(شادی اور) part 18

اه ولش برم یه چیزی بخورم گشنمه رفتم توی اشپز خونه دیدم مامانم مشغوله
م.ر:سلام عزیزم بیدار شدی حالت بهتره؟
+اره بهترم.. مامان دیشب چی شد؟
م.ر:هیچی یادت نمیاد؟
+چرا یادم میاد ولی خیلی کم اصلا نمیدونم چه اتفاقی افتاد
م.ر:(قضیه رو خلاصه تعریف کرد)
بعد شنیدن حرفای مامانم سرم انداختم پایین و گفتم
+مامانم اگه میدونستم اینجوری میشه اصلا نمیرفتم ببخشید نگران شدی
م.ر:اشکال نداره عزیزم صبحونت بخور
*10 مین بعد*
صبحونه امو خوردم که گوشیم زنگ خورد
*مکالمه* ^¢علامت سوبین^
¢سلام رائون خوبی؟ امروز نیومدی مدرسه نه؟ ندیدمت تو کلاست
+من امروز حالم خوب نبود نیومدم مدرسه
¢چرا حالت بد بود؟
(رائون کل قضیه شب قبلو براش تعریف کرد)
¢باشه عزیزم خدافظ فعلا پس مواظب خودت باش
+باشه توام همینطور
^ویو سوبین^
گوشیمو قطع کردم که زنگ کلاسمون خورد رفتم سر کلاس توی کل تایم کلاس حس میکردم یکی بهم زل زده سعی میکردم به روی خودم نیارم ولی احساس بدی داشتم خلاصه کلاسمون تموم شد و دیگه باید میرفتم خونه همه بچه ها رفتن بیرون و منم وسایلمو جمع کردم و از کلاس خارج شدم داشتم از توی راهرو میرفتم که یه پسری اومد سمتم و گفت:
پسر:ببخشید اسمت سوبینه
¢اره چطور؟
پ:چه خوب راستش معاون گفت باهات کار داره
¢باشه خب اون کجاست؟
پ:دنبالم بیا
منو برد توی یه راهرویی که تهش به انبار زیرزمینی مدرسه ختم میشد
¢مطمئنی معاون اینجاست؟
پ:اره گفت بیارمت اینجا ولی ممکنه خودش نباشه
¢چی؟
که یهو
ادامه دارد...
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

اگه رفتید مدرسه بیاید تعریف کنید چه جوری گذشتت✨🤧 به من که ام...

پدر خوانده فصل دو

٪چه حقیقتی + راستش لیا من راجب خانوادم بهت‌ دروغ گفتم من درو...

True Love①⑦لیا: خبری نشد؟ م: نه نشد.. ا/ت هم نمیدونست لیا: پ...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

#عشق در نگاه او part 4ویو سالی رفتم رو تخت دراز کشیدم همش دا...

خب بزارید داستانم رو براتون تعریف کنم طولانی نیست ولی : در ت...

پارت 3

پارت چهاردهم ات. صبح حدود ساعت ۹ بود که با درد زیر شکم از خو...

اجبار به بدبختی پارت ۲۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط