((جوانه عشق در قلبی سنگی))

((جوانه عشق در قلبی سنگی))

Part:9

ویو لارا

[شب | ساعت ۱۲🌑]

کم کم کافه رو تعطیل کردم با نبود یونسو توان کارکردن تا ساعت ۳ نصفه رو نداشتم اومدم از کافه بیرون و درو قفل کردم طبق عادتم دوربین های بیرونو فعال کردم.......


به سمت خونه حرکت کردم دو قدم بیشتر برنداشته بودم که چند عده سیاه پوش ‌دورم جمع شدند .....

همشون چاقویی رو بردست گرفتند و به طرف من قدم برداشتند ترس کل بدنمو فرا گرفته بود ولی با دیدن ترس من اون ها لذت بیشتری از کشتن من میبردن پس خودم را تا جای امکان خنثی. نشون دادم.....

یادم افتاد که اون مردروانی بهم اسلحه ای را داده بود درست یا غلط بودنش. رو نمیدونستم اما بهترین کار همین بود پس اسلحه رو از کیفم برداشتم به طرفشون گرفتم یکی از اونها خندید و گفت :

(فرد ناشناس):کی رو میترسونی تو یه دختری‌ صدرصد کار با اسلحه رو بلد نیستی .

سیاه پوش با تمام کردن حرفش جلوتر اومد در گذشته ترفندی با اسلحه برای ترسوندن آدما بهم یاد داده بودن بدون تردید از همون ترفند استفاده کردم ......

بدون مردد بودن اسلحه رو مسلح کردم یه تیر به نزدیک ترین شیئ اطراف شلیک کردم افراد مسلح به چاقو با دیدن این صحنه پا به فرار گذاشتند.....

بعد دیدن این صحنه حس غرور بهم دست داد نمیدونستم چیکارکنم پس جیغ زدم و عین بچه های چهارساله بالا پایین پریدم .....


((ویو جونگکوک))

همینجوری که داشتیم نگاهش میکردیم تهیونگ ازم پرسید :

(تهیونگ):اون یکی دختره کجاست؟
(جونگکوک):تو داری استاکش میکنی نه من پس خودت بفهم که کجاست .
به مانیتور که خیره بودیم جرعه ای از ویسکی لیوانمو سر کشیدم دیدم که لارا از کافه بیرون اومده و ظاهرا میخواد به خونش برگرده از کافه زیاد دور نشده بود که عده ی افراد مسلح دورش جمع شدن .........

جدی تر شدم و لیوان ویسکی رو کنار گذاشتم ..
(تهیونگ):جونگکوک یه کاری کن الان میکشنش چرا انقدر ریلکسی؟
(جونگکوک):اون آب زیرِکاتر از این حرفاست .
دوتایی سکوت کردیم طوری که انگار اتفاقی نیوفتاده بهش نگاه کردم همون اسلحه ای که بهش دادم رو از کیفش بیرون آورد و از ترفند ترسوندن استفاده کرد معمولا این ترفند کارهرکسی نبود پس جای تعجب بود برام ....

تهیونگ آب دهنشو قورت داد بعد با تعجبی که تاحالا ازش ندیده بودم گفت:
(تهیونگ):اسلحه از کجا پیدا کرد. عجیب تر از اون ترفند به این سختی رو از کجا یاد گرفته؟
(جونگکوک):منم اطلاعی ندارم ولی اسلحه رو خودم شخصاًبهش دادم .
صفحه مانیتور رو دوباره نگاه کردم دیدم تونست اون افرادرو بترسونه خیلی ناباورانه خندید و بالا پایین پرید ...
چیزی رو هم بلند با خودش تکرار کرد ..
(لارا):لارا دختر تو بی نظیری .

تهیونگ با دیدن این صحنه قهقهه زد و من خیلی نامحسوس گوشه لبم بالا رفت ....

با همکاریhttps://wisgoon.com/989111_7855

ادامه دارد........
دیدگاه ها (۵)

پارت هدیه🎁part 45شوگا گفت بیا به هم برگردیملارا بدون معطلی گ...

Cruel Love پارت ۹$:می‌خوایم بریم سفر یه هفته ای &:یعنی تو تو...

𓆩 پارت ۷۲ 𓆪 🖤ات چند قدم عقب رفت.ـ تو اینجا چی‌کار می‌کنی؟!مر...

🖤 فیک: اون فقط یه دانشجوی ساده‌ست...پارت چهارم: حقیقتی دربار...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت هفدهمیونا گردنبندش رو محکم توی د...

𝐎𝐧𝐞 𝐌𝐨𝐧𝐭𝐡 𝐖𝐢𝐭𝐡 𝐓𝐚𝐞𝐡𝐲𝐮𝐧𝐠 | یک ماه با تهیونگ𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟐صبح روز بعد...

وقتی دوست صمیمی بودین ولی اون دوست دختر داشت یه روز. . .. کس...

# قولی_که_شکست ###پارت ۹تهیونگ ناراحت شد و سعی کرد سر جونگکو...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟗تماس قطع شده بود.ناتالیا هنوز گوشی رو ...

خوبببب کپشنننن🌚🎀عروسک من😈🔞پارت سی و ششچرا باید اینقدر درد بک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط