پارت 109
*پرش زمانی 12 روز بعد*
*بعد از اون شب امی به هر بهانه ای باهام بحث میکرد دیگه داشتم از دستش کلافه میشدم ، بی دلیل بهم گیر میداد حتی به ترز لباس پوشیدنم *
*فلش بگ دو روز پیش *
*سه روز پیش پدر قضیه رو به برادرا گفته بود و اونا هم بعد از کلی سرزنش کردنم تصمیم گرفتن هر هفته بیان پیش ما تا حال هوای امی عوض بشه و کارلوس چیزی رو حس نکنه *
*امشب همه دور هم جمع بودیم ، امی تو آشپزخونه مشغول آماده کردن خوراکی ها برای پذیرایی بود و بقیه هم مشغول حرف زدن *
عزرائیل: عزیزم میخوای زنگ بزنم جولیا بیاد کمکت ؟
امیلی : نه خودم انجام میدم
*ظرف شیرینی رو برداشتم *
عزرائیل: پس منم کمک میکنم
امیلی : دست نزن !
*از صدای بلندش شوکه شدم و ظرف رو گذاشتم سرجاش ، به بیرون آشپزخونه نگاه کردم و خوش بختانه کسی متوجه نشده بود *
عزرائیل: متاسفم فقط میخواستم کمک کنم
*همینطور یه گوشه وایستاده بودم و امی تنهایی کارها رو انجام میداد ، همینطور که ظرف میوه رو میبرد یه سیب برداشتم و گاز زدم ، عادت داشتم وقتی امی برای پذیرایی میوه میبره منم برای خودم یکی بردارم و امی میدونست که عادت دارم و چیزی نمیگفت ولی اینبار ...*
امیلی : بهت گفتم دست نزن !!!
*ظرف رو گذاشت رو اُپن و بعد سیب رو از دستم کشید ، از طرفی ملاقه رو که یگوشه بود برداشت و شروع کرد با ملاقه کتک زدنم و منم دستم رو برای دفاع گرفتم جلوم *
عزرائیل: امی ! ... هی ! .. ببخشید ... من که کار خاصی نکردم
*یهو گوشم رو گرفت و منو کشون کشون از آشپزخونه بیرون برد ، همه ی برادرام با تعجب بهمون خیره شده بودن *
امیلی : انقدر زیر دستو پام نباش !
*همینطور که خشکم زده بود چون انتظار چنین رفتاری نداشتم با نگاه های برادرام احساس خجالت و عصبانیت میکردم ، رو یکی از کاناپه نشستم و بعد از چند دقیقه امی هم اومد و با فاصله کنارم نشست ، بقیه حرف میزدن و امی فقط سکوت کرده بود و لبخند میزد ، دستم رو روی دستش گذاشتم ولی خیلی محکم دستم رو پس زد ، سعی کردم خودم رو کنترل کنم *
لئوری : چطوره یروز همه مون مرخصی بگیریم و برای عوض شدن حال و هوامون بریم ساحل
مایکل : فکر عالیه
رافائل : من که مشکلی با استراحت ندارم
لئو : با اینکه ایده ی احمقانه ایه ولی منم موافقم
*همینطور که همه از ایده ی لئوری رو تعریف میکردن من سکوت کرده بودم چون نمیخواستم دوباره امی رو ناراحت کنم *
امیلی : متاسفم من نمیتونم بیام ...
لئو : امی لوکاس نیاز داره به مسافرت بره اونم همراه خانواده
لئوری : اره مطمئن باش کارلوس خیلی خوشحال میشه
امیلی : متاسفم ... من واقعا سرم شلوغه ... ولی اگه بخواید میتونید کارلوس رو همراه خودتون ببرید
*همه بهم نگاه کردن و بعد سکوت حاکم شد *
*بعد از اون شب امی به هر بهانه ای باهام بحث میکرد دیگه داشتم از دستش کلافه میشدم ، بی دلیل بهم گیر میداد حتی به ترز لباس پوشیدنم *
*فلش بگ دو روز پیش *
*سه روز پیش پدر قضیه رو به برادرا گفته بود و اونا هم بعد از کلی سرزنش کردنم تصمیم گرفتن هر هفته بیان پیش ما تا حال هوای امی عوض بشه و کارلوس چیزی رو حس نکنه *
*امشب همه دور هم جمع بودیم ، امی تو آشپزخونه مشغول آماده کردن خوراکی ها برای پذیرایی بود و بقیه هم مشغول حرف زدن *
عزرائیل: عزیزم میخوای زنگ بزنم جولیا بیاد کمکت ؟
امیلی : نه خودم انجام میدم
*ظرف شیرینی رو برداشتم *
عزرائیل: پس منم کمک میکنم
امیلی : دست نزن !
*از صدای بلندش شوکه شدم و ظرف رو گذاشتم سرجاش ، به بیرون آشپزخونه نگاه کردم و خوش بختانه کسی متوجه نشده بود *
عزرائیل: متاسفم فقط میخواستم کمک کنم
*همینطور یه گوشه وایستاده بودم و امی تنهایی کارها رو انجام میداد ، همینطور که ظرف میوه رو میبرد یه سیب برداشتم و گاز زدم ، عادت داشتم وقتی امی برای پذیرایی میوه میبره منم برای خودم یکی بردارم و امی میدونست که عادت دارم و چیزی نمیگفت ولی اینبار ...*
امیلی : بهت گفتم دست نزن !!!
*ظرف رو گذاشت رو اُپن و بعد سیب رو از دستم کشید ، از طرفی ملاقه رو که یگوشه بود برداشت و شروع کرد با ملاقه کتک زدنم و منم دستم رو برای دفاع گرفتم جلوم *
عزرائیل: امی ! ... هی ! .. ببخشید ... من که کار خاصی نکردم
*یهو گوشم رو گرفت و منو کشون کشون از آشپزخونه بیرون برد ، همه ی برادرام با تعجب بهمون خیره شده بودن *
امیلی : انقدر زیر دستو پام نباش !
*همینطور که خشکم زده بود چون انتظار چنین رفتاری نداشتم با نگاه های برادرام احساس خجالت و عصبانیت میکردم ، رو یکی از کاناپه نشستم و بعد از چند دقیقه امی هم اومد و با فاصله کنارم نشست ، بقیه حرف میزدن و امی فقط سکوت کرده بود و لبخند میزد ، دستم رو روی دستش گذاشتم ولی خیلی محکم دستم رو پس زد ، سعی کردم خودم رو کنترل کنم *
لئوری : چطوره یروز همه مون مرخصی بگیریم و برای عوض شدن حال و هوامون بریم ساحل
مایکل : فکر عالیه
رافائل : من که مشکلی با استراحت ندارم
لئو : با اینکه ایده ی احمقانه ایه ولی منم موافقم
*همینطور که همه از ایده ی لئوری رو تعریف میکردن من سکوت کرده بودم چون نمیخواستم دوباره امی رو ناراحت کنم *
امیلی : متاسفم من نمیتونم بیام ...
لئو : امی لوکاس نیاز داره به مسافرت بره اونم همراه خانواده
لئوری : اره مطمئن باش کارلوس خیلی خوشحال میشه
امیلی : متاسفم ... من واقعا سرم شلوغه ... ولی اگه بخواید میتونید کارلوس رو همراه خودتون ببرید
*همه بهم نگاه کردن و بعد سکوت حاکم شد *
- ۱۵.۵k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط