{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

وان شات

وان شات
𝓒𝓱𝓪𝓷𝓶𝓲𝓷✞
.
.
.
«و روزی ابلیس رو به روی خدا زانو زد چون، دیوانه‌ی فرشته‌اش شده بود.»


هیچ‌کس باور نمی‌کرد آن زانو زدن از سر توبه باشد.
بهشت آن روز بوی سوختن می‌داد؛ نه از آتش، که از غروری که سال‌ها در تاریکی قد کشیده بود و حالا زیر نور، ترک می‌خورد.

نام فرشته سونگمین بود.
بیست‌وسه سال بیشتر از خلقتش نمی‌گذشت و هنوز نگاهش آن‌قدر شفاف بود که اگر به جهنم خیره می‌شد، شعله‌ها شرم می‌کردند. بال‌هایش سفید نبود؛ سپید *بودن* از او معنا می‌گرفت. راه که می‌رفت، انگار سکوت هم به احترامش آهسته‌تر نفس می‌کشید.

کریستوفر، فرمانروای نیمه‌ویران تاریکی، هیچ‌گاه به چیزی جز سلطه ایمان نداشت. قلبش سال‌ها پیش در نخستین جنگ آسمانی خاکستر شده بود و آنچه در سینه داشت، بیشتر به حفره‌ای گرم می‌مانست تا قلبی تپنده.
او به زانو زدن باور نداشت. به خواهش هم نه.
اما به سونگمین چرا.

اولین بار که فرشته را دید، گمان کرد خطای دید است؛ نوری که اشتباهی به قلمرو او لغزیده. اما نور اشتباه نمی‌کند. نور می‌داند کجا باید بتابد.
سونگمین آمده بود تا پیامی بیاورد؛ پیامی درباره‌ی صلحی که هرگز امضا نمی‌شد. صدایش نرم بود، اما نه از ضعف؛ از اطمینان. گفت:
«حتی تاریکی هم می‌تواند خانه‌ی نور شود، اگر بخواهد.»

کریستوفر خندید؛ خنده‌ای که دیوارهای جهنم را ترک داد.
اما آن شب، وقتی تنها شد، برای نخستین بار سایه‌ی خودش را غریبه یافت. انگار چیزی در درونش، سال‌ها پیش مرده نبود؛ فقط خوابیده بود.

دیدارها تکرار شد. هر بار به بهانه‌ای؛ مذاکره، تهدید، هشدار.
اما حقیقت این بود که ابلیس، مشتاق شنیدن صدای فرشته بود.
سونگمین از رنج انسان‌ها می‌گفت، از اشکی که پیش از سقوط از چشم، دعا می‌شود. و کریستوفر گوش می‌داد؛ نه چون قانع شده بود، بلکه چون صدای او را می‌خواست، همان‌طور که بیابان باران را می‌خواهد، حتی اگر باور نداشته باشد سبز خواهد شد.

روزی سونگمین دستش را بر سینه‌ی او گذاشت.
نه از سر عشق؛ از سر شفقت.
گفت: «اینجا هنوز می‌تپد.»

و کریستوفر فهمید بزرگ‌ترین شکنجه برای موجودی چون او، نه آتش است و نه عذاب—بلکه امید است. امیدی که از چشم‌های پسری بیست‌وسه‌ساله به درونش نشت کرده بود.

پس آن روز، در برابر تختی که از نور ساخته شده بود، زانو زد.
نه برای بخشش.
نه برای بازگشت.
بلکه برای اعتراف.

گفت:
«اگر قرار است نابود شوم، بگذار به گناه دوست داشتن پاک‌ترین مخلوقت باشد.»

بهشت در سکوت فرو رفت.
سونگمین گریست؛ نه از اندوه، که از درکی تازه: حتی شر مطلق هم می‌تواند عاشق شود، اما عشق برای او رستگاری نیست—مکاشفه است.

و خدا چیزی نگفت.
زیرا گاهی بزرگ‌ترین پاسخ، اجازه دادن به سوختن است.

می‌گویند از آن پس، جهنم اندکی روشن‌تر شد.
نه چون آتش فروکش کرد،
بلکه چون در تاریک‌ترین نقطه‌اش، شیطانی بود که هر شب نام یک فرشته را زیر لب زمزمه می‌کرد—
و همان زمزمه، سنگین‌ترین مجازات او شد.

★★★★★★★★★★★★★★★★
#chanmin
#چانمین
#Chris
#seungmin
دیدگاه ها (۴)

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ²کیم ته‌وون، پدر عمارت، ...

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۲۴بعد از ناهار، چهار امگا به سمت کلاس ...

دستم را به آسمان بردم، آرزوهایم به آن نمی‌رسندشب بی‌ستاره، ب...

when silence became a scream p24

رمان: فراموش شدهفصل ۷: فرار و خاکسترعمارت شروع به سوختن کرد؛...

𝒲𝒽𝑒𝓃 𝐿𝒾𝑔𝒽𝓉 𝑀𝑒𝑒𝓉𝓈 𝒮𝒽𝒶𝒹𝑜𝓌Part 13هیچ‌کس حرف نمی‌زد.همه به جمله‌...

بعضی‌ها فکر می‌کنند وقتی زخمت زدند، قصه‌ات تمام شده؛ نمی‌دان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط