پارت ۳۱ فصل ۲

وقتی دیدم اینقد صداش میلرزه و نگرانه منم نگران شدم...
+کوک اتفاقی افتاده؟...
-نه
+پس اتفاقی قراره بیوفته؟
اینو که گفتم اشکاش جاری شد...
-من قصد نداشتم..... متاسفم نیلا متاسفم...
+کوک چیشده داری نگرانم میکنیا
-قول میدم نزارم اتفاقی بیوفته
هرچی میگفتم جوابم رو نمیداد... با حرفاش خیلی سردرگم شده بودم... این همون کوکی نبود که تا منو میدید مثل خروس جنگی بهم میپرید...
+کوک میخوای یه قرص ارام بخش بخوری؟
-اره اگه میشه
+داری تو ماشین
-اره تو داشبورد هست...
+باشه...
یک دونه قرص بهش دادم و خورد
+میتونی رانندگی کنی؟
-نیلا بس کن... چرا الان خودتو نگران نشون میدی؟؟؟ *داد و گریه
+من واقعا نگران احمق
-چرا نگرانی... تو باید ازم متنفر باشی... *داد و گریه
+چرا باید متنفر باشم؟؟
-نمیدونم... *گریه و اروم میگه
بلخره رسیدیم...
.... داخل بار......
℅بچه ها این علامت یارویی که باهاش قمار دارن
℅سلام خانم پارک.... سلام اقای جئون
+بنده کیم هستم
℅بله بله ببخشید... خانم کیم
+-خوشبختم
℅ممنونم
+خب شروع کنیم؟
℅بله بفرمایید
کوک ویو*
وقتی نشست داخل ماشین قلبم محکم میکوبید به سینم... جوری که داشت درمیومد... فقط خودمو لعنت میفرستادم....من یه اشغالم.... کسی که عاشق میشه و خودش عشقشو نابود میکنه... اون واقعا با ما نسبت خونی داره... حتی اگه بدل ته رو از خودش تشخیص نده بازم برای نجاتش هرکاری میکنه... و من احمق که دارم دستی دستی روحم... زندگیم... عشقم رو واسه بی فکری هام و گول خوردن توسط یه ناشناس از دست میدم...
وقتی نشست تو ماشین... وقتی نشست تموم فکر رفت سمت زیباییش... سمت اینده ای که ممکن بود و میشد باهم بسازیم... به این که یک روز بهش اعتراف کنم... یک روز حلقه دستش کنم.... یک روز ببوسمش و یک روز بچه دار بشیم... یک روز که باهم با مشکلاتمون بجنگیم... یک روز که نوه دار بشیم و بزرگ شدن بچه ها نوه هامون رو ببینیم... یک روز که تو میانسالی توی بالکن بشینیم و همینطور که توی نسیم بهاری قهوه میخوریم و عاشقانه زندگی میکنیم گذر زمان رو ببینیم..... اه... نمیتونم هیچکاری کنم... نمیتونم... اگه به ته بگم خودش اول از همه منو میکشه...
سعی کردم از فکر ها درو بشم و حواسم به بازی باشه...
+کوک کمکم کن.... حواست کجاس؟ *اروم
-خب بهتره که این کارت رو بزاری... *اروم
+باشه *اروم
وسطای بازی دیدم اون مرتیکه که باهامون بازی میکرد زیادی داره میخوره و هی به بدن نیلا نگاه میکنه... قدری عصبانی بودم که حد نداشت.... میخواستم همونجا بگیرم با دستام خفش کنم... دیدم شرایط جوری نیست که چیزی بهش بگم.... پس تنها کاری که به فکرم میرسید رو انجام دادم
دیدگاه ها (۰)

P8 .MY GOOD MISTAK.

قفسِ طلایی (Golden Cage)P.16ا.ت:باید بهش فکر کنم کوک.....تو ...

خیلی خوبه که یه نفر رو داشته باشي که تمام جزئیاتت رو بدونه،ن...

چند پارتی درخواستی

چقدر توصیف زیبایی

الماس زیبای من part⁷ویو ات:صبح که از خواب بیدارشدم اولین چیز...

سناریو نیما نیواد و مهمد وقتی

𝐓𝐡𝐞 𝐖𝐞𝐝𝐝𝐢𝐧𝐠 𝐃𝐚𝐲 | روز ازدواج𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد نور آفتاب از ...

وقتی یهو.... | p.2 (حدود ظهر بود که گوشیم زنگ خورد و وقتی به...

پارت ۵ ویو جونگ کوک:وقتی کارام رو تموم کردم رفتم قصر وقتی رس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط