(بازی تلخ تکرار)p7
#part_7
کاترین
–اونطوری نگام نکن حس میکنم خیلی بیچارم
نگاهشو ازم دزدید
–معلومه که اینطور نیست
زمزمه وار گفتم :معلومه
سره میزه شام نشسته بودم،بابا نیومده بود و منم خدا خدا میکردم نیاد،حس و حالی برای غذا خوردن نداشتم و فقط زل زده بودم به یه نقطه نا معلوم منتظره یه طوفان جدید بودم!
با شنیدن صدای قدمایی که مبداش از طبقه بالا بود نفسمو بیرون دادم
بالاخره اومد و سره میز نشست
شروع کرد،مثل همیشه با یه قیافه سرد و جدی با آرامش شروع به غذا خوردن کرد
و من؟
هیچ میلی نداشتم
–چرا نمیخوری؟
–میل ندارم
کارد و چنگال رو گذاشت توی بشقاب که صداش باعث شد سرمو بالا بیارم
دستاشو به هم گره زد.!
یعنی یه بحث حسابی.
–تو باید رفتارتو با بقیه بدونی،رفتاره صبحت که با بی توجهی از کناره اون مرد رد شدی اصلا درست نبود ،تازه باره اولتم نیست کاترین
–من نمیتونم اونطور که شما میخواین رفتار کنم
–اما موظفی به چیزایی که میگم عمل کنی چون به نفعته
–تحمیل چیزایی که خودتون میخواین به من برای نفع خودمه؟!من بزرگ شدم بیست سالمه درست و غلط رو میتوانم تشخیص بدم!
صداشو کمی بالا برد و گفت : دقیقا مثل مادرتی همونقدر کله شق
با اومد کلمه مادر بغض راه گلومو بست
نه..من جلوی این مرد گریه نمیکردم.
سریع بلند شدمو راه پله ها رو در پیش گرفتم
دوباره وارده پناهگاه امن و کوچیکم شدم،اتاقم.
همه چیز چقدر میتونست مزخرف باشه
چقدر میتونست نا عادلانه باشه
رفتم رو تخت و لحاف رو تا گردنم بالا کشیدم
قصدم گریه نداشتم اما اون قطره اشک..اون قطر اشک سمج کاره خودشو کرد و سر خورد.
کاترین
–اونطوری نگام نکن حس میکنم خیلی بیچارم
نگاهشو ازم دزدید
–معلومه که اینطور نیست
زمزمه وار گفتم :معلومه
سره میزه شام نشسته بودم،بابا نیومده بود و منم خدا خدا میکردم نیاد،حس و حالی برای غذا خوردن نداشتم و فقط زل زده بودم به یه نقطه نا معلوم منتظره یه طوفان جدید بودم!
با شنیدن صدای قدمایی که مبداش از طبقه بالا بود نفسمو بیرون دادم
بالاخره اومد و سره میز نشست
شروع کرد،مثل همیشه با یه قیافه سرد و جدی با آرامش شروع به غذا خوردن کرد
و من؟
هیچ میلی نداشتم
–چرا نمیخوری؟
–میل ندارم
کارد و چنگال رو گذاشت توی بشقاب که صداش باعث شد سرمو بالا بیارم
دستاشو به هم گره زد.!
یعنی یه بحث حسابی.
–تو باید رفتارتو با بقیه بدونی،رفتاره صبحت که با بی توجهی از کناره اون مرد رد شدی اصلا درست نبود ،تازه باره اولتم نیست کاترین
–من نمیتونم اونطور که شما میخواین رفتار کنم
–اما موظفی به چیزایی که میگم عمل کنی چون به نفعته
–تحمیل چیزایی که خودتون میخواین به من برای نفع خودمه؟!من بزرگ شدم بیست سالمه درست و غلط رو میتوانم تشخیص بدم!
صداشو کمی بالا برد و گفت : دقیقا مثل مادرتی همونقدر کله شق
با اومد کلمه مادر بغض راه گلومو بست
نه..من جلوی این مرد گریه نمیکردم.
سریع بلند شدمو راه پله ها رو در پیش گرفتم
دوباره وارده پناهگاه امن و کوچیکم شدم،اتاقم.
همه چیز چقدر میتونست مزخرف باشه
چقدر میتونست نا عادلانه باشه
رفتم رو تخت و لحاف رو تا گردنم بالا کشیدم
قصدم گریه نداشتم اما اون قطره اشک..اون قطر اشک سمج کاره خودشو کرد و سر خورد.
- ۱۱.۷k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط