یک اشک شیرین
#یک_اشک_شیرن2
پارت ۳۳
که یهو ارن یونا رو بغل کرد و گفت:"خب دیگه بسته خانم کوچولو! بابایی عصبی شد دیگه بیا ساکت بشیم!" و با لبخند علامت ساکت رو نشون داد(انگشت اشاره اش رو جلو لبش نگه داشت)
لیوای:"هوفف....خیلی پرو شدی یونا! وایسا من باهات کار دارم"
یونا چشاش پر شد به پایین نگاه کرد و حالا شروع کرد به گریه کردن بدون سرصدا.
لیندا اروم دست یونا رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت:"بیا عمه جون اشکالی نداره!"
جان برگشت سمت لیوای و گفت:"چرا دعوا میکنی بچه رو؟ شما تو یه خونه افتادید فکر کردی نمیدونیم چیکارا میکنید؟؟ ما همینم میدونستیم بیشترشم میدونیم نیاز نیست یونا بگه!"
لیندا که داشت به یونا نگاه میکرد ، با تموم شدن حرف جان خندید و به یونا گفت:"دیدی؟ بابا رو دارن دعوا میکنن! ناراحت نباش دیگه! "
یونا درحال گریه کردن خندید.
لیوای ساکت شد
ارن:"خوب یونا دیگه گریه نکن!باشه؟"
جان:"خب ارن برای اینکه لیوای هیچکدومتون رو(یونا ارن منطورشه) دعوا نکنه ، یا دوتاتونم دعوا کنه ، توهم یکم بگو. چیکارا میکنید؟"
ارن خندید و به یونا نگاه کرد گفت:"خیلی کارا. قابل گفتن نیست!"
یهو یونا از بغل لیندا دراومد و گفت:"من میرم شما راحت بگید. چیکارا میکنید! ها راستی بگو ها شبا گرمتون میشه لباستونو درمیارین. اونم بگو رفته بودید حموم. من میرم خدافظظ!" و یونا با سرعت دویید و رفت اتاق .
لیوای:"این بچه ادم نمیشه!"
که یهو لیوای چرخید و دید جان از خنده نفسش بالا نمیاد
جان:"خخخخخخخ! وایییییی لیوایی! قیافت الان دیدنیه جررررر!"
لیندا لبخند زد ولی بعدش چرخید و به ارن نگاه کرد
ارن داشت به جان و لیوای نگاه میکرد که چقدر لحظه خنده دار و با نمکی بود.
ارن یهو اروم به لیندا نگاه کرد که دید لیندا داره نگاش میکنه
چشم تو چشم شدن.
لیندا یهو گفت:"چته؟"
ارن:"تو چته؟ تو نگام میکنی!"
لیندا:"توهم نگام کردی!"
ارن:"فکر کردم حرفی میخوای بهم بگی نگات کردم!"
لیندا:"من با تو حرفی ندارم!"
ارن:"نمیتونی هم داشته باشی!"
و بعدش ارن پاشد و کنار لیوای نشست.
لیندا عصبی شد و بلند شد و در خونه رو باز کرد رفت.
جان:"لیندااا! عشقم!"
جان:"چیشد یهو...."
لیوای:"بیخیال...چیز مهمی نیست"
ارن ساکت بود.
جان دویید سمت در و گفت:"ببخشید لیوای. فعلا باید برم!"
لیوای:"مشکلی نیست داداش فعلا!"
.
.
.
لیوای:"چیشد چرا داشتی بهش نگاه میکردی؟؟"
ارن:"قسم میخورم که...."
پایان
ادامه دارد
پارت ۳۳
که یهو ارن یونا رو بغل کرد و گفت:"خب دیگه بسته خانم کوچولو! بابایی عصبی شد دیگه بیا ساکت بشیم!" و با لبخند علامت ساکت رو نشون داد(انگشت اشاره اش رو جلو لبش نگه داشت)
لیوای:"هوفف....خیلی پرو شدی یونا! وایسا من باهات کار دارم"
یونا چشاش پر شد به پایین نگاه کرد و حالا شروع کرد به گریه کردن بدون سرصدا.
لیندا اروم دست یونا رو گرفت و کشید سمت خودش و گفت:"بیا عمه جون اشکالی نداره!"
جان برگشت سمت لیوای و گفت:"چرا دعوا میکنی بچه رو؟ شما تو یه خونه افتادید فکر کردی نمیدونیم چیکارا میکنید؟؟ ما همینم میدونستیم بیشترشم میدونیم نیاز نیست یونا بگه!"
لیندا که داشت به یونا نگاه میکرد ، با تموم شدن حرف جان خندید و به یونا گفت:"دیدی؟ بابا رو دارن دعوا میکنن! ناراحت نباش دیگه! "
یونا درحال گریه کردن خندید.
لیوای ساکت شد
ارن:"خوب یونا دیگه گریه نکن!باشه؟"
جان:"خب ارن برای اینکه لیوای هیچکدومتون رو(یونا ارن منطورشه) دعوا نکنه ، یا دوتاتونم دعوا کنه ، توهم یکم بگو. چیکارا میکنید؟"
ارن خندید و به یونا نگاه کرد گفت:"خیلی کارا. قابل گفتن نیست!"
یهو یونا از بغل لیندا دراومد و گفت:"من میرم شما راحت بگید. چیکارا میکنید! ها راستی بگو ها شبا گرمتون میشه لباستونو درمیارین. اونم بگو رفته بودید حموم. من میرم خدافظظ!" و یونا با سرعت دویید و رفت اتاق .
لیوای:"این بچه ادم نمیشه!"
که یهو لیوای چرخید و دید جان از خنده نفسش بالا نمیاد
جان:"خخخخخخخ! وایییییی لیوایی! قیافت الان دیدنیه جررررر!"
لیندا لبخند زد ولی بعدش چرخید و به ارن نگاه کرد
ارن داشت به جان و لیوای نگاه میکرد که چقدر لحظه خنده دار و با نمکی بود.
ارن یهو اروم به لیندا نگاه کرد که دید لیندا داره نگاش میکنه
چشم تو چشم شدن.
لیندا یهو گفت:"چته؟"
ارن:"تو چته؟ تو نگام میکنی!"
لیندا:"توهم نگام کردی!"
ارن:"فکر کردم حرفی میخوای بهم بگی نگات کردم!"
لیندا:"من با تو حرفی ندارم!"
ارن:"نمیتونی هم داشته باشی!"
و بعدش ارن پاشد و کنار لیوای نشست.
لیندا عصبی شد و بلند شد و در خونه رو باز کرد رفت.
جان:"لیندااا! عشقم!"
جان:"چیشد یهو...."
لیوای:"بیخیال...چیز مهمی نیست"
ارن ساکت بود.
جان دویید سمت در و گفت:"ببخشید لیوای. فعلا باید برم!"
لیوای:"مشکلی نیست داداش فعلا!"
.
.
.
لیوای:"چیشد چرا داشتی بهش نگاه میکردی؟؟"
ارن:"قسم میخورم که...."
پایان
ادامه دارد
- ۱۱.۰k
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط