Custom bride part : 12
مالیدن اون نقطه رو متوقف کرد دستش به سمت موهاش رفت که انگار میخواست مرتبش کنه واضح بود که امروز صبح موهاش رو شونه نکرده و فقط کلاه گاوچرانی رو روی سرش گذاشته با این حال موهای کرکی بلوند تیره اش خوب به نظر میرسیدن
تقريباً مثل اون موهای درهم و برهم مردهاست که روی مجله ها میبینی اما فکر نمیکنم اون دنبال همچین چیزی بوده
> به قفل بودن در عادت ندارم
گوشهی چشمهای قهوه ای اش هنوز کمی چروک شده بود انگار سعی داشت بدونه الان باید چیکار کنه
پرسیدم : + متاسفم ، مگه این طبیعی نیست؟
و در رو بیشتر باز کردم تا اجازه بدم وارد بشه
> نه، اما فکر میکنم خیلی از چیزها دیگه مثل قبل نمیشه
به من لبخند زد و مستقیم به سمت میز ناهارخوری رفت که من قبلاً اولین غذا رو روش گذاشته بودم
+ چرا؟ به حضور یه زن تو خونه عادت ندارین؟
با حرف خودم شکمم سفت شد و متوجه شدم که چی گفتم نمیدونم قبل از من توی این خونه زنی بوده یا نه
هیچی نمیدونستم نامجون میتونست ازدواج کرده باشه و طلاق گرفته باشه یا شاید چند تا زن به اینجا رفت و آمد داشتن
براندون به ساعت روی دیوار نگاه کرد: > خب هم این ، هم اینکه رئیس هنوز در رختخوابه مگه نه؟
برگشتم و به طرف اجاق گاز رفتم و میدونم که احتمالاً تمام صورتم مثل گیلاس قرمز شده میدونم داره به چی فکر میکنه چیزی که همه بهش فکر میکنند من نباید خجالت بکشم اون مرد قراره شوهر من بشه البته ما یک تخت مشترک داشتیم و مردم تصور میکردند که ما هر کاری انجام میدیدم
بیکن رو از روی اجاق بیرون کشیدم و روی بشقاب گذاشتمش و چند تا بیکن دیگه داخل ماهیتابه اضافه کردم.
جواب دادم: + بله، خوابه
> اون معمولا اولین نفر بیدار میشد
برگشتم و دیدم براندون داخل آشپزخانه اومده و قوری قهوه رو گرفته و به سمت میز میبره
مردان بیشتری وارد خانه شدن بشقابشون رو پر می کردن و غذا میخوردن به آشپزی ادامه دادم و به بشقابهای روی میز اضافه کردم به نظر میرسه به همون سرعتی که بیکن ها رو درست میکنم اونها می خورنشون یک بشقاب اضافی برداشتم و برای نامجون درست کردم چون نزدیکه غذا تموم بشه
کنت یکی از مردها در حالی که شکمش رو میمالید گفت: خانم کلارا تو باید هدیه خدا باشی که به مزرعه فرستاده
خنده ام گرفته بود
_ خانم کیم
از بالای شانه ام نگاه کردم تا نامجون رو ببینم که در آشپزخانه ایستاده و چشمهاش به کنت دوخته شده بود قبل از اینکه به من نگاه کنه احساس کردم نفسم داخل ریه هام منجمد شده اون یه شلوار فلانل پوشیده و دیگه هیچی شلوارش خیلی پایین آویزان بود و V بی نقص شکمش و خطی از موهای تیره که پایین نافش قرار داشت رو نشان میداد
وقتی به سمت من حرکت کرد نمی تونستم خودم رو مجبور به حرکت کنم سپس بالای سرم بود ل*باش رو روی ل*بهام گذاشت
بی حرکت موندم تا اینکه احساس کردم زبانش شکاف ل*بم رو میلیسه و ل*بم رو براش باز کردم بدنم همونطور که اون دستور میداد واکنش نشون میداد یکی از دستاش به موهای نمناکم رفت و دست دیگهاش دستم رو گرفت و انگشتاش رو باهام قفل کرد
ذوب شدم پلکهام بسته شدن بو*سه اش مثل خودش پر حرارته نمیدونم دارم چیکار میکنم چون اون ل*بام رو می بلعید انگار که از گرسنگی داره میمیره
وقتی صدای صاف شدن گلویی رو شنیدم به عقب پریدم و کاملاً فراموش کرده بودم که در اتاقی پر از جمعیت هستیم اما وقتی به میز ناهارخوری نگاه کردم میز خالی بود و فقط ارل ایستاده و یک تکه بیکن میخورد ما کاری کردیم که باعث شد اتاق خالی بشه
هربار یه کار شرم آوری انجام میدادم
در حالی که دستم به سمت لبم میرفت گفتم: + باورم نمیشه این کارو کردی
نفس نفس میزدم
_ چی، چون همسرم رو بوسیدم
اون به من نگاه کرد که انگار دیوانه ام انگار عادیه مثل اینکه یه عمره داریم همدیگه رو میبوسیم انگار این اولین بوسهی من در تمام زندگیم نبود
+ اولاً، من همسر تو نیستم
قدمی به سمتش برداشتم و انگشتم رو به سمتش نشانه رفتم
نیمچه لبخندی روی صورتش نقش بست انگار فکر میکرد بامزهاس که باهاش جر و بحث میکنم
اون اضافه کرد : _ هنوز نه
اما من فقط اون رو نادیده گرفتم
+ ثانیاً، با رفتار دیشبت اینجور چیزها بین ما نیست
حرکت کردم و بعد با دیدن حلقه ای روی انگشتم ایستادم
خیره کننده است یک الماس دایره ای بزرگ در مرکزش قرار داشت که توسط الماسهای کوچک تر احاطه شده بود خیلی کلاسیک به نظر میرسید
_ این مال مادرم بود
شانه هاش رو بالا انداخت که انگار چیز مهمی نیست
+ من نمیتونم این رو قبول کنم
میخواستم حلقه رو در بیارم اما اون مچ دستم رو گرفت تا جلوی من رو بگیره
اون گفت : _ تو اون رو میپوشی
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید امیدوارم که از این پارت لذت برده باشید ، بریم برای شرط این پارت :
لایک : ۴۸
کامنت : ۳۷
ریپست : ۸
شبتون بخیر خوشگلایمن 🌌🌛✨
تقريباً مثل اون موهای درهم و برهم مردهاست که روی مجله ها میبینی اما فکر نمیکنم اون دنبال همچین چیزی بوده
> به قفل بودن در عادت ندارم
گوشهی چشمهای قهوه ای اش هنوز کمی چروک شده بود انگار سعی داشت بدونه الان باید چیکار کنه
پرسیدم : + متاسفم ، مگه این طبیعی نیست؟
و در رو بیشتر باز کردم تا اجازه بدم وارد بشه
> نه، اما فکر میکنم خیلی از چیزها دیگه مثل قبل نمیشه
به من لبخند زد و مستقیم به سمت میز ناهارخوری رفت که من قبلاً اولین غذا رو روش گذاشته بودم
+ چرا؟ به حضور یه زن تو خونه عادت ندارین؟
با حرف خودم شکمم سفت شد و متوجه شدم که چی گفتم نمیدونم قبل از من توی این خونه زنی بوده یا نه
هیچی نمیدونستم نامجون میتونست ازدواج کرده باشه و طلاق گرفته باشه یا شاید چند تا زن به اینجا رفت و آمد داشتن
براندون به ساعت روی دیوار نگاه کرد: > خب هم این ، هم اینکه رئیس هنوز در رختخوابه مگه نه؟
برگشتم و به طرف اجاق گاز رفتم و میدونم که احتمالاً تمام صورتم مثل گیلاس قرمز شده میدونم داره به چی فکر میکنه چیزی که همه بهش فکر میکنند من نباید خجالت بکشم اون مرد قراره شوهر من بشه البته ما یک تخت مشترک داشتیم و مردم تصور میکردند که ما هر کاری انجام میدیدم
بیکن رو از روی اجاق بیرون کشیدم و روی بشقاب گذاشتمش و چند تا بیکن دیگه داخل ماهیتابه اضافه کردم.
جواب دادم: + بله، خوابه
> اون معمولا اولین نفر بیدار میشد
برگشتم و دیدم براندون داخل آشپزخانه اومده و قوری قهوه رو گرفته و به سمت میز میبره
مردان بیشتری وارد خانه شدن بشقابشون رو پر می کردن و غذا میخوردن به آشپزی ادامه دادم و به بشقابهای روی میز اضافه کردم به نظر میرسه به همون سرعتی که بیکن ها رو درست میکنم اونها می خورنشون یک بشقاب اضافی برداشتم و برای نامجون درست کردم چون نزدیکه غذا تموم بشه
کنت یکی از مردها در حالی که شکمش رو میمالید گفت: خانم کلارا تو باید هدیه خدا باشی که به مزرعه فرستاده
خنده ام گرفته بود
_ خانم کیم
از بالای شانه ام نگاه کردم تا نامجون رو ببینم که در آشپزخانه ایستاده و چشمهاش به کنت دوخته شده بود قبل از اینکه به من نگاه کنه احساس کردم نفسم داخل ریه هام منجمد شده اون یه شلوار فلانل پوشیده و دیگه هیچی شلوارش خیلی پایین آویزان بود و V بی نقص شکمش و خطی از موهای تیره که پایین نافش قرار داشت رو نشان میداد
وقتی به سمت من حرکت کرد نمی تونستم خودم رو مجبور به حرکت کنم سپس بالای سرم بود ل*باش رو روی ل*بهام گذاشت
بی حرکت موندم تا اینکه احساس کردم زبانش شکاف ل*بم رو میلیسه و ل*بم رو براش باز کردم بدنم همونطور که اون دستور میداد واکنش نشون میداد یکی از دستاش به موهای نمناکم رفت و دست دیگهاش دستم رو گرفت و انگشتاش رو باهام قفل کرد
ذوب شدم پلکهام بسته شدن بو*سه اش مثل خودش پر حرارته نمیدونم دارم چیکار میکنم چون اون ل*بام رو می بلعید انگار که از گرسنگی داره میمیره
وقتی صدای صاف شدن گلویی رو شنیدم به عقب پریدم و کاملاً فراموش کرده بودم که در اتاقی پر از جمعیت هستیم اما وقتی به میز ناهارخوری نگاه کردم میز خالی بود و فقط ارل ایستاده و یک تکه بیکن میخورد ما کاری کردیم که باعث شد اتاق خالی بشه
هربار یه کار شرم آوری انجام میدادم
در حالی که دستم به سمت لبم میرفت گفتم: + باورم نمیشه این کارو کردی
نفس نفس میزدم
_ چی، چون همسرم رو بوسیدم
اون به من نگاه کرد که انگار دیوانه ام انگار عادیه مثل اینکه یه عمره داریم همدیگه رو میبوسیم انگار این اولین بوسهی من در تمام زندگیم نبود
+ اولاً، من همسر تو نیستم
قدمی به سمتش برداشتم و انگشتم رو به سمتش نشانه رفتم
نیمچه لبخندی روی صورتش نقش بست انگار فکر میکرد بامزهاس که باهاش جر و بحث میکنم
اون اضافه کرد : _ هنوز نه
اما من فقط اون رو نادیده گرفتم
+ ثانیاً، با رفتار دیشبت اینجور چیزها بین ما نیست
حرکت کردم و بعد با دیدن حلقه ای روی انگشتم ایستادم
خیره کننده است یک الماس دایره ای بزرگ در مرکزش قرار داشت که توسط الماسهای کوچک تر احاطه شده بود خیلی کلاسیک به نظر میرسید
_ این مال مادرم بود
شانه هاش رو بالا انداخت که انگار چیز مهمی نیست
+ من نمیتونم این رو قبول کنم
میخواستم حلقه رو در بیارم اما اون مچ دستم رو گرفت تا جلوی من رو بگیره
اون گفت : _ تو اون رو میپوشی
سلام به عزیزان گلم اینم از پارت جدید امیدوارم که از این پارت لذت برده باشید ، بریم برای شرط این پارت :
لایک : ۴۸
کامنت : ۳۷
ریپست : ۸
شبتون بخیر خوشگلایمن 🌌🌛✨
- ۷۵۱
- ۰۵ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط