خاطره ای دیگر از بهزاد جواهرچیان با مرتضی پاشایی.....
خاطره ای دیگر از بهزاد جواهرچیان با مرتضی پاشایی.....
درود بر شما دوستان، وفاداران واعضای محترم خانواده خاص...........
اول از همه عذر خواهی میکنم از تمامی شما بدلیل کم کاری نسبت به قول هایی که بهتون داده بودم...
به حساب بد قولی نزارید، به حساب مشغله کاری....
تمام سعیمومینکم که جواب شما دوستانو بدم،سعی من بر اینه تا بهترین و شادترین خاطراتو براتون پست کنم،چون هر لبخند بر لبان شما،حتی کوچکترین لبخند باعث شادی مرتضی میشه، اینو به جرات میگم...
اگر احیانا از کلماتی استفاده میکنم که شاید به نظر مناسب نیاد بدلیل زیبا کردن خاطرست وگرنه بی ادبی....!!!!
هرچند خاطرات گاهی دچار ممیزی میشه....
و خدایی نکرده قصد تمسخر شخص یا شخصیتیو ندارم.. یه روز منو مرتضی(هرچند فقط ی روز نبود)که سال دوم هنرستان بودیم بعد از اجرای سانس اول تئاتر در یکی از سالن های نمایش سمت شمال تهران که تئاتر کودک بود برامون غذا آوردن و بعد از خوردن غذا از اونجایی که شیطنت در درونمون وول می خورد توو فکر این بودیم که چی کار کنیم بلکه اروم بگیریم ...
باید دو ساعت می گذشت تا سانس دوم شروع بشه ، اون موقع دو ساعت خیلیییی بود
گفتیم بریم یه جا استراحت کنیم بعد پیش خودمون فکر کردیم که کسل میشیم، پس بزنیم از سالن بیرون واسه قدم زدن، شاید سوژه ای اروممون کنه
اون موقع یه رستوران بود که خیلییی معروف شده بود و پیتزاهاش گرون قیمت بود، توش مردم داشتن دولپی میخوردن...
(آآآآی ی ی میخوردن آآآآی ی میخوردن) داشتیم از جلوش رد میشدیم که یهو ی فکری به سرمون زد ی کم پچ پچ کردیم هماهنگ شدیم رفتیم دوتا دستمونو رو شیشه مغازه گذاشتیمو افرادی که داشتن با اشتها دولپی میخوردن آآآی میخوردن آآآآآی میخوردنو نگاه میکردیم
گاهی دماغمونو روی شیشه میزاشتیمو شروع میکردیم به آب دهن قورت دادنو طوری که قلمبگی روی گلومونو آخرین نفر توو سالن میدید که بالا و پایین میشد.
چنان چشامونو مظلوم میکریدم انگار ده روز هیچی نخوردیم، عزیزانی که داشتن غذا میل میکردن وقتی تصویر ما رو میدیدن عکس العملای جالبی داشتن....
یکی قاچ پیتزاشو میزاشت سرجاش، یکی روشو برمیگردوندو میخورد، یکی کش پیتزاش در میرفت، یکی غذا توو دهنش بودو از ترس این که دلمون آب نیفته فکشو تکون نمی داد، کم مونده بود بلند شن برن یا غذاشونو واسه ما بیارن ....
خلاصه کاری کردیم که غذا کوفتشون شد (آآآآخیییشش آروم شدیم)
دیگه عشق بازیگری بودو تمرین در ملا عام..
آآآهای اونایی که اون روزا توو اون رستورانه دولپی میلمبوندین .....
(العفو العفو العفو ...
درود بر شما دوستان، وفاداران واعضای محترم خانواده خاص...........
اول از همه عذر خواهی میکنم از تمامی شما بدلیل کم کاری نسبت به قول هایی که بهتون داده بودم...
به حساب بد قولی نزارید، به حساب مشغله کاری....
تمام سعیمومینکم که جواب شما دوستانو بدم،سعی من بر اینه تا بهترین و شادترین خاطراتو براتون پست کنم،چون هر لبخند بر لبان شما،حتی کوچکترین لبخند باعث شادی مرتضی میشه، اینو به جرات میگم...
اگر احیانا از کلماتی استفاده میکنم که شاید به نظر مناسب نیاد بدلیل زیبا کردن خاطرست وگرنه بی ادبی....!!!!
هرچند خاطرات گاهی دچار ممیزی میشه....
و خدایی نکرده قصد تمسخر شخص یا شخصیتیو ندارم.. یه روز منو مرتضی(هرچند فقط ی روز نبود)که سال دوم هنرستان بودیم بعد از اجرای سانس اول تئاتر در یکی از سالن های نمایش سمت شمال تهران که تئاتر کودک بود برامون غذا آوردن و بعد از خوردن غذا از اونجایی که شیطنت در درونمون وول می خورد توو فکر این بودیم که چی کار کنیم بلکه اروم بگیریم ...
باید دو ساعت می گذشت تا سانس دوم شروع بشه ، اون موقع دو ساعت خیلیییی بود
گفتیم بریم یه جا استراحت کنیم بعد پیش خودمون فکر کردیم که کسل میشیم، پس بزنیم از سالن بیرون واسه قدم زدن، شاید سوژه ای اروممون کنه
اون موقع یه رستوران بود که خیلییی معروف شده بود و پیتزاهاش گرون قیمت بود، توش مردم داشتن دولپی میخوردن...
(آآآآی ی ی میخوردن آآآآی ی میخوردن) داشتیم از جلوش رد میشدیم که یهو ی فکری به سرمون زد ی کم پچ پچ کردیم هماهنگ شدیم رفتیم دوتا دستمونو رو شیشه مغازه گذاشتیمو افرادی که داشتن با اشتها دولپی میخوردن آآآی میخوردن آآآآآی میخوردنو نگاه میکردیم
گاهی دماغمونو روی شیشه میزاشتیمو شروع میکردیم به آب دهن قورت دادنو طوری که قلمبگی روی گلومونو آخرین نفر توو سالن میدید که بالا و پایین میشد.
چنان چشامونو مظلوم میکریدم انگار ده روز هیچی نخوردیم، عزیزانی که داشتن غذا میل میکردن وقتی تصویر ما رو میدیدن عکس العملای جالبی داشتن....
یکی قاچ پیتزاشو میزاشت سرجاش، یکی روشو برمیگردوندو میخورد، یکی کش پیتزاش در میرفت، یکی غذا توو دهنش بودو از ترس این که دلمون آب نیفته فکشو تکون نمی داد، کم مونده بود بلند شن برن یا غذاشونو واسه ما بیارن ....
خلاصه کاری کردیم که غذا کوفتشون شد (آآآآخیییشش آروم شدیم)
دیگه عشق بازیگری بودو تمرین در ملا عام..
آآآهای اونایی که اون روزا توو اون رستورانه دولپی میلمبوندین .....
(العفو العفو العفو ...
- ۲.۶k
- ۱۹ اسفند ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط