𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو میزنی
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔
چند دقیقهی دیگه گذشت...
تا اینکه فیلم بالاخره به صحنههای ترسناک رسید.
چشمهام رو آروم بستم و توی دلم شروع کردم به فحش دادن به جیمین...
چند ثانیه بعد، بالاخره جرئت کردم چشمهام رو آروم باز کنم.
اول به صفحهی تلویزیون نگاه نکردم؛ و بعد مستقیم نگاهم رو بین بقیه چرخوندم تا واکنشهاشون رو ببینم.
همه خیلی ریلکس نشسته بودن!
حتی دخترا هم انگار اصلاً براشون مهم نبود فیلم ترسناکه.
یکیشون راحت مشغول خوردن خوراکی بود، یکی دیگه با همسرش پچپچ میکرد و بقیه هم بدون هیچ ترسی به صفحه نگاه میکردن.
فقط من بودم که از ترس تقریباً خودم رو جمع کرده بودم!
اونا هیچ ترسی از فیلم ترسناک نداشتن...
ولی من؟
من واقعاً میترسیدم.
هر صدای ناگهانی باعث میشد قلبم یه لحظه وایسه
ویو چند دقیقه بعد:
بالاخره بعد از چیزی که برای من شبیه چند ساعت گذشته بود، فیلم تموم شد.
کلمهی THE END روی صفحهی بزرگ تلویزیون ظاهر شد.
همون لحظه نفس عمیقی کشیدم؛ انگار تازه یادم افتاده بود چطور باید نفس بکشم.
دستم رو روی سینهم گذاشتم و چند بار آروم نفس کشیدم.
بعد نگاهم رو به بقیه دادم.
همشون...
با خنده نگام میکردن!
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ هی، چتونه؟!
جین با خنده گفت:
جین: قیافت دیدنیه!
نامجون هم درحالیکه خندهش رو کنترل میکرد شروع کرد به حرف زدن:
نامجون : سکته نکنی یه وقت!
کوک که کنارم نشسته بود، با جدیت نگاهی به اعضا انداخت...
ـ هی پسرا، زنمو اذیتش نکنید .
جیهوپ دستش رو بالا آورد و با حالت کاملاً جدی گفت:
جیهوپ منم ترسیدم، چه برسه به آملیا!
همین حرفش باعث شد همه بزنن زیر خنده.
هنوز خندهی بقیه تموم نشده بود که ناگهان صدای پارس سگ توی خونه پیچید.
همه برای چند لحظه ساکت شدن.
سگ جیمین بود.
چند ثانیه بعد، سگ از اتاق بیرون اومد و مستقیم به سمت سالن دوید.
همین که منو دید، بدون معطلی به طرفم اومد و درست روبهروم ایستاد.
چشمهام برق زد.
+ آخ، کوچولو...
سگ سریع خودش رو به پاهام نزدیک کرد ..
از روی زمین بلندش کردم و روی پاهام گذاشتمش..
لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
بیشتر وقتها که با کوک به خونهی جیمین میاومدم، کلی از وقتم رو با سگش میگذروندم.
اون هم منو خوب میشناخت و انگار خودش هم از دیدنم خوشحال میشد.
دستم رو آروم روی سرش کشیدم و نوازشش کردم.
لیزا با ذوق گفت:
آخ، چقدر نازه!
+ اوهوم، خیلی!
همینطور که داشتم نوازشش میکردم، سرش رو روی لباسم کشید.
اول متوجه چیزی نشدم.
اما چند ثانیه بعد، وقتی نگاه چند نفر روی من ثابت موند، حس کردم یه جای کار میلنگه.
سرم رو پایین آوردم.
لباسم کمی پایین اومده بود و تتوی بالای سینم کاملاً توی چشم بود.
تهیونگ با تعجب نگاهم کرد.
تهیونگ : آملیا... اون چیه؟
سریع دستم رو روی لباس گذاشتم و نگاهم رو بهش دادم.
وای...
با کمی دستپاچگی گفتم:
+ خوب... این...
قبل از اینکه جملهم رو کامل کنم، صدای کوک بلند شد:
ـ تتو.
همین یک کلمه کافی بود که صدای «اوههههه!» از طرف همه بلند بشه.
جین با تعجب گفت:
جین : اما تو که نمیذاشتی آملیا تتو بزنه!
کوک نگاهی به من انداخت و بعد خونسرد جواب داد:
ـ بدون اجازهی من انجام داده بود، ولی... خوشگله. خیلی هم بهش میاد.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
بالاخره بعد از تمام نگرانیهایی که بابت این تتو داشتم، کوک داشت جلوی همه ازش تعریف میکرد.
لونا با کنجکاوی پرسید:
حالا چی زدی؟!
دستم رو کمی روی تتو کشیدم و با لبخند جواب دادم:
+ اسم من و کوک.
و صدای دست اعضا بلند شد..
از خجالت لبخند زدم و نگاهم رو پایین انداختم.
جیمین با حالت نمایشی دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
همیشه به کوک حسودیم میشه که چنین زنی داره!
کوک بدون لحظهای مکث جواب داد:
ـ مال خودمه، جیمینشی!
همه از جوابش خندیدن.
اون روز، تتویی که اولش بابتش کلی استرس و نگرانی داشتم، کمکم تبدیل شده بود به بخشی از زندگیمون.
هر بار که من و کوک چشممون بهش میافتاد، ناخودآگاه به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.
شاید برای بقیه فقط یک تتو بود...
اما برای من، یادآور تصمیمی بود که با تمام ترسم گرفته بودم و حالا با هر بار دیدنش، لبخند روی صورتم مینشست.
🧸✨The End✨🧸
و اینم از این چند پارتی... این چند پارتی درخواستی بود و امیدوارم دوستش داشته باشید و حمایت کنید...
سر نوشتنش ساعت ها وقت گذاشتم. امیدوارم حمایت ها بالا باشه...
همین دیگه مواظب خودتون باشید تنکیو بای بای 😘🧸
... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔
چند دقیقهی دیگه گذشت...
تا اینکه فیلم بالاخره به صحنههای ترسناک رسید.
چشمهام رو آروم بستم و توی دلم شروع کردم به فحش دادن به جیمین...
چند ثانیه بعد، بالاخره جرئت کردم چشمهام رو آروم باز کنم.
اول به صفحهی تلویزیون نگاه نکردم؛ و بعد مستقیم نگاهم رو بین بقیه چرخوندم تا واکنشهاشون رو ببینم.
همه خیلی ریلکس نشسته بودن!
حتی دخترا هم انگار اصلاً براشون مهم نبود فیلم ترسناکه.
یکیشون راحت مشغول خوردن خوراکی بود، یکی دیگه با همسرش پچپچ میکرد و بقیه هم بدون هیچ ترسی به صفحه نگاه میکردن.
فقط من بودم که از ترس تقریباً خودم رو جمع کرده بودم!
اونا هیچ ترسی از فیلم ترسناک نداشتن...
ولی من؟
من واقعاً میترسیدم.
هر صدای ناگهانی باعث میشد قلبم یه لحظه وایسه
ویو چند دقیقه بعد:
بالاخره بعد از چیزی که برای من شبیه چند ساعت گذشته بود، فیلم تموم شد.
کلمهی THE END روی صفحهی بزرگ تلویزیون ظاهر شد.
همون لحظه نفس عمیقی کشیدم؛ انگار تازه یادم افتاده بود چطور باید نفس بکشم.
دستم رو روی سینهم گذاشتم و چند بار آروم نفس کشیدم.
بعد نگاهم رو به بقیه دادم.
همشون...
با خنده نگام میکردن!
ابروهام رو درهم کشیدم.
+ هی، چتونه؟!
جین با خنده گفت:
جین: قیافت دیدنیه!
نامجون هم درحالیکه خندهش رو کنترل میکرد شروع کرد به حرف زدن:
نامجون : سکته نکنی یه وقت!
کوک که کنارم نشسته بود، با جدیت نگاهی به اعضا انداخت...
ـ هی پسرا، زنمو اذیتش نکنید .
جیهوپ دستش رو بالا آورد و با حالت کاملاً جدی گفت:
جیهوپ منم ترسیدم، چه برسه به آملیا!
همین حرفش باعث شد همه بزنن زیر خنده.
هنوز خندهی بقیه تموم نشده بود که ناگهان صدای پارس سگ توی خونه پیچید.
همه برای چند لحظه ساکت شدن.
سگ جیمین بود.
چند ثانیه بعد، سگ از اتاق بیرون اومد و مستقیم به سمت سالن دوید.
همین که منو دید، بدون معطلی به طرفم اومد و درست روبهروم ایستاد.
چشمهام برق زد.
+ آخ، کوچولو...
سگ سریع خودش رو به پاهام نزدیک کرد ..
از روی زمین بلندش کردم و روی پاهام گذاشتمش..
لبخند بزرگی روی صورتم نشست.
بیشتر وقتها که با کوک به خونهی جیمین میاومدم، کلی از وقتم رو با سگش میگذروندم.
اون هم منو خوب میشناخت و انگار خودش هم از دیدنم خوشحال میشد.
دستم رو آروم روی سرش کشیدم و نوازشش کردم.
لیزا با ذوق گفت:
آخ، چقدر نازه!
+ اوهوم، خیلی!
همینطور که داشتم نوازشش میکردم، سرش رو روی لباسم کشید.
اول متوجه چیزی نشدم.
اما چند ثانیه بعد، وقتی نگاه چند نفر روی من ثابت موند، حس کردم یه جای کار میلنگه.
سرم رو پایین آوردم.
لباسم کمی پایین اومده بود و تتوی بالای سینم کاملاً توی چشم بود.
تهیونگ با تعجب نگاهم کرد.
تهیونگ : آملیا... اون چیه؟
سریع دستم رو روی لباس گذاشتم و نگاهم رو بهش دادم.
وای...
با کمی دستپاچگی گفتم:
+ خوب... این...
قبل از اینکه جملهم رو کامل کنم، صدای کوک بلند شد:
ـ تتو.
همین یک کلمه کافی بود که صدای «اوههههه!» از طرف همه بلند بشه.
جین با تعجب گفت:
جین : اما تو که نمیذاشتی آملیا تتو بزنه!
کوک نگاهی به من انداخت و بعد خونسرد جواب داد:
ـ بدون اجازهی من انجام داده بود، ولی... خوشگله. خیلی هم بهش میاد.
لبخند کوچیکی روی لبم نشست.
بالاخره بعد از تمام نگرانیهایی که بابت این تتو داشتم، کوک داشت جلوی همه ازش تعریف میکرد.
لونا با کنجکاوی پرسید:
حالا چی زدی؟!
دستم رو کمی روی تتو کشیدم و با لبخند جواب دادم:
+ اسم من و کوک.
و صدای دست اعضا بلند شد..
از خجالت لبخند زدم و نگاهم رو پایین انداختم.
جیمین با حالت نمایشی دستش رو روی قلبش گذاشت و گفت:
همیشه به کوک حسودیم میشه که چنین زنی داره!
کوک بدون لحظهای مکث جواب داد:
ـ مال خودمه، جیمینشی!
همه از جوابش خندیدن.
اون روز، تتویی که اولش بابتش کلی استرس و نگرانی داشتم، کمکم تبدیل شده بود به بخشی از زندگیمون.
هر بار که من و کوک چشممون بهش میافتاد، ناخودآگاه به هم نگاه میکردیم و لبخند میزدیم.
شاید برای بقیه فقط یک تتو بود...
اما برای من، یادآور تصمیمی بود که با تمام ترسم گرفته بودم و حالا با هر بار دیدنش، لبخند روی صورتم مینشست.
🧸✨The End✨🧸
و اینم از این چند پارتی... این چند پارتی درخواستی بود و امیدوارم دوستش داشته باشید و حمایت کنید...
سر نوشتنش ساعت ها وقت گذاشتم. امیدوارم حمایت ها بالا باشه...
همین دیگه مواظب خودتون باشید تنکیو بای بای 😘🧸
- ۱.۷k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط