داستان زندگی ما..
+جیهوپ بهم گفت امروز خونه مامانش اینا دعوتیم و من خودم زودتر برم چون احتمالا دیر میاد خودش
هعی.. بازم باید رفتارای بد و اذیت کردنای خواهر جیهوپ رو تحمل کنم
(اسم خواهر جیهوپ تو فیک جی وو عه"اگه اشتباه نکنم تو واقعیتم همینه اسمش")
خب اشکال نداره .. من برم حاضر شم
یه کت شلوار کرم رنگ و زیرشم یه لباس سفید پوشیدم کفش پاشنه بلند و کیف کرم رنگمو پوشیدم موهامم حالت دادم و سوار ماشینم شدم
³⁰ مین بعد
+خب رسیدم هوف خدایا خودت امروزو ختم به خیر کن
(دین دین دین "صدای زنگ")
&کیه .. عه تویی دخترم بیا بالا
(تق "مثلا در باز شد")
&خوش اومدی دختر قشنگم (بغلش کرد و گوnه شو بوsید)
+مرسی مامان خوشگلم(متقابلا بغلش کرد)
(اسم زn جیهوپ بورامه)
$هه ببین کی اینجاست هrزه مزاحم دوباره اومدی اینجا .. ایش حالم ازت بهم میخوره
&جی وو خجالت بکش .. بس کن(کمی بلند)
$مامان جون دارم حقیقتو میگم چی چیو بس کنم
تا مامان جیهوپ اومد چیزی بگه بورام گفت:
+مامان جان اشکال نداره .. اذیتش نکنید
$ایو نگاه کن مال من ادای مظلومارو در میاره هه من دیگه شناختمت هrزه
+مشکلت با من چیه؟
$میخوای بدونی مشکلم باهات چیه .. اوکی بهت میگم البته که اینا همش حقیقته .. تو یه هrزهای معلوم نیست داداش بیچاره من که نیست زیr چند نفر میخوابی بعدم من میدونم که تو داداشمو دوست نداری و فقط بخاطر پولش باهاش ازدواج کردی حیف داداش بیچاره من که عشق کورش کرده
بورام داشت گریش میگرفت چون هیچکدوم از اینا واقعیت نداشت
جی وو میخواست ادامه بده که یهو قامت جیهوپ نمایان شد
_جی وو تو الان به بورام چی گفتی . هاا(صدای بلند ،تقریبا داد)
+جیهوپا چیزی نی..
$هیجی داداش داشتم حقیقتو میگفتم(یکم ترسیده ولی سعی کرد تا جای ممکن محکم بگه)
جیهوپ به سمتش رفت و sیلی نسبتا محکمی بهش زد
جی وو بهت زده با چشمای اشکی به داداشش خیره شد جیهوپ تا حلا دست روش بلند نکرده بود گریش هی شدید تر میشد گفت
$داداش بخاطر اون هrزه منو زدی؟!(گریه و جیغ)
جیهوپ به سمتش رفت تا دوباره بزنتش که بورام مانعش شد
+جیهوپ این چه کاری بود کردی .. مثلا خواهرته ها
_خواهرمه درست ولی من در صورتی احترامشو نگه میدارم که اونم متقابلا احترام منو و مخصوصا زnمو نگه داره .. جی وو تو خیلی عوض شدی حس میکنم دیگه تو اون ابجی مهربون خودم نیستی..
&جی وو سریع از بورام عذرخواهی کن من تورو اینطوری بزرگ کردم؟!
$بورام ببخشید(سرد و خشک)
+خواهش میکنم عزیزم این حرفا چیه .. دستشو اورد جلو تا به جی وو کمک کنه که بلند بشه ولی جی وو دستشو پس زد و تودش بلند شد
_نه مثل اینکه تو ادم نمیشی جی وو .. تا وقتی که احترام زnمو اینجا نگه ندارین ما دیگه برنمیگردیم
دست بورام رو گرفت و از اونجا زدن بیرون
+جیهوپ
_جانم
+تو میدونی که منهrزه نیستم و تورو بخاطر پولت نمیخوام تورو بخاطر خودت میخوام؟(ناراحت بغض)
_اره فرشتم .. من به تو شک ندارم .. میدونم حسمون متقابله فداتشم
#کات .. خب این سکانسم تموم شد بریم برای سکانس بعدی؟
+،_ بریم
بله، این یه تیکه از داستان زندگی ما بود
من و جیهوپ تصمیم گرفتیم تمام اتفاقات زندگیمون چه بزرگ چه کوچیک چه بد چه خوب رو باهاش یه سریال بسازیم این سریال فقط برای خودمونه با این سریال گذشته و اتفاقاتی که برامون افتاده هیچوقت یادمون نمیره اسمشم گذاشتیم "داستان زندگی ما" :))
تمام تکپارتی هایی که دارم میزارم همون موقع دارم مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد
حس میکنم خوب نیستن
این فیکمم خیلی عوضش کردم تا این شد
هعی.. بازم باید رفتارای بد و اذیت کردنای خواهر جیهوپ رو تحمل کنم
(اسم خواهر جیهوپ تو فیک جی وو عه"اگه اشتباه نکنم تو واقعیتم همینه اسمش")
خب اشکال نداره .. من برم حاضر شم
یه کت شلوار کرم رنگ و زیرشم یه لباس سفید پوشیدم کفش پاشنه بلند و کیف کرم رنگمو پوشیدم موهامم حالت دادم و سوار ماشینم شدم
³⁰ مین بعد
+خب رسیدم هوف خدایا خودت امروزو ختم به خیر کن
(دین دین دین "صدای زنگ")
&کیه .. عه تویی دخترم بیا بالا
(تق "مثلا در باز شد")
&خوش اومدی دختر قشنگم (بغلش کرد و گوnه شو بوsید)
+مرسی مامان خوشگلم(متقابلا بغلش کرد)
(اسم زn جیهوپ بورامه)
$هه ببین کی اینجاست هrزه مزاحم دوباره اومدی اینجا .. ایش حالم ازت بهم میخوره
&جی وو خجالت بکش .. بس کن(کمی بلند)
$مامان جون دارم حقیقتو میگم چی چیو بس کنم
تا مامان جیهوپ اومد چیزی بگه بورام گفت:
+مامان جان اشکال نداره .. اذیتش نکنید
$ایو نگاه کن مال من ادای مظلومارو در میاره هه من دیگه شناختمت هrزه
+مشکلت با من چیه؟
$میخوای بدونی مشکلم باهات چیه .. اوکی بهت میگم البته که اینا همش حقیقته .. تو یه هrزهای معلوم نیست داداش بیچاره من که نیست زیr چند نفر میخوابی بعدم من میدونم که تو داداشمو دوست نداری و فقط بخاطر پولش باهاش ازدواج کردی حیف داداش بیچاره من که عشق کورش کرده
بورام داشت گریش میگرفت چون هیچکدوم از اینا واقعیت نداشت
جی وو میخواست ادامه بده که یهو قامت جیهوپ نمایان شد
_جی وو تو الان به بورام چی گفتی . هاا(صدای بلند ،تقریبا داد)
+جیهوپا چیزی نی..
$هیجی داداش داشتم حقیقتو میگفتم(یکم ترسیده ولی سعی کرد تا جای ممکن محکم بگه)
جیهوپ به سمتش رفت و sیلی نسبتا محکمی بهش زد
جی وو بهت زده با چشمای اشکی به داداشش خیره شد جیهوپ تا حلا دست روش بلند نکرده بود گریش هی شدید تر میشد گفت
$داداش بخاطر اون هrزه منو زدی؟!(گریه و جیغ)
جیهوپ به سمتش رفت تا دوباره بزنتش که بورام مانعش شد
+جیهوپ این چه کاری بود کردی .. مثلا خواهرته ها
_خواهرمه درست ولی من در صورتی احترامشو نگه میدارم که اونم متقابلا احترام منو و مخصوصا زnمو نگه داره .. جی وو تو خیلی عوض شدی حس میکنم دیگه تو اون ابجی مهربون خودم نیستی..
&جی وو سریع از بورام عذرخواهی کن من تورو اینطوری بزرگ کردم؟!
$بورام ببخشید(سرد و خشک)
+خواهش میکنم عزیزم این حرفا چیه .. دستشو اورد جلو تا به جی وو کمک کنه که بلند بشه ولی جی وو دستشو پس زد و تودش بلند شد
_نه مثل اینکه تو ادم نمیشی جی وو .. تا وقتی که احترام زnمو اینجا نگه ندارین ما دیگه برنمیگردیم
دست بورام رو گرفت و از اونجا زدن بیرون
+جیهوپ
_جانم
+تو میدونی که منهrزه نیستم و تورو بخاطر پولت نمیخوام تورو بخاطر خودت میخوام؟(ناراحت بغض)
_اره فرشتم .. من به تو شک ندارم .. میدونم حسمون متقابله فداتشم
#کات .. خب این سکانسم تموم شد بریم برای سکانس بعدی؟
+،_ بریم
بله، این یه تیکه از داستان زندگی ما بود
من و جیهوپ تصمیم گرفتیم تمام اتفاقات زندگیمون چه بزرگ چه کوچیک چه بد چه خوب رو باهاش یه سریال بسازیم این سریال فقط برای خودمونه با این سریال گذشته و اتفاقاتی که برامون افتاده هیچوقت یادمون نمیره اسمشم گذاشتیم "داستان زندگی ما" :))
تمام تکپارتی هایی که دارم میزارم همون موقع دارم مینویسم امیدوارم خوشتون بیاد
حس میکنم خوب نیستن
این فیکمم خیلی عوضش کردم تا این شد
- ۱.۴k
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط