### پارت ۱: سایهای که بویِ باروت میدهد
### پارت ۱: سایهای که بویِ باروت میدهد
بارون، سقفِ فلزیِ انبارِ متروکه رو میکوبید؛ ریتمی عصبی که با تپشهایِ قلبم یکی شده بود. اینجا، در حومهیِ شهر، جایی که قانون هیچ معنایی نداشت، من برایِ یک ملاقاتِ مخفیانه آمده بودم. اما چیزی درست نبود. هوا بویِ مرگ میداد... بویِ فلز و باروت.
سایه، از تاریکترین گوشهیِ انبار جدا شد. بلند، با کتِ چرمیِ مشکی که انگار بخشی از وجودش بود. جونگکوک. اون فقط راه نمیرفت؛ اون با چنان ابهتی حرکت میکرد که انگار کلِ این زمینِ زیرِ پاش متعلق به اونه. نگاهش... خدای من، نگاهش مثلِ اسید بود. سرد، خیره و بهشدت شکارچی.
وقتی به چند قدمیام رسید، متوقف شد. فضایِ بینمون انقدر سنگین بود که حس میکردم اکسیژنِ سالن تموم شده.
با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ چاقو رویِ مخمل بود، گفت: «فکر کردی میتونی واردِ بازیِ من بشی و سالم بیرون بری، ماریا؟»
خواستم عقب بکشم، اما اون سریعتر بود. انگشتهایِ بلند و سردش رو دورِ مچِ دستم قفل کرد. دستش به طرزِ ترسناکی قوی بود؛ یه مالکیتِ آنی. اون من رو به عقب هول داد و به دیوارِ بتنیِ سردِ انبار کوبید. خودش رو طوری بهم نزدیک کرد که حتی گرمایِ بدنش رو از پشتِ لایههایِ لباسم حس میکردم.
سرش رو نزدیک گوشم آورد. میتونستم نفسهایِ گرمش رو رویِ پوستم حس کنم. زمزمه کرد: «من تو رو ندزدیدم که بهت آسیب بزنم... من تو رو پیدا کردم تا از شرِ این دنیایِ کثیف نجاتت بدم. اما شرطش اینه که دیگه مالِ خودت نباشی.»
بویِ عطرِ تلخ و سیگار داشت گیجم میکرد. اون دستش رو کنارِ سرم رویِ دیوار گذاشت و با چشمهایی که تو تاریکی برق میزد، به چشمهام خیره شد. اونجا، در اون انبارِ متروکه، من فهمیدم که دیگه درِ خروجی وجود نداره. جونگکوک من رو دیده بود، انتخاب کرده بود و حالا... دیگه هیچ راهِ فراری از این سایهیِ مرگبار نداشتم.
اون فقط یک شکارچی نبود؛ اون همون طوفانی بود که قرار بود تمامِ دنیایِ آرومِ من رو به آتیش بکشه.
***
بارون، سقفِ فلزیِ انبارِ متروکه رو میکوبید؛ ریتمی عصبی که با تپشهایِ قلبم یکی شده بود. اینجا، در حومهیِ شهر، جایی که قانون هیچ معنایی نداشت، من برایِ یک ملاقاتِ مخفیانه آمده بودم. اما چیزی درست نبود. هوا بویِ مرگ میداد... بویِ فلز و باروت.
سایه، از تاریکترین گوشهیِ انبار جدا شد. بلند، با کتِ چرمیِ مشکی که انگار بخشی از وجودش بود. جونگکوک. اون فقط راه نمیرفت؛ اون با چنان ابهتی حرکت میکرد که انگار کلِ این زمینِ زیرِ پاش متعلق به اونه. نگاهش... خدای من، نگاهش مثلِ اسید بود. سرد، خیره و بهشدت شکارچی.
وقتی به چند قدمیام رسید، متوقف شد. فضایِ بینمون انقدر سنگین بود که حس میکردم اکسیژنِ سالن تموم شده.
با صدایی که مثلِ کشیده شدنِ چاقو رویِ مخمل بود، گفت: «فکر کردی میتونی واردِ بازیِ من بشی و سالم بیرون بری، ماریا؟»
خواستم عقب بکشم، اما اون سریعتر بود. انگشتهایِ بلند و سردش رو دورِ مچِ دستم قفل کرد. دستش به طرزِ ترسناکی قوی بود؛ یه مالکیتِ آنی. اون من رو به عقب هول داد و به دیوارِ بتنیِ سردِ انبار کوبید. خودش رو طوری بهم نزدیک کرد که حتی گرمایِ بدنش رو از پشتِ لایههایِ لباسم حس میکردم.
سرش رو نزدیک گوشم آورد. میتونستم نفسهایِ گرمش رو رویِ پوستم حس کنم. زمزمه کرد: «من تو رو ندزدیدم که بهت آسیب بزنم... من تو رو پیدا کردم تا از شرِ این دنیایِ کثیف نجاتت بدم. اما شرطش اینه که دیگه مالِ خودت نباشی.»
بویِ عطرِ تلخ و سیگار داشت گیجم میکرد. اون دستش رو کنارِ سرم رویِ دیوار گذاشت و با چشمهایی که تو تاریکی برق میزد، به چشمهام خیره شد. اونجا، در اون انبارِ متروکه، من فهمیدم که دیگه درِ خروجی وجود نداره. جونگکوک من رو دیده بود، انتخاب کرده بود و حالا... دیگه هیچ راهِ فراری از این سایهیِ مرگبار نداشتم.
اون فقط یک شکارچی نبود؛ اون همون طوفانی بود که قرار بود تمامِ دنیایِ آرومِ من رو به آتیش بکشه.
***
- ۶۳۴
- ۲۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط