Five
📸 دکمه ی شاتر
پارت پنج :
ـــ بله ؟
ـــ سلام جناب طاهری . سمیعی هستم . از طرف آقای اِرجانی دوستتون تماس میگیرم .
ـــ بله بله . خانم سمیعی . بله ایشون گفته بودم که برسین به شهر باید راهنماییتون کنم .
ـــ بله . بنده الان تازه وارد شهر شدم باید کجا بیام ؟
آقای طاهری آدرس را داد و من نیز شروع کردم به طبق گفته ی ایشان رانندگی کردن . بعد از مدتی خونه های اطراف کم شدند ؛ و کمکم به فضای سبز و جنگل ها رسیدم . از موقعی که از دور شهر را میبینی ، دور تا دورش در حصار جنگل و سبزه است . اگر بابا مجید بود ، حتما میگفت که اینجا مکانی مناسب و مطابق میل من است . او عاشق طبیعت بود و کاری کرد که همین عشق در من نیز به وجود بیاد . بخاطر همین هم تصمیم گرفته ام که برای نمایشگاه چند ماه آینده به عنوان یک عکاس فضای سبز و طبیعت ثبت نام کنم .
به ساعت نگاه کردم ، یک بعد از ظهر بود . بنده خدا آقای طاهری را از ناهار و غذا انداختم . پس چند دقیقه رانندگی در جنگل و استشمام عطر و بوی گل ها و خیسی خاک و باد گرم ولی دلپذیر ، به یک خونه قدیمی رسیدم . خونه ای که دور تا دورش را نرده هایی قهوهای پوشانده بود . حیاطش سبز بود و در گوشه هایش گل های یاس وجود داشت و درخت لیمویی که پر از بار بود . چگونه اینجا با وجود این همه خالی بودن ، سرحال و سبز بود؟ و اما خانه ! خانه مستطیلی آبی رنگی که دو طبقه داشت و طبقهی دومشت نصف طبقه ی اول بود . خونه نقلی و بانمکی به نظر میرسید . در کنار خانه دری وجود داشت که احتمال دادم که به زیر زمین منتهی می شود.
درحال چشم چرخاندن در نمای خانه بودم که ناگهان صدایی به گوشم خورد .
ـــ خانم سمیعی .
برگشتم و با یک مرد میانسال روبه رو شدم . مرد پیراهن راه راه پوشیده بود و داشت به طرف من می آمد . احتمال دادم که آقای طاهری باشد . مرد به من رسید و کمی نفس کشیده تا بدنش آرام بگیرد .
ـــ سلام .
مرد آب دهانش را قورت داد و گفت : سلام خانم . بنده طاهری هستم .
لبخند زدم .
ـــ خوشبختم .
نگاهی به خونه کردم و پرسیده ام : این جا ست ؟
آقای طاهری مثل من به خونه نگاه کرد .
ـــ بله . بفرمائید بریم داخل ؛ چند تا مورد هست که امضاع کنید . تا فردا بریم که سند زنی رو کامل انجام بدیم .
به طرف خونه قدم برداشتم و در را باز کردم . اولین باری بود که داشتم درب خونه ای را باز میکردم که کلش متعلق به من بود . حس عجیبی داشت . چوب انگار هم پوسیده بود و هم سالم .
ـــ تنها هستین ؟
به طاهری که این را پرسید نگاه کردم . باید جواب میدادم ؟ سکوتم را که دید گفت : این شهر امنیت خوبی داره ولی بخاطر اینکه یه دختر تنها هستید ، پیشنهاد میکنم که در هارو شب ها قفل کنید ... به هر حال شغال ها و حیوانات وحشی هم توی جنگل زیاده .
برایم مهم نبود ، از کسری که بدتر نیستند . هیچی چیزی وحشی تر از او وجود ندارد . پاهایم را حرکت دادم تا به طاهری که درهمین چند ثانیه درنگ جلو افتاد بود ، برسم .
کلید را در کف دستم گذاشت . لمس این تیکه فلز که این خانه را برای من میکرد ، حس سردی خوشی داشت .
کلید را در دستیگیره چرخاندم و در را باز کردم . خانه همچون فیلم ها قدیمی بود . مبل های چوبی ، پشتی ، پرده های گیپوری سفید فرش های قرمز دست بافت . دیور های طاقچه دار . چراغ های نفتی . حس گرمی و شادی میداد . صدای خنده های میآمد که احساس میکردم کودکان در خانه مشغول بازی هستند .
ـــ خیلی قشنگه !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
پارت پنج :
ـــ بله ؟
ـــ سلام جناب طاهری . سمیعی هستم . از طرف آقای اِرجانی دوستتون تماس میگیرم .
ـــ بله بله . خانم سمیعی . بله ایشون گفته بودم که برسین به شهر باید راهنماییتون کنم .
ـــ بله . بنده الان تازه وارد شهر شدم باید کجا بیام ؟
آقای طاهری آدرس را داد و من نیز شروع کردم به طبق گفته ی ایشان رانندگی کردن . بعد از مدتی خونه های اطراف کم شدند ؛ و کمکم به فضای سبز و جنگل ها رسیدم . از موقعی که از دور شهر را میبینی ، دور تا دورش در حصار جنگل و سبزه است . اگر بابا مجید بود ، حتما میگفت که اینجا مکانی مناسب و مطابق میل من است . او عاشق طبیعت بود و کاری کرد که همین عشق در من نیز به وجود بیاد . بخاطر همین هم تصمیم گرفته ام که برای نمایشگاه چند ماه آینده به عنوان یک عکاس فضای سبز و طبیعت ثبت نام کنم .
به ساعت نگاه کردم ، یک بعد از ظهر بود . بنده خدا آقای طاهری را از ناهار و غذا انداختم . پس چند دقیقه رانندگی در جنگل و استشمام عطر و بوی گل ها و خیسی خاک و باد گرم ولی دلپذیر ، به یک خونه قدیمی رسیدم . خونه ای که دور تا دورش را نرده هایی قهوهای پوشانده بود . حیاطش سبز بود و در گوشه هایش گل های یاس وجود داشت و درخت لیمویی که پر از بار بود . چگونه اینجا با وجود این همه خالی بودن ، سرحال و سبز بود؟ و اما خانه ! خانه مستطیلی آبی رنگی که دو طبقه داشت و طبقهی دومشت نصف طبقه ی اول بود . خونه نقلی و بانمکی به نظر میرسید . در کنار خانه دری وجود داشت که احتمال دادم که به زیر زمین منتهی می شود.
درحال چشم چرخاندن در نمای خانه بودم که ناگهان صدایی به گوشم خورد .
ـــ خانم سمیعی .
برگشتم و با یک مرد میانسال روبه رو شدم . مرد پیراهن راه راه پوشیده بود و داشت به طرف من می آمد . احتمال دادم که آقای طاهری باشد . مرد به من رسید و کمی نفس کشیده تا بدنش آرام بگیرد .
ـــ سلام .
مرد آب دهانش را قورت داد و گفت : سلام خانم . بنده طاهری هستم .
لبخند زدم .
ـــ خوشبختم .
نگاهی به خونه کردم و پرسیده ام : این جا ست ؟
آقای طاهری مثل من به خونه نگاه کرد .
ـــ بله . بفرمائید بریم داخل ؛ چند تا مورد هست که امضاع کنید . تا فردا بریم که سند زنی رو کامل انجام بدیم .
به طرف خونه قدم برداشتم و در را باز کردم . اولین باری بود که داشتم درب خونه ای را باز میکردم که کلش متعلق به من بود . حس عجیبی داشت . چوب انگار هم پوسیده بود و هم سالم .
ـــ تنها هستین ؟
به طاهری که این را پرسید نگاه کردم . باید جواب میدادم ؟ سکوتم را که دید گفت : این شهر امنیت خوبی داره ولی بخاطر اینکه یه دختر تنها هستید ، پیشنهاد میکنم که در هارو شب ها قفل کنید ... به هر حال شغال ها و حیوانات وحشی هم توی جنگل زیاده .
برایم مهم نبود ، از کسری که بدتر نیستند . هیچی چیزی وحشی تر از او وجود ندارد . پاهایم را حرکت دادم تا به طاهری که درهمین چند ثانیه درنگ جلو افتاد بود ، برسم .
کلید را در کف دستم گذاشت . لمس این تیکه فلز که این خانه را برای من میکرد ، حس سردی خوشی داشت .
کلید را در دستیگیره چرخاندم و در را باز کردم . خانه همچون فیلم ها قدیمی بود . مبل های چوبی ، پشتی ، پرده های گیپوری سفید فرش های قرمز دست بافت . دیور های طاقچه دار . چراغ های نفتی . حس گرمی و شادی میداد . صدای خنده های میآمد که احساس میکردم کودکان در خانه مشغول بازی هستند .
ـــ خیلی قشنگه !
................................
🌿ممنون که قدم دیگری را در دنیای آدمهای من گذاشتید.🦋
مشتاق حمایت های شما هستم .🩵🌙
- ۳۷۲
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط