حمایت کنید.بازنشر دهید

🗝️ کلید جادویی مادربزرگ

مادربزرگم یک کلید بزرگ و قدیمی داشت؛ از همان کلیدهای آهنی که وقتی توی دستش می‌گرفت، صدای خاصی می‌داد. من هر بار که آن را می‌دیدم، با خودم می‌گفتم: «این یک کلید جادویی است.»

در دنیای کودکانه‌ام باور داشتم این کلید می‌تواند همه درهای خانه را باز کند؛ درِ اتاق‌ها، انباری، حیاط و حتی صندوقچه قدیمی. بعدها که بزرگ‌تر شدم فهمیدم آن روزگار، خیلی از قفل‌های خانه را با کلیدهایی شبیه به هم می‌ساختند و گاهی یک کلید، چند قفل را باز می‌کرد.

اما راستش را بخواهید، دلم همان باور کودکانه را بیشتر دوست دارد...

کاش هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شدیم. کاش هنوز هم فکر می‌کردیم بعضی کلیدها جادویی‌اند، بعضی صندوقچه‌ها پر از راز هستند و پشت هر دری، دنیایی از شگفتی منتظر ماست.

شاید بزرگ شدن یعنی فهمیدن واقعیت‌ها؛ اما کودکی یعنی باور کردن معجزه‌ها... و چه دنیای قشنگی بود وقتی هنوز به جادوی یک کلید قدیمی ایمان داشتیم. 🌿
https://eitaa.com/gesegoyik
دیدگاه ها (۰)

پارت دوم: کلیدِ طلایی قفل در قفلپیام رمزی روی صفحه‌ی رادیو ث...

dark life = 48ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت د...

فاصله یک لبخند تا جنون

A Love Transcending CenturiesPart 7کتابخونه‌ی قصر، از اون کت...

رمان : فقط به من نگاه کن#𝗝𝘂𝘀𝘁_𝗹𝗼𝗼𝗸_𝗮𝘁_𝗺𝗲Part_6 فصل سوم | اتا...

Heir of Light and Darknesspart : 17تهیونگ رو به اتاقی تاریک ...

LESSON

🍷 شراب قرمزپارت ۱۲ | کلید قرمزصدای باران تمام خانه را پر کرد...

Five

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p61وسط کتابخونه، ساعتی قدیمی آروم تیک‌تاک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط