فاصله یک لبخند تا جنون

𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❸





عکس هنوز روی صفحه‌ی لپ‌تاپ بود.

پدر ا/ت...

و مردی که صورتش عمداً تار شده بود.

تهیونگ چند ثانیه به تصویر خیره ماند.

بعد گفت:

— تصویر رو بزرگ کن.

یونگی عکس را بزرگ کرد.

مرد ناشناس کنار پدر ایستاده بود.

لباس رسمی تیره.

ساعت فلزی.

و یک حلقه‌ی ساده در دست راستش.

اما چهره‌اش همچنان قابل تشخیص نبود.

ا/ت نزدیک‌تر رفت.

— این عکس کِیه؟

جائه‌وون جواب داد:

— چند ماه قبل از مرگ پدرت.

ا/ت برگشت سمت او.

— مطمئنی؟

— بله.

تهیونگ پرسید:

— این مرد رو می‌شناسی؟

جائه‌وون چند ثانیه به تصویر نگاه کرد.

بعد آرام سرش را تکان داد.

— نه.

تهیونگ چیزی نگفت.

اما مشخص بود جواب را باور نکرده.

---

یونگی اطلاعات عکس را بررسی کرد.

— عکس دستکاری شده.

تهیونگ نگاهش کرد.

— از کجا فهمیدی؟

— صورت این مرد تار نشده.

مکث کرد.

— عمداً حذف شده.

ا/ت پرسید:

— یعنی چی؟

یونگی صفحه را روی حالت بررسی تصویر گذاشت.

— کسی بخشی از تصویر رو پوشونده، بعد دوباره فایل رو ذخیره کرده.

تهیونگ گفت:

— پس کسی که عکس رو فرستاده، نمی‌خواسته ما بفهمیم اون کیه.

یونگی سر تکان داد.

— دقیقاً.

جائه‌وون آرام گفت:

— یا می‌خواسته ما فکر کنیم نمی‌تونه بفهمیم.

تهیونگ نگاهش کرد.

پیرمرد ادامه داد:

— شاید این عکس فقط برای این فرستاده شده که شما بدونید یک نفر دیگه هم اون شب حضور داشته.

ا/ت پرسید:

— ولی اگر شاهد دوم بوده، چرا خودش رو معرفی نمی‌کنه؟

جائه‌وون جواب داد:

— چون شاهد بودن با بی‌گناه بودن فرق داره.

سکوت سنگینی افتاد.

ا/ت به او نگاه کرد.

— یعنی فکر می‌کنی اون مرد ممکنه خودش هم در مرگ پدرم نقش داشته باشه؟

جائه‌وون جواب نداد.

همین سکوت کافی بود.

---

تهیونگ از کنار میز فاصله گرفت.

— عکس رو برای ما فرستادن.

یونگی گفت:

— آره.

— پس فرستنده می‌دونه ما اینجاییم.

یونگی سریع سیستم ارتباطی را بررسی کرد.

— پیام از طریق چند مسیر مختلف رد شده. نمی‌تونم مکانش رو مشخص کنم.

تهیونگ با آرامش گفت:

— قرار نیست دنبالش بگردیم.

ا/ت تعجب کرد.

— چرا؟

تهیونگ نگاهش کرد.

— چون خودش گفته ما رو پیدا می‌کنه.

یونگی لبخند کوتاهی زد.

— یعنی منتظر می‌مونیم؟

— نه.

تهیونگ دوباره به عکس نگاه کرد.

— کاری می‌کنیم مجبور بشه زودتر پیدامون کنه.

---

چند ساعت بعد، آرشیو صفر دوباره آرام شده بود.

جائه‌وون کنار یکی از قفسه‌ها نشسته بود.

ا/ت روبه‌روی او ایستاده بود.

— یه سؤال دارم.

پیرمرد سر بلند کرد.

— بپرس.

— چرا پدرم این همه مدرک رو مخفی کرده بود؟

جائه‌وون کمی فکر کرد.

— چون به کسی اعتماد نداشت.

— حتی به تو؟

— مخصوصاً به من.

ا/ت اخم کرد.

— چرا؟

جائه‌وون لبخند تلخی زد.

— چون من هم زمانی بخشی از همون سیستم بودم.

ا/ت ساکت شد.

— پس چرا الان کمکمون می‌کنی؟

پیرمرد نگاهش را به پرونده‌های قدیمی دوخت.

— چون پدرت قبل از مرگش از من خواست یک کار انجام بدم.

— چه کاری؟

جائه‌وون دستش را داخل جیب کت قدیمی‌اش برد.

یک کلید کوچک بیرون آورد.

کلیدی کهنه و سیاه.

— اگر روزی دخترم وارد آرشیو صفر شد...

کلید را روی میز گذاشت.

— این رو بهش بده.

ا/ت به کلید نگاه کرد.

— این چیه؟

— نمی‌دونم.

— یعنی چی نمی‌دونی؟

— پدرت هیچ‌وقت نگفت کجا رو باز می‌کنه.

تهیونگ که از دور صدای آنها را شنیده بود، نزدیک شد.

کلید را برداشت.

روی آن فقط یک علامت حک شده بود.

B-17

تهیونگ چند لحظه بی‌حرکت ماند.

یونگی هم نزدیک شد.

— باز هم B-17...

تهیونگ کلید را در دستش چرخاند.

— این دیگه تصادفی نیست.

---

چند دقیقه بعد، آن‌ها تمام بخش‌های آرشیو را بررسی کردند.

اما هیچ قفلی با این کلید پیدا نشد.

تا اینکه ا/ت متوجه چیزی شد.

پشت یکی از قفسه‌های قدیمی، یک دریچه‌ی کوچک فلزی وجود داشت.

آن‌قدر مخفی بود که اگر قفسه کمی جابه‌جا نمی‌شد، کسی متوجهش نمی‌شد.

تهیونگ قفسه را کنار زد.

کلید را داخل قفل قرار داد.

صدای کلیک آمد.

دریچه باز شد.

داخل آن یک محفظه‌ی کوچک بود.

فقط یک نوار ضبط‌شده.

و یک برگه.

ا/ت برگه را برداشت.

خط پدرش بود.

فقط یک جمله:

«B-17 را وقتی باز کن که دیگر به هیچ‌کس اعتماد نداری.»

ا/ت آرام زمزمه کرد:

— یعنی چی؟

تهیونگ به نوار نگاه کرد.

— شاید قرار بوده این آخرین چیزی باشه که می‌شنوی.

...
دیدگاه ها (۵)

فاصله یک لبخند تا جنون

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟐| پسرِ کافه‌ی طبقه‌ی دومبعد از آن روز، یونگی را چند با...

پارت ۱۶

«قراردادِ سیاه» p1باران شدیدی روی عمارت قدیمی خانواده‌ی جون ...

ریاکشن پارت ۲

پارت آخر

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐 جونگ‌کوک چند لحظه بعد بالاخ...

پارت اول | «استاد کیم»صدای زنگ دانشگاه که در راهرو پیچید، با...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط