ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت دراز کشیده ب

ات تمام شب رو با چشم‌های باز گذروند. روی تخت دراز کشیده بود، ولی خوابش نمی‌برد. صورتش هنوز از سیلی‌های دیشب می‌سوخت و پهلوش از لگد تهیونگ کبود شده بود. ولی درد جسمی هیچ بود در مقابل دردی که توی قلبش پیچیده بود. اون اعتمادی که دو هفته با هزار امید ساخته بود، دیشب با یه مشت و یه لگد خرد شده بود. تهیونگ برنگشته بود. شاید هیچ‌وقت هم برنگشته بود. شاید اون دو هفتهٔ عاشقانه فقط یه نقاب دیگه بود. یه نقاب برای این‌که ات رو بیشتر به خودش وابسته کنه. و ات... ات احمقانه باور کرده بود.

صبح، صدای در اتاق رو شنید. قفل باز شد. یکی از نگهبان‌ها یه سینی صبحانه گذاشت روی میز و بدون هیچ حرفی رفت. در دوباره قفل شد. ات بلند شد. به سینی نگاه کرد. تخم‌مرغ، نون، چای. همون صبحونه‌ای که دو هفته پیش با عشق درست می‌کرد. ولی حالا... حالا فقط یه غذای سرد بود.

ات به سمت پنجره رفت. ماشین‌های تهیونگ توی حیاط نبودن. یعنی رفته بود. ات نفس عمیقی کشید. حالا وقتش بود. باید می‌فهمید. باید می‌فهمید که چه خبره. چرا تهیونگ دوباره تبدیل به هیولا شده. چرا دوباره به جیمین تهدید کرده. و مهم‌تر از همه... جیمین کجاست؟ چرا هیچ خبری ازش نیست؟

ات به سمت در رفت. قفل بود. ولی ات می‌دونست که قفل‌های این عمارت قدیمی، همیشه یه راه فرار دارن. یادش افتاد که یه بار توی کتابخانه، یه کتاب قدیمی دربارهٔ قفل‌های antique خونده بود. سنجاق سرش رو برداشت و توی قفل فرو کرد. چند ثانیه کار کرد. عرق سرد روی پیشونیش نشست. «خواهش می‌کنم... خواهش می‌کنم...»

کلیک!

قفل باز شد. ات نفسش رو حبس کرد. در رو آروم باز کرد و سرش رو بیرون آورد. راهرو خالی بود. نگهبان‌ها احتمالاً شیفتشون عوض شده بود. ات پاهای برهنه‌اش رو روی فرش ضخیم راهرو گذاشت و به سمت دفتر تهیونگ دوید. در دفتر قفل بود. ولی این قفل هم با همون سنجاق سر باز شد.

ات وارد دفتر شد. بوی ویسکی و دود سیگار هنوز توی هوا بود. ات به سمت میز تهیونگ رفت. کشوها رو یکی‌یکی باز کرد. مدارک، نامه‌ها، عکس‌ها. هیچی. تا این‌که به کشوی آخر رسید. قفل بود. یه قفل کوچیک فلزی. ات سنجاق سرش رو دوباره برداشت. این بار چند دقیقه طول کشید. ولی بالاخره قفل باز شد.

کشو رو باز کرد. یه پوشهٔ کرم‌رنگ توش بود. ات اون رو بیرون آورد. دست‌هاش می‌لرزید. پوشه رو باز کرد. اولین چیزی که دید، عکس جیمین بود. عکس برادرش. با یه ضربدر بزرگ قرمز روی صورتش. ات نفسش رو توی سینه حبس کرد. قلبش از حرکت ایستاد. دستش رو روی دهنش گذاشت.

زیر عکس، با خط تهیونگ نوشته شده بود: «کارت تموم شد.»

ات عکس رو توی دستش فشرد. برگه‌های دیگه‌ای هم توی پوشه بود. گزارش‌های پلیس. عکس‌های صحنهٔ جرم. و یه برگهٔ رسمی. گواهی فوت. اسمش: پارک جیمین. تاریخ: سه هفته پیش. علت فوت: نامشخص. جسد تیکه‌تیکه شده و در دریا رها شده است.

ات روی زمین فرو ریخت. پوشه از دستش افتاد. برگه‌ها روی فرش پخش شدن. ات زانو زد. دست‌هاش رو روی صورتش گذاشت. و برای اولین بار بعد از مدت‌ها، یه فریاد از ته گلوش بیرون زد. فریادی پر از درد، پر از خشم، پر از نفرت. جیمین مرده بود. برادرش مرده بود. و قاتلش... قاتلش همون مردی بود که دیشب کنارش خوابیده بود. همون مردی که بهش گفته بود دوستش داره. همون مردی که باهاش زیر بارون رقصیده بود.

ات هق‌هق کرد. اشک‌هاش مثل سیل جاری شد. بدنش می‌لرزید. «جیمین... جیمین...» زمزمه می‌کرد. «منو ببخش... منو ببخش که نفهمیدم... منو ببخش که... که باورش کردم...»

بعد از چند دقیقه، ات سرش رو بلند کرد. چشم‌هاش سرخ و خیس بود. ولی یه چیز توی نگاهش عوض شده بود. یه چیزی سرد. یه چیزی محکم. نفرت. نفرت خالص. ات بلند شد. پوشه رو برداشت. عکس جیمین رو توی جیبش گذاشت. و به سمت در دوید.

باید فرار می‌کرد. باید از این عمارت لعنتی خارج می‌شد. باید می‌رفت. به کجا؟ نمی‌دونست. ولی باید می‌رفت. قبل از این‌که تهیونگ برگرده. قبل از این‌که دوباره بتونه گولش رو بخوره.
دیدگاه ها (۰)

𓆩 پارت ۳۵ 𓆪 🖤🥀در باز شد و مردی وارد اتاق شد.یک پوشه‌ی مشکی د...

چندپارتی تهیونگ

تکپارتی جونگ کوک

ساعت ۹ شب بود. اَت از عصر منتظر تهیونگ بود تا باهم شام بخورن...

پارت ۱۹۵

سناریو

صدای زنگ که پیچید، ات با ذوق وسایلش رو جمع کرد. امروز جیمین ...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇20ویو هویج:روز بعد، مدرسه مثل همیشه ...

برادر ناتنی

نخ هایی که دلم رو بهت دوخت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط