My Arirang

My Arirang
Part ۱۸

جونکوک آروم بلند شد و در حالی که هنوز هم خواب آلود بود بدون توجه به تهیونگ به سمت وان چوبی حمامش رفت که در پشت یک رگال قرار داشت و در مسیر لباس هایش رو درمی‌آورد که ... ناگهان با شنیدن صدای تا مفهومی از فرمانده ...یاد تهیونگی افتاد که هنوز تو اتاق بود اما وقتی برگشت با صحنه ای مواجه شد که باعت شد جوری بلند بلند بخنده که به جایی تکیه بده


(وقتی جونکوک برگشت که تهیونگ رو ببینه با تهیونگی روبرو شد که با زبانی بند آمده دهانی نیمه باز برای حرف زدن و دست چپش که جلوی چشم هایش بود تا شاهزادرو در حال لخت شدن نگاه نکنه مواجه شد و ناخداگاه گاه به فرمانده خندید )

صدای قهقهه جونکوک داخل اتاق شنیده میشد ....


جونکوک: وای خدا تو ،،، تو چرا چشاتو بستی ! عیب نداره بدن منو ببینی تو حتماً توی جنگ های زیادی بودی پس بدن سربازانت رو موقع حمام هم دیدی وای ،خدا تو .... واقعاً بامزه ای فرمانده



تهیونگ:( دوچار لُکنت عصبی شد) م،،،مم،ممممن بامزه نیستم !!!! شاهزاده !!!!!


جونکوک: آخی الهی باشه میخوای پشت بهم وایسا اینقدر خجالت نکشی ( افکار ؛ احساس میکنم بی دلیل ازش می‌ترسیدم اون خیلی مهربونه و بامزه تر از تصورمه)

تهیونگ به سرعت پشت کرد و تقریباً بلند گفت

تهیونگ:(عصبی و سرخ از خجالت ) من خجالت نمی‌کشم!!!!!


جونکوک واقعاً نتونست شیطنتش رو کنترل کنه از این حالت مرد خوشش اومده بود پس از پشت به او نزدیک شد و روی نوک پا ایستاد و با شیطنت گوش های سرخ آلفا رو فوت کرد و همین شاهزاده برگشت جیغ تسنعیی زد و به سرعت فرار کرد پشت رگال


تهیونگ: (زمزمه) پدرسوخته ... .

.
.
.

عمارت مین-مرکز پایتخت
.
.
.

(صدای شمشیر زنی شدید )

این چهارمین سربازی بود که با ضربه شدید و ناگهانی یونگی به زمین افتاد ...

پیشکار: قربان استراحت نمیکنید الان حدوداً سه ساعت که ...مداوم دارید شمشیر میزنید سرباز ها دیگه

یونگی: خفه شوووو


با فریاد ژنرال عصبی همه خفه شدند و یونگی با خشم شمشیر را پرتاب کرد جوری که مستقیم داخل یک درخت گیلاس فرو رفت و گیر کرد ....


یونگی: وااااااااااانگ!!!!!!!


وانگ که سرباز پیغام رسان ژنرال بود با سرعت به او نزدیک شد و تعظیم کرد که

یونگی: این چرندیات رو بزار کنار می‌خوام به قصر سلطنتی بری و به تهیونگ بگی می‌خوام ببینمش همین امشب

وانگ: چشم سرورم

یونگی: (روبه سربازان) شمام گورتون رو گم کنید این مدلی توی جنگ پنج دقیقه هم زنده نمیموندید برید خونه و از پدر و مادرتون طلب بخشش کنید بابت تک تک برج هایی که تا الان خوردید!!!!!


سربازان: چشم قربان


یونگی باز دستی به بینیش کشید و با رَد باریک خونی که ازش جاری بود مواجه شد که ...

پیشکار: آم سرورم مطمئنید نمی‌خواهید پزشک شمارو ببینه آخه ...

یونگی به دلیل سر دردی که داشت دستی به پیشانیش کشید و گفت

یونگی: نه ،،، اون درمان درد منو نداره ،هیچ کس بجز یه اومگا نمیتونه حال منو خوب کنه الان

پیشکار: قربان اگه نیاز به رابطه دارید من میتونم براتون تعدادی اومگا پیدا ...

پیشکار با گرفته شدن چونش توسط یونگی جوری لال شد که حرفش رو فراموش کرد

یونگی: یک بار دیگه جایگاه اومگایی که من می‌خوامش رو با فاحشه ها مقایسه کنی کاری میکنم بابت زندگی نه‌تنها خودت بلکه کل خاندانت التماسش کنی !!!! فهمیدی!!!!!!!

پیشکار: ب،،،،بله

یونگی: نشنیدم!!!!!!!!!!!!!

پیشکار: غلط کردم قربان بله ... منو ببخشید


یونگی: از جلو چشمام گمشووووووو
.
.
.

در مسیر بازار شهر
.
.
.

( دو فرد سوار بر اسب)

پیشکار: قربان مطمئنید این فکر خوبیه؟ آخه ایشون خیلی اون روز از دست شما ناراحت بودنا ...
و و جناب مین هم خیلی عصبانی میشن اگه بفهمه شما باز دارید به دیدن شاهزاده میرید

جیمین: اینقدر از یونگی نترس! اون به من و اطرافیانم صدمه نمیزنه یا حداقل چیزی که بدونه ناراحتم می‌کنه ...

پیشکار: ببخشید قربان شما الان میرید که شاهزاده شمارو نقاشی کنه ؟

جیمین: میگم باهام قهره بعد تو میگی نقاشیییی!!!!

پیشکار: نه قربان یه ایده ای دارم اگه شما بتونید با شاهزاده آشتی کنید و ایشون نقاشی شمارو بکشه میتونید اون نقاشی رو به جناب مین بدید تا ایشون هم کار خطرناکی نکنه

جیمین: وای خدای من چه فکر بکری تو واقعاً خیلیــــــــ احمقییییییییییی!!!!!!
(چند ضربه با بادبزن به پیشکار زد)

جیمین: با حرفایی که من بهش زدم اگه این کار رو بکنم فکر می‌کنه می‌خوام بسوزونمش که اون نقاشی بهش دادم!!!احمق

پیشکار: آخه قربان منو چرا میزنید ،خب شما بودید که راجب رابطتون با شاهزاده دروغ گفتید خب...

جیمین: وای وای یادم ننداز الان فقط می‌خوام جونکوک رو ببینم و باید به این فکر کنم چطور باید از دلش دربیارم ...
دیدگاه ها (۰)

𝓥𝓸𝓻𝓸𝓳𝓪𝓴 𝓮 𝓶𝓪𝓷⁴توی راه برگشت به خونه، جیمین با اخم و سکوت، پش...

BTS Reaction | جرئت حقیقت وقتی جرئت می‌کنی بهشون بگی «اگه جر...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵همه برگشتن سمت رینا.ری...

𓆩 پارت ۵۳ 𓆪 🖤جیمین هنوز داشت به ات می‌خندید که گوشی‌اش زنگ خ...

dark life = 43ات کتاب رو بست. «چی؟»تهیونگ بلند شد و دستش رو ...

My professorChapter: 2Part: 106(بچها پارت ۱۰۶ گزارش شده بودم...

پارت ۱۳

#عشق_یا_گلوله؟ 𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁸ویو میکا_____ماشین هن...

پارت ۵۰دو هفته از خاکسپاری گذشته بود. تهیونگ و رزا بی‌سروصدا...

ببخشید این پارت رو جا گذاشتمپارت ۳۳یونگی میخوای چطور تنبهش ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط