دلقک دوست داشتنی پارت چهارم

دلقک دوست داشتنی پارت چهارم

داستان از زبان پراور:

" من باید باهاش صحبت کنم همین الان ! "

"ا-اما نمیشه قربان اون نمی تونه "

"چرا اون وقت؟"

" به خاطر آسیبی که به حنجرش وارد شده فعلا نمی تونه صحبت کنه "

"پس کی می تونه ؟"

"تقریباً دو هفته طول می کشه تا حنجرش خوب بشه. البته بعد از دو هفته تا چند وقت توانایی بلند صحبت کردن رو نداره و......"

"خب باشه نیازی به توضیح نبود حالا برو از جلوی چشمام گم شو"

تعظیمی کردم و به سرعت دمام رو گذاشتم روی کولم و فرار کردم. نزدیک بود منم به سرنوشت دلقک بیچاره دچار بشم@__@

چرا این انقدر بداخلاقه-___-

رفتم و وارد اتاقی که توش دلقک بنده خدا بود شدم.

پرده ها رو کنار زدم. هوای بیرون خیلی دلگیر بود.

از پنجره دور شدم و رفتم سراغ وسایلم و کمی جمع و جورشون کردم . چند تا کتاب برداشتم و شروع کردم به مطالعه

باید هر طور که شده علت قهقهه های بدون کنترلش رو پیدا کنم.

[ ' اختلالات روانی'

فهرست اختلالات :

• اختلالات خلقی

• اختلالات اضطرابی

• اختلالات روانپریشی

• اختلالات شبه جسمی

• اختلالات ناشی از مصرف موادمخدر

• اختلالات خوردن

• اختلالات خواب

• اختلالات شخصیت

• اختلالات انطباقی

• اختلالات روان تنی

• اختلالات کنترل تکانه

• اختلالات جنسی

• اختلالات شناختی

و...... ]

و ورقش زدم.

ورق ورق ورق

تو این چیزی نبود برم سراغ بعدی.

[ روانشناسی بیمارها]

ورق ورق ورق ورق

هیچی تو این یکی رو هم پیدا نکردم برم سراغ بعدی

{1 ساعت بعد@___@}

خدایااا چرا هیچی پیدا نکردممممم

پس باید از این به بعد خودم کمکش کنم و مشکلش رو بفهمم.آره همینه

دوباره به چهره‌ش نگاه کردم. چهره‌ش خسته به نظر می‌رسید.

کتاب تو دستم رو گذاشتم روی میز و بلند شدم یادم نبود که باید بهش مسکن بزنم.

از توی کیفم یه سرنگ و یه شیشه کوچولو درآوردم و دستش رو بلند کردم تا رگش رو پیدا کنم و مسکن رو تزریق کنم . به محض اینکه کارم تموم شد اونم بیدار شد.

من:

" حالت خوبه ؟ چیزی نمی خوای؟"

با چهره ی بی احساسی بهم نگاه می کرد. سرش رو آروم به دو طرف تکون داد که یعنی نه

بهتره برم سراغ احوال پرسی

من:

" خب ببینم....."

داستان از زبان سونیک:

سرم رو به دو طرف تکون دادم.

حالا که دارم می بینمش خیلی شبیه ؟؟؟؟ عه

پس اون.......

" خب ببینم....."

و یه صندلی برداشت و کنار من نشست:

" ازش بدت میاد؟"

چی؟ آخه این دیگه چه سوالیه؟ معلومه که ازش بدم.........بدم میاد؟

چرا باید یه همچین سوالی بپرسه؟ که چی بشه؟

سرم رو به نشونه ی نه تکون دادم.

می خواست دوباره سوال بپرسه که یک دفعه ای صدای شکستن از سمت پنجره اومد.

داستان از زبان پراور:

خواستم یه سوال دیگه بپرسم که صدای شکستن چیزی از سمت پنجره اومد. به سمت پنجره نگاه کردم. رنگم پرید.

یه موجود تیره رنگ لب پنجره اومده بود و یک شمشیر آقشته به خون دستش بود.

عقب عقب می رفتم

چه جوری تونسته بود خودشو به اینجا برسونه؟؟؟

چه جوری از اون همه سرباز گذشته؟

چشمم به سونیک خورد.

از جاش بلند شده بود. تعادل نداشت.

با ضربه ای که به گردنم خورد بی هوش شدم و دیگه چیزی نفهمیدم

*تاریکی*

داستان از زبان شدو:

"چی؟همه ی سربازا کشته شدن؟"

"بـ-بله قربان.....فقط چند نفر از ا-اونا زنده موندن ولی بدجوری آسیب دیدن"

"لعنتی لعنتی لعنتی!

چجوری آخه؟این همه آدم و سرباز اونجا بودن پس داشتن چه غلطی میکردن؟ اینجا فقط پر شد از آدم‌های مفت‌خور تنبل بی‌لیاقت!

نفهمیدین چرا اومده بود اینجا؟"

" دقیق نمی‌دونم قربان و-و-ولی ظاهراً یکی از سرباز دیده که رفته داخل اتاق دکتر پراور و از اونجا به بعد ناپدید شده"

"چی؟"

از جام بلند شدم. اون ترسوی لعنتی با ترس عقب عقب رفت .

اخمام قشنگ تو هم بود. باید بفهمم چه اتفاقی افتاده

تمام@_@

پارت بعد هم انشالا فردا شب

فعلا👾🪀
دیدگاه ها (۵)

خب متأسفانه داستان کثشعرماپلود نشد🌝💔💔(من چرا اینقدر بدبختم؟)...

‏🐶[۱۱:۵۶ به وقت کره]دیگه اکتبر شد...باز دارم یه بار می‌خوابم...

Enemys Embrsce [ part ۳۰ ]

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶²ویو: جونگ‌کوکچشم‌هام رو باز کردم...

شاهکاری به نام دروغ

پارت ۴۸

پایین رو چک کنید لطفا😇سلام بچه‌ها،، من بهتون گفته بودم که دو...

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

عاشقانه های شبنم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط