{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به مناسبت تولد یونگی وانشات از یونگی براتون آوردم !

به مناسبت تولد یونگی وانشات از یونگی براتون آوردم !

............................................................
(یونگی به عنوان دوست پسرت )

اون روز تولد یونگی بود و یونگی حتی یادش نبود ‌ه امروز تعطیل هستش یا نه ! و این فرصت خوبیه که تو سوپرایزش کنی پس وقتی صبحانه ات رو خوردی حاضر شدی و رفتی خرید اول رفتی باد کنک های سفید و مشکل گرفتی و بعد یه شمع عددی و بعد یه کیک کیک خیلی خشگل که سلیقه ی یونگی هم باشه خریدی و رفتی خونه بادکنک هارو یکی یکی باد کردی و خونه رو تزئین کردی و زنگ زدی به نامجون : الو سلام نامجون هیونگ خوبی؟ کی میاین ؟
نامجون : سلام ا/ت ما چند دقیقه دیگه می‌رسیم ؟
ا/ت : اوکی !
اعضا بعد از چند دقیقه زنگ در رو زدن و تو در رو باز کردی
هوسوک : وای اینجا خیلی کیوت شده !
تو لبخندی زدی و با اعضا رفتین چراغ ها رو خاموش کردین و کیک رو آوردین و شمع هارو روشن کردین و جونگکوک رفت بالا س صندلی کنار در وایساد که وقتی یونگی میاد برف شادی بریزه سرش و تقریبا الان ها بود که یونگی بیاد و بعد از چند دقیقه یونگی رمز در رو زد و وارد شد اول تعجب کرد که چراغ ها خاموشه و بعد چراغ ها روشن شد و جونگکوک برف شادی ها رو ریخت روی سر یونگی و همتون شرو کردین آهنگ تولد خوندن و تو و اعضا با کیک دارد شدین و یونگی همینجوری بهت نگاه می‌کرد و کم کم لبخند روی لباش نمایان شد و اول آرزو کرد و بعد شمع ها رو فوت کرد و همه دست زدین و کیک رو بریدین و خوردین و بعد همه ی اعضا کادو هاشون رو دادن و بعد از ساعت ها اعضا رفتن و تو و یونگی موندین تو کادویی که هفته ها روش فکر کردی رو از اتاق براش آوردی یه گیتار بود دقیقا همون گیتاری که خیلی دلش می‌خواست تو کادو رو گرفتی جلوش و اول یونگی با تعجب نگاهش کرد و بعد آروم گفت : ا/ت این......این مال منه !؟
تو با لبخند جواب دادی : آره مال خودته !!!!
یونگی گیتار رو ازت گرفت و گذاشتش روی مبل و بلند شد و خیلی محکم بغلت کردی تو هم بغلش کردی و بعد از چند ثانیه صورتت رو آروم بین دست هاش قاب کرد و یه بوسه ی طولانی و شیرین رو باهات شروع کرد و بعد از چند دقیقه هر دو نفس کم آوردین و از هم جدا شدین و یونگی دوباره بغلت کرد و آروم توی گدشت گفت این هدیه خوبه ولی تو بهترین هدیه ی زندگی بودی و هستی !
. پایان .
دیدگاه ها (۳)

ادامه سناریو

True Love⑦آخر هفته بعدازظهربهش گفته بودم امروز به جای مطب بر...

یونگی ویوکانگ لی رفت بیرون معلوم بود ا/ت میخواد گریه کنه آخی...

سناریو سو پارت اخر

#تکپارتیموضوع:(وقتی تولدشه)فلیکس/ا.تصبح، زمانی که فلیکس از خ...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط