مه در آغوش یخ
مه در آغوش یخ
قسمت:اول
صحنه:امارت اوبویاشیکی
اوبویاشیکی یوکا و مویچیرو رو برای یک معموریت احضار کرده بود
اوبویاشیکی:ماموریت شما در کوهستان سرد خواهد بود. شیاطینی اونجا هستند که خیلی عجیب رفتار میکنند و شیطان کش هارو میکشند. شما به اونجا برید تا جلوشون رو بگیرید.
یوکا:چشم قربان!
مویچیرو:بله قربان!
اوبویاشیکی:صبح راه بیوفتید
صبح
مویچیرو و یوکا در حال رفتن به کوهستان.
وارد شدند...
مویچیرو:اینجا چقدر ساکته!
یوکا:این سکوت مشکوکه
ناگهان صدایی از پست درختان کوهستان شنیده میشد...
یوکا:کی اونجاست؟
کسی پاسخ نمیدهد
مویچیرو:کسی نیست بیا بریم
به راه خود ادامه میدهند...
کمی بعد...
یوکا با استرس:انقار یکی داره دنبالمون میکنه!
مویچیرو:نگران نباش چیزی نیست
کمی که به راه خود ادامه میدهند شیطانی به آنها میگوید:مراقب باشید مرگ نزدیکه!
یوکا و مویچیرو تا میخواستند کاری بکنند ناگهان زیر پایشان خالی میشود و به قلعه بینهایت می افتند
مویچیرو:اینجا کجدست؟
یوکا:اگر اشتباه نکنم اینجا قلعه بینهایته!
مویچیرو:باید خیلی مراقب باشیم!
همین طور که کنار هم به راه خود ادامه میدهند مویچیرو ناپدید میشود
یوکا:مویچیرو؟کجا رفتی؟حالا من چیکار کنم تز کجا پیداش کنم؟ آه اشکال نداره باید ادامه بدم
یوکا وجود کسی را پشت سرش احساس میکند.
یوکا:ت...تو ک...کی هستی؟
موزان:چه جالب یه دختر تنها اونم اینجا؟عجیبه تو یوکا میزاکی هاشیرای یخ نیستی؟
یوکا:هااااااا تو از کخا منو میشناسی..نکنه...نکنه تو موزانیییی
موزان:ها...بلاخره...پیدات کردم
موزان:هاهاها...توی دختر بیچاره ای هرگز شانس زنده موندن رو نداره
یوکا با عصبانیت:دهنتو ببندددد
یوکا:تنفس یخ فرم هفتم قلمرو ابدی یخبنداننننن
با یک ضربه محکم به موزان صدمه میزند و خون روی صورتش پخش میشود
موزان:آفرین معلومه خیلی تمرین کردی. واقعا فکر کردی میتونی منو بکشی؟
صحنه:مویچیرو در کنار کوکوشیبو
مویچیرو با تمام قدرت میجنگد و سعی میکند به کوکوشیبو صدمه بزند
کوکوشیبو:واقعا تمام قدرتت همین بود؟
مویچیرو:من تا آخر میجنگم!
کوکوشیبو:پس بیا...ببینم تا کجا میتونی مقاومت کنی!
پایان قسمت اول
قسمت:اول
صحنه:امارت اوبویاشیکی
اوبویاشیکی یوکا و مویچیرو رو برای یک معموریت احضار کرده بود
اوبویاشیکی:ماموریت شما در کوهستان سرد خواهد بود. شیاطینی اونجا هستند که خیلی عجیب رفتار میکنند و شیطان کش هارو میکشند. شما به اونجا برید تا جلوشون رو بگیرید.
یوکا:چشم قربان!
مویچیرو:بله قربان!
اوبویاشیکی:صبح راه بیوفتید
صبح
مویچیرو و یوکا در حال رفتن به کوهستان.
وارد شدند...
مویچیرو:اینجا چقدر ساکته!
یوکا:این سکوت مشکوکه
ناگهان صدایی از پست درختان کوهستان شنیده میشد...
یوکا:کی اونجاست؟
کسی پاسخ نمیدهد
مویچیرو:کسی نیست بیا بریم
به راه خود ادامه میدهند...
کمی بعد...
یوکا با استرس:انقار یکی داره دنبالمون میکنه!
مویچیرو:نگران نباش چیزی نیست
کمی که به راه خود ادامه میدهند شیطانی به آنها میگوید:مراقب باشید مرگ نزدیکه!
یوکا و مویچیرو تا میخواستند کاری بکنند ناگهان زیر پایشان خالی میشود و به قلعه بینهایت می افتند
مویچیرو:اینجا کجدست؟
یوکا:اگر اشتباه نکنم اینجا قلعه بینهایته!
مویچیرو:باید خیلی مراقب باشیم!
همین طور که کنار هم به راه خود ادامه میدهند مویچیرو ناپدید میشود
یوکا:مویچیرو؟کجا رفتی؟حالا من چیکار کنم تز کجا پیداش کنم؟ آه اشکال نداره باید ادامه بدم
یوکا وجود کسی را پشت سرش احساس میکند.
یوکا:ت...تو ک...کی هستی؟
موزان:چه جالب یه دختر تنها اونم اینجا؟عجیبه تو یوکا میزاکی هاشیرای یخ نیستی؟
یوکا:هااااااا تو از کخا منو میشناسی..نکنه...نکنه تو موزانیییی
موزان:ها...بلاخره...پیدات کردم
موزان:هاهاها...توی دختر بیچاره ای هرگز شانس زنده موندن رو نداره
یوکا با عصبانیت:دهنتو ببندددد
یوکا:تنفس یخ فرم هفتم قلمرو ابدی یخبنداننننن
با یک ضربه محکم به موزان صدمه میزند و خون روی صورتش پخش میشود
موزان:آفرین معلومه خیلی تمرین کردی. واقعا فکر کردی میتونی منو بکشی؟
صحنه:مویچیرو در کنار کوکوشیبو
مویچیرو با تمام قدرت میجنگد و سعی میکند به کوکوشیبو صدمه بزند
کوکوشیبو:واقعا تمام قدرتت همین بود؟
مویچیرو:من تا آخر میجنگم!
کوکوشیبو:پس بیا...ببینم تا کجا میتونی مقاومت کنی!
پایان قسمت اول
- ۴۴۶
- ۱۵ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط