ادامه .
ادامه .
ساعت ۹:۲۶ صبح | اتاق جلسهی آژانس
فضای اتاق بالاخره جدی شده بود. کونیکیدا پروندهای را روی میز گذاشت و گفت: «دیشب یک سند محرمانه از بایگانی مافیای بندر ناپدید شده. این سند به پروندههایی مربوطه که آژانس هم قبلاً دربارهشون تحقیق کرده.» آتسوشی صاف نشست. دازای هنوز نیامده بود و همین موضوع عجیب به نظر میرسید؛ او معمولاً یا خیلی زود میآمد تا کار نکند، یا آنقدر دیر میرسید که کونیکیدا آرزو میکرد هرگز او را استخدام نکرده بود. کونیکیدا ادامه داد: «مافیای بندر درخواست همکاری رسمی نداده، اما اطلاعات اولیه نشون میده که این پرونده ممکنه به چند نفر از افراد دارای توانایی ویژه مربوط باشه.» رانپو شیرینیاش را کنار گذاشت. برای اولین بار، لبخندش کمی محو شد. «اسم پرونده چیه؟» کونیکیدا لحظهای مکث کرد و عنوان را خواند: «پروندهی صفر.» سکوت سنگینی اتاق را گرفت. آتسوشی نمیدانست چرا، اما شنیدن این اسم احساس ناخوشایندی در وجودش بیدار کرده بود؛ مثل وقتی که خاطرهای را فراموش کردهای، اما بدنت هنوز از آن میترسد. کونیکیدا برگهی بعدی را بیرون کشید. «یک نکتهی دیگه هم هست. در آخرین نسخهی ثبتشده از پرونده، نام دو نفر دیده شده.» آتسوشی نگاهش را به برگه دوخت. رانپو دیگر چیزی نمیخورد. کونیکیدا آرام گفت: «ریونوسکه آکوتاگاوا و آتسوشی ناکاجیما.» آتسوشی خشکش زد. «چی؟! اسم من چرا باید توی پروندهی محرمانهی مافیا باشه؟ من حتی بلد نیستم درست وارد ساختمانشون بشم!» رانپو زیر لب گفت: «این بخشش رو باور میکنم.» آتسوشی برگشت و با اعتراض گفت: «رانپو-سان!» اما کونیکیدا برگه را به سمتش چرخاند. پایین دو اسم، یک جملهی کوتاه ثبت شده بود: «موضوعات اصلی پرونده؛ وضعیت نامشخص.» و کنار آن، تاریخی نوشته شده بود که هنوز نرسیده بود.
ساعت ۹:۳۱ صبح | مقر مافیای بندر
آکوتاگاوا مقابل مانیتور ایستاده بود و گزارش تازهای را میخواند. چویا پشت سرش قدم میزد و هر چند ثانیه یکبار میپرسید آیا خبر جدیدی از دازای رسیده یا نه. آکوتاگاوا بالاخره با کلافگی گفت: «اگر یک بار دیگر این سؤال رو بپرسین، خودم میرم دنبالش.» چویا دست به سینه شد. «برو. اگه پیداش کردی، لطفاً همونجا تحویل یه جزیرهی دورافتادهش بده.» آکوتاگاوا جواب نداد. نگاهش روی تصویر تازهای ثابت مانده بود که از دوربین ورودی ساختمان گرفته شده بود. تصویر، آتسوشی ناکاجیما را نشان میداد؛ ایستاده مقابل درِ اصلی مافیا، با همان لباسهایی که در تصاویر دوربینهای آژانس دیده میشد. زمان ثبت تصویر: ساعت یازده و پنجاهودو دقیقهی شب گذشته. چویا به صفحه نزدیک شد. «این دیگه چه مسخرهبازیه؟» آکوتاگاوا تصویر را بزرگ کرد. چهره واضح بود. لباسها هم. حتی جای زخم کوچکی که آتسوشی روی صورتش داشت، در تصویر دیده میشد. اما گزارش ورود ساختمان میگفت هیچکس با مشخصات او وارد نشده. آکوتاگاوا آهسته گفت: «یا یکی دقیقاً شبیه ناکاجیماست…» چویا ادامهی جمله را با صدایی جدیتر گفت: «…یا یکی میخواد ما باور کنیم که اون دیشب اینجا بوده.» تلفن روی میز زنگ خورد. شماره ناشناس بود. چویا تماس را روی بلندگو گذاشت. چند ثانیه فقط صدای خشخش شنیده شد. بعد صدایی تغییریافته از بلندگو بیرون آمد: «پروندهی صفر رو فراموش کنید. اگر میخواید بدونید دازای کجاست، دنبال امگایی بگردید که هرگز وارد این ساختمان نشده.» تماس قطع شد. آکوتاگاوا به تصویر خیره ماند. چویا دیگر شوخی نمیکرد. و جایی در یوکوهاما، کسی میدانست که آنها دقیقاً چه چیزی را جستوجو خواهند کرد.
ادامه دارد…
🖤 کپی ممنوع
ساعت ۹:۲۶ صبح | اتاق جلسهی آژانس
فضای اتاق بالاخره جدی شده بود. کونیکیدا پروندهای را روی میز گذاشت و گفت: «دیشب یک سند محرمانه از بایگانی مافیای بندر ناپدید شده. این سند به پروندههایی مربوطه که آژانس هم قبلاً دربارهشون تحقیق کرده.» آتسوشی صاف نشست. دازای هنوز نیامده بود و همین موضوع عجیب به نظر میرسید؛ او معمولاً یا خیلی زود میآمد تا کار نکند، یا آنقدر دیر میرسید که کونیکیدا آرزو میکرد هرگز او را استخدام نکرده بود. کونیکیدا ادامه داد: «مافیای بندر درخواست همکاری رسمی نداده، اما اطلاعات اولیه نشون میده که این پرونده ممکنه به چند نفر از افراد دارای توانایی ویژه مربوط باشه.» رانپو شیرینیاش را کنار گذاشت. برای اولین بار، لبخندش کمی محو شد. «اسم پرونده چیه؟» کونیکیدا لحظهای مکث کرد و عنوان را خواند: «پروندهی صفر.» سکوت سنگینی اتاق را گرفت. آتسوشی نمیدانست چرا، اما شنیدن این اسم احساس ناخوشایندی در وجودش بیدار کرده بود؛ مثل وقتی که خاطرهای را فراموش کردهای، اما بدنت هنوز از آن میترسد. کونیکیدا برگهی بعدی را بیرون کشید. «یک نکتهی دیگه هم هست. در آخرین نسخهی ثبتشده از پرونده، نام دو نفر دیده شده.» آتسوشی نگاهش را به برگه دوخت. رانپو دیگر چیزی نمیخورد. کونیکیدا آرام گفت: «ریونوسکه آکوتاگاوا و آتسوشی ناکاجیما.» آتسوشی خشکش زد. «چی؟! اسم من چرا باید توی پروندهی محرمانهی مافیا باشه؟ من حتی بلد نیستم درست وارد ساختمانشون بشم!» رانپو زیر لب گفت: «این بخشش رو باور میکنم.» آتسوشی برگشت و با اعتراض گفت: «رانپو-سان!» اما کونیکیدا برگه را به سمتش چرخاند. پایین دو اسم، یک جملهی کوتاه ثبت شده بود: «موضوعات اصلی پرونده؛ وضعیت نامشخص.» و کنار آن، تاریخی نوشته شده بود که هنوز نرسیده بود.
ساعت ۹:۳۱ صبح | مقر مافیای بندر
آکوتاگاوا مقابل مانیتور ایستاده بود و گزارش تازهای را میخواند. چویا پشت سرش قدم میزد و هر چند ثانیه یکبار میپرسید آیا خبر جدیدی از دازای رسیده یا نه. آکوتاگاوا بالاخره با کلافگی گفت: «اگر یک بار دیگر این سؤال رو بپرسین، خودم میرم دنبالش.» چویا دست به سینه شد. «برو. اگه پیداش کردی، لطفاً همونجا تحویل یه جزیرهی دورافتادهش بده.» آکوتاگاوا جواب نداد. نگاهش روی تصویر تازهای ثابت مانده بود که از دوربین ورودی ساختمان گرفته شده بود. تصویر، آتسوشی ناکاجیما را نشان میداد؛ ایستاده مقابل درِ اصلی مافیا، با همان لباسهایی که در تصاویر دوربینهای آژانس دیده میشد. زمان ثبت تصویر: ساعت یازده و پنجاهودو دقیقهی شب گذشته. چویا به صفحه نزدیک شد. «این دیگه چه مسخرهبازیه؟» آکوتاگاوا تصویر را بزرگ کرد. چهره واضح بود. لباسها هم. حتی جای زخم کوچکی که آتسوشی روی صورتش داشت، در تصویر دیده میشد. اما گزارش ورود ساختمان میگفت هیچکس با مشخصات او وارد نشده. آکوتاگاوا آهسته گفت: «یا یکی دقیقاً شبیه ناکاجیماست…» چویا ادامهی جمله را با صدایی جدیتر گفت: «…یا یکی میخواد ما باور کنیم که اون دیشب اینجا بوده.» تلفن روی میز زنگ خورد. شماره ناشناس بود. چویا تماس را روی بلندگو گذاشت. چند ثانیه فقط صدای خشخش شنیده شد. بعد صدایی تغییریافته از بلندگو بیرون آمد: «پروندهی صفر رو فراموش کنید. اگر میخواید بدونید دازای کجاست، دنبال امگایی بگردید که هرگز وارد این ساختمان نشده.» تماس قطع شد. آکوتاگاوا به تصویر خیره ماند. چویا دیگر شوخی نمیکرد. و جایی در یوکوهاما، کسی میدانست که آنها دقیقاً چه چیزی را جستوجو خواهند کرد.
ادامه دارد…
🖤 کپی ممنوع
- ۹۸
- ۰۶ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط