شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت نوزدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوسی با چای دارچین تند تداخل پیدا میکنه]
سینی چای رو جوری گرفته بودم که انگار دارم یه بمب اتمی رو حمل میکنم. هیونوو قبل از ورود، یه دستگاه شنود کوچیک که شبیه گیرهیِ کاغذ بود گذاشته بود کف دستم و گفته بود:فقط کافیه بچسبونیش زیر میز کارش. همین. سادهست، مثل آب خوردن!
آره، ساده بود... اگه دستای من مثل ژله نمیلرزید.
در اتاقِ کارِ تهیونگ رو با پا باز کردم چون دستام پر بود. اتاق بوی چوب سوخته و ادکلن گرون میداد. تهیونگ پشت میز بزرگش نشسته بود و با جدیت داشت یه پرونده رو میخوند. با دیدن من، نگاهش رو از کاغذ گرفت و چرخید سمت من.
-"دیر کردی. نیمساعت پیش باید میآوردی."
صدای بمش باعث شد سینی تو دستم یه تکون شدید بخوره. استکان چای لرزان، با یه حرکت نمایشی کمدی، یه مقدار از محتویاتش ریخت روی فرش.
با خندهی عصبی گفتم:
+"قربان، اینجا... اینجا یه لکهی نامرئی بود که من فقط خواستم با این چای داغ مخصوص اعصابخردکن خدمتکاران پاکش کنم! تکنیکِ جدیده، تو کتاب نظافت پیشرفته خوندم."
تهیونگ دستش رو گذاشت رو پیشونیش و نفسی عمیق کشید.
-"یونسو، داری با من شوخی میکنی؟"
اومدم جلو، سینی رو گذاشتم رو میز. فرصت بود! دستم رو بردم زیر میز تا گیره رو بچسبونم. ولی دستم خورد به کشوی میز و صدای تق بلندی داد. تهیونگ سریع بلند شد و اومد طرفم.
-"اونجا چیکار میکنی؟"
من که دستپاچه شده بودم، برای اینکه لو ندم چی تو دستمه، شروع کردم به خاروندن گوشم و همزمان دستم رو کشیدم. گیره چسبید به دکمهی سرآستین تهیونگ!
با تعجب نگاهش کردم. یونسو داشت با یه قیافهی بشدت جدی که فقط تو شرایط بحرانی به خودش میگرفت،با آستین کت من ور میرفت.
-"داری چیکار میکنی یونسو؟ این دیگه کدوم مدل نظافته؟"
اون دختر واقعا عجیب بود. جاسوس؟ اگه بود، قطعا ضعیفترین جاسوس تاریخ مافیا بود. اون حتی نمیتونست یه فنجون چای رو بدون ایجاد بحران بینالمللی سرو کنه. اما یه چیزی تو چشماش بود... یه خستگی شیرین.
خم شدم سمتش. اونقدر نزدیکش شدم که عطر صابون ارزانقیمت آشپزخونش رو حس میکردم که با بوی گلهای وحشی قاطی شده بود. یونسو یه قدم عقب رفت و پاش گیر کرد به پایهی میز. داشت سقوط میکرد که گرفتمش.
-"مواظب باش."
تو اون فاصله، متوجهِ گیرهیِ کوچیکی شدم که به آستینم چسبیده بود. یه ریزتراشهی شنود.
خندهام گرفت. یه خندهی واقعی، از ته دل. یونسو مثل گربهای که گیر افتاده باشه، داشت به گیره نگاه میکرد و رنگش از گچ سفیدتر شده بود.
-"این چیه یونسو؟ تکنیک جدید نظافت دکمههای کت؟"
ضربان قلبم قطع شد. مستقیم تو چشماش نگاه کردم. میتونستم فرار کنم؟ نه. میتونستم دروغ بگم؟ دیگه جواب نمیداد. پس زدم به سیم آخر.
-"قربان... میخواستم ببینم اگه اینو بچسبونم به کتتون، صدای بلند ضربان قلب شما رو ضبط میکنه یا نه. چون هر بار میبینمتون، حس میکنم قلب شما هم مثل من داره تند میزنه. فقط میخواستم مطمئن بشم که من تنها کسی نیستم که اینجا دارم سکته میکنم!"
تهیونگ برای یه لحظه خشکش زد. فکر کنم حتی انتظار این جواب احمقانه رو هم نداشت.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
پارت نوزدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوسی با چای دارچین تند تداخل پیدا میکنه]
سینی چای رو جوری گرفته بودم که انگار دارم یه بمب اتمی رو حمل میکنم. هیونوو قبل از ورود، یه دستگاه شنود کوچیک که شبیه گیرهیِ کاغذ بود گذاشته بود کف دستم و گفته بود:فقط کافیه بچسبونیش زیر میز کارش. همین. سادهست، مثل آب خوردن!
آره، ساده بود... اگه دستای من مثل ژله نمیلرزید.
در اتاقِ کارِ تهیونگ رو با پا باز کردم چون دستام پر بود. اتاق بوی چوب سوخته و ادکلن گرون میداد. تهیونگ پشت میز بزرگش نشسته بود و با جدیت داشت یه پرونده رو میخوند. با دیدن من، نگاهش رو از کاغذ گرفت و چرخید سمت من.
-"دیر کردی. نیمساعت پیش باید میآوردی."
صدای بمش باعث شد سینی تو دستم یه تکون شدید بخوره. استکان چای لرزان، با یه حرکت نمایشی کمدی، یه مقدار از محتویاتش ریخت روی فرش.
با خندهی عصبی گفتم:
+"قربان، اینجا... اینجا یه لکهی نامرئی بود که من فقط خواستم با این چای داغ مخصوص اعصابخردکن خدمتکاران پاکش کنم! تکنیکِ جدیده، تو کتاب نظافت پیشرفته خوندم."
تهیونگ دستش رو گذاشت رو پیشونیش و نفسی عمیق کشید.
-"یونسو، داری با من شوخی میکنی؟"
اومدم جلو، سینی رو گذاشتم رو میز. فرصت بود! دستم رو بردم زیر میز تا گیره رو بچسبونم. ولی دستم خورد به کشوی میز و صدای تق بلندی داد. تهیونگ سریع بلند شد و اومد طرفم.
-"اونجا چیکار میکنی؟"
من که دستپاچه شده بودم، برای اینکه لو ندم چی تو دستمه، شروع کردم به خاروندن گوشم و همزمان دستم رو کشیدم. گیره چسبید به دکمهی سرآستین تهیونگ!
با تعجب نگاهش کردم. یونسو داشت با یه قیافهی بشدت جدی که فقط تو شرایط بحرانی به خودش میگرفت،با آستین کت من ور میرفت.
-"داری چیکار میکنی یونسو؟ این دیگه کدوم مدل نظافته؟"
اون دختر واقعا عجیب بود. جاسوس؟ اگه بود، قطعا ضعیفترین جاسوس تاریخ مافیا بود. اون حتی نمیتونست یه فنجون چای رو بدون ایجاد بحران بینالمللی سرو کنه. اما یه چیزی تو چشماش بود... یه خستگی شیرین.
خم شدم سمتش. اونقدر نزدیکش شدم که عطر صابون ارزانقیمت آشپزخونش رو حس میکردم که با بوی گلهای وحشی قاطی شده بود. یونسو یه قدم عقب رفت و پاش گیر کرد به پایهی میز. داشت سقوط میکرد که گرفتمش.
-"مواظب باش."
تو اون فاصله، متوجهِ گیرهیِ کوچیکی شدم که به آستینم چسبیده بود. یه ریزتراشهی شنود.
خندهام گرفت. یه خندهی واقعی، از ته دل. یونسو مثل گربهای که گیر افتاده باشه، داشت به گیره نگاه میکرد و رنگش از گچ سفیدتر شده بود.
-"این چیه یونسو؟ تکنیک جدید نظافت دکمههای کت؟"
ضربان قلبم قطع شد. مستقیم تو چشماش نگاه کردم. میتونستم فرار کنم؟ نه. میتونستم دروغ بگم؟ دیگه جواب نمیداد. پس زدم به سیم آخر.
-"قربان... میخواستم ببینم اگه اینو بچسبونم به کتتون، صدای بلند ضربان قلب شما رو ضبط میکنه یا نه. چون هر بار میبینمتون، حس میکنم قلب شما هم مثل من داره تند میزنه. فقط میخواستم مطمئن بشم که من تنها کسی نیستم که اینجا دارم سکته میکنم!"
تهیونگ برای یه لحظه خشکش زد. فکر کنم حتی انتظار این جواب احمقانه رو هم نداشت.
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
- ۱۵.۷k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط