LESSON
𝐋𝐄𝐒𝐒𝐎𝐍
فصل دوم | پارت ۲۱ | نقطهی قرمز
همه ساکت به نقشه خیره شده بودند.
دانیل آرام گفت:
ـ «این علامت قبلاً اینجا نبود.»
جونگکوک نقشه را برداشت.
ـ «پس یکی همین الان اضافهش کرده.»
سوا به نقطهی قرمز نگاه کرد.
ـ «ولی کجاست؟»
دانیل نقشه را چرخاند.
چند لحظه بعد چشمهایش گرد شد.
ـ «این...»
لنا پرسید:
ـ «چی؟»
دانیل با انگشت روی نقطه زد.
ـ «مزون سوا.»
سوا خشکش زد.
ـ «مزون من؟»
جونگکوک فوراً گفت:
ـ «باید برگردیم.»
دانیل مخالفت کرد.
ـ «اگه این دقیقاً چیزیه که میخوان؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «پس باید بفهمیم چرا.»
نیم ساعت بعد، جلوی مزون ایستادند.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
چراغها خاموش بودند.
در قفل بود.
اما وقتی سوا کلید انداخت...
در از قبل باز بود.
لنا آرام گفت:
ـ «من اینو قفل کرده بودم.»
جونگکوک جلو رفت.
داخل مزون هیچچیز به هم نریخته بود.
فقط یک لباس روی صندلی وسط سالن قرار داشت.
سوا نزدیک شد.
روی لباس یک کاغذ کوچک بود.
«این بار انتخاب با خودته.»
سوا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «انتخاب چی؟»
ناگهان چراغهای مزون روشن شدند.
روی دیوار روبهرو، یک تصویر ظاهر شد.
تصویری از همان خانهی قدیمی...
و زیر آن نوشته شده بود:
«فردا، ساعت هشت.»
دانیل آرام گفت:
ـ «یعنی دارن ما رو برمیگردونن همونجا.»
جونگکوک به تصویر خیره شد.
ـ «پس این بار ما تصمیم میگیریم بازی رو چطور تموم کنیم.»
ادامه دارد...
ازتون چیزی نمیخوام اما حتی یه لایک کردن هم زورتون میاد به عنوان ۹۰تا فالورو یه لایک کنید یه کامنت بزارید من کلی زحمت میکشم برای این فیک به خدا دور از جونتون دستتون نمیشکنه یه حمایت کنید
فصل دوم | پارت ۲۱ | نقطهی قرمز
همه ساکت به نقشه خیره شده بودند.
دانیل آرام گفت:
ـ «این علامت قبلاً اینجا نبود.»
جونگکوک نقشه را برداشت.
ـ «پس یکی همین الان اضافهش کرده.»
سوا به نقطهی قرمز نگاه کرد.
ـ «ولی کجاست؟»
دانیل نقشه را چرخاند.
چند لحظه بعد چشمهایش گرد شد.
ـ «این...»
لنا پرسید:
ـ «چی؟»
دانیل با انگشت روی نقطه زد.
ـ «مزون سوا.»
سوا خشکش زد.
ـ «مزون من؟»
جونگکوک فوراً گفت:
ـ «باید برگردیم.»
دانیل مخالفت کرد.
ـ «اگه این دقیقاً چیزیه که میخوان؟»
جونگکوک جواب داد:
ـ «پس باید بفهمیم چرا.»
نیم ساعت بعد، جلوی مزون ایستادند.
همهچیز عادی به نظر میرسید.
چراغها خاموش بودند.
در قفل بود.
اما وقتی سوا کلید انداخت...
در از قبل باز بود.
لنا آرام گفت:
ـ «من اینو قفل کرده بودم.»
جونگکوک جلو رفت.
داخل مزون هیچچیز به هم نریخته بود.
فقط یک لباس روی صندلی وسط سالن قرار داشت.
سوا نزدیک شد.
روی لباس یک کاغذ کوچک بود.
«این بار انتخاب با خودته.»
سوا به جونگکوک نگاه کرد.
ـ «انتخاب چی؟»
ناگهان چراغهای مزون روشن شدند.
روی دیوار روبهرو، یک تصویر ظاهر شد.
تصویری از همان خانهی قدیمی...
و زیر آن نوشته شده بود:
«فردا، ساعت هشت.»
دانیل آرام گفت:
ـ «یعنی دارن ما رو برمیگردونن همونجا.»
جونگکوک به تصویر خیره شد.
ـ «پس این بار ما تصمیم میگیریم بازی رو چطور تموم کنیم.»
ادامه دارد...
ازتون چیزی نمیخوام اما حتی یه لایک کردن هم زورتون میاد به عنوان ۹۰تا فالورو یه لایک کنید یه کامنت بزارید من کلی زحمت میکشم برای این فیک به خدا دور از جونتون دستتون نمیشکنه یه حمایت کنید
- ۴۵۳
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط