونگ پاشو گذاشت روی ترمز. ماشین با یه صدای

جیغ بدی وسط خیابون متوقف شد. قبل از اینکه

تهیونگ حتی بتونه حرفی بزنه ا.ت در رو باز کرد و

محکم کوبیدش و پیاده شد. بدون اینکه حتی

برگرده و به تهیونگ نگاه کنه به سمت خونش رفت .

تهیونگ تنها کاری که تونست تو تون لحظه بکنه این

بود که از آینه ا.ت رو نگاه کنه ، بعد اخم کرد :عجب دختریه...



سه روز بعد - دادگاه

ا.ت با چشمای پف‌کرده و کلافه داشت از پله‌های

دادگاه میومد پایین. جونگ وو ول‌کن اون نبود.

هرجا می‌رفت، مسیج می‌داد، جلوی خونه‌اش سبز

می‌شد. ا.ت هم چاره‌ای نداشت جز اینکه بره

دادگاه و از اون شکایت کنه تا خلاص شه.

همین‌طوری که داشت با حرص به زمین نگاه می‌کرد

و با خودش کل کل می‌کرد ، محکم خورد به یکی.

ا.ت: هوی! مگه کوری؟

ا. ت خواست سرش رو بلند کنه و داد بزنه، ولی دید

که اون آدم... تهیونگه. با همون کت و شلوار

گرون‌قیمتش و یه قیافه که انگار از جهنم برگشته بود.

تهیونگ: تو؟

ا.ت سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت
: «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»

تهیونگ یه نگاه به پشت سرش انداخت. هانا، همون

دختره، داشت با جیغ‌وداد از اون طرف دادگاه داد

می‌زد: تهیونگ! صبر کن! بهت میگم ما هنوز تموم نکردیم!

تهیونگ با کلافگی به هانا نگاه کرد و بعد دوباره

برگشت سمت ا.ت.
ا.
ت که فهمید قضیه از چه قراره. پوزخند زد: ا.ت :

می‌بینم که تو هم مثل من، داری از دست یه روانی

فرار می‌کنی و میای دادگاه


ا.ت که تازه فهمیده بود تهیونگ هم دقیقاً برای

همون دلیلی اومده که خودش اومده، دهنش باز موند.

تهیونگ: نگو که جونگ وو؟ همون پسری که دوست پسرته؟
دیدگاه ها (۲۰)

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏هوا بارونی بود و صدای بارون ...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

🖤 عروس مافیا | پارت پنجمعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۳ بعدازظهرا/ت ...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟻| چرا ناراحتی؟صبح روز بعد، حیاط دانشگاه شلوغ‌تر ...

جونگ‌کوک دوباره سوت زد.جونگ‌کوک: همه سر جای خودشون. از اول.ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط