پارت : ۲۵
پارت : ۲۵
ادامه .....
صاحاب مغازه : میگم شما آقای پارک جیمین نیستید ؟😰
جیمین : برای چی ؟🤨
صاحاب مغازه : آخه اون ..... یه مافیاست......و خیلی خطرناکه😟
جیمین : خودمم😐
صاحاب مغازه : واقعا ؟ پس هر چی میخواید .... رایگان بردارید .... و فقط برید .😥
جیمین : بابا نخوردمت که .....اممم....یه انگشتر یاقوت سرخ میخوام 🙂
صاحاب مغازه : با...ب...باش...باشه 😣
جیمین : بابا به مسیح کاری بهت ندارم پولشم میدم بدو عجله دارم 🙄
جیمین: راستی تو از کجا فهمیدی من کیم ؟🤨
صاحاب مغازه. شما خیلی معروفید همه ازتون .... میترسن 😬
جیمین : باشه بده ببرم 😏
صاحاب مغازه انگشتر رو داد .
جیمین کارت رو گذاشت رو میز .
جیمین : بکش 😐
صاحاب مغازه : نه ....قابل نداره ....اصلا ....
جیمین : گفتم بکش کار دارم 😠
صاحاب مغازه کشید و کارت رو داد .
جیمین : ممنون 🙂
جیمین رفت .
ویو تهیونگ :
با جیا همه چیزو چیدیم داخل حیاط پشتی .
که انگار ا.ت داشت میومد سریع رفتیم پیشش.
ا.ت : باز چی میکنید ؟
جیا : ه....هیچ...هیچی😓
تهیونگ : بریم غذا بخوریم .😬
ا.ت : هوم .... ولی جیمین رفته شرکت 😌
تهیونگ : خب بریم میز رو بچینیم اونم الان میاد .
تهیونگ و ا.ت رفتن میز رو چیدن .
جیا هم رفت داخل اتاق بچه یه سری بهش بزنه و بیدارش کنه که غذا بخوره .
[بچه ها هانا حدودا ۲ سالشه و میتونه غذا بخوره ]
جیا اومد پایین و همه دور میز منتظر جیمین بودن که جیمین اومد .
جیمین : سلام 🙂
ا.ت : سلام عزیزم ☺️
تهیونگ : چی کردی پرونده رو اوردی ؟😬
جیمین : اممم..... خب آره ولی اون رو آوردم که درباره نقره و یاقوت سرخ بود 🤭
جیا : اوه چه خوشگل 🤗
ا.ت : چی خوشگله ؟😑
تهیوگ : چیزی نیست .... میز رو میگه.☺️
ا.ت : باشه .🙄
ا.ت : عشقم بیا بشین غذا بخوریم 🤗
جیمین : باشه ☺️
غذا رو خوردن .
جیا داشت هانا رو تمیز میکرد.
تهیونگ هم جیمین رو برده بود یه گوشه و یه چیزی بهش میگفت .
تهیونگ : ببینمش؟
جیمین نشونش داد .
تهیونگ : وای خیلی خوشکله 🙂
جیمین : خوبه دیگه الان ا.ت میاد .
تهیونگ : باشه من میرم دوربین فیلم برداری رو آماده کنم تو هم ا.ت رو بیار 🙂
جیمین : اوکی تو برو الان میایم 🤭
تهیونگ رو به جیا گفت:
تهیونگ : عشقم هانا رو بیار بیا 🤗
ا.ت : چیزی شده ؟🤨
جیمین : نه 😐
ا.ت : تو چته ؟😒
جیمین : هیچی ....هیچی عشقم دیگه بسه بعدا ظرف ها رو میشوریم بیا بریم حیاط پشتی💕☺️
ا.ت : خب .... باشه .🙂
جیمین و ا.ت رفتن حیاط پشتی که .....
ا.ت : رفتیم خیاط که دیدم کلی بادکنک و گل رز و چراغ اونجا بود تعجب کردم برگشتم سمت جیمین که دیرم جلوم زانو زده و یه حلقه ی یاقوت تو دستشه 😳
جیمین : خانم ا.ت ، عمرم ، زندگیم ، قلبم ، چشمام ، بیبی من ، هانیه من ، شیطون کوچولو ، خانومم ، زیبا رو ، سیندرلا ، سفید برفی ، خانم کوچولو ، دخترم ، میدونم تو این ۲ سال کنارت نبودم واقعا هم متاسفم.......ولی من واقعا پشیمونم نه از اینکه رفتم و ازت محافظت کردم ..... از اینکه چرا بهت نگفتم 🥺
ا.ت : جیمینا😭
جیمین : ا.ت قربونت بشم میشه برای همیشه کنارم باشی و خانومم بشی ؟🥺🥰
تهیونگ : چقد رمانتیک 🤩
جیا : یاد بگیر 😒
تهیونگ : مگه چی کم گذاشتم برات 😑
جیا. هیچی .... نگاه کن🤭
ا.ت : من .....
جیمین : ......
ا.ت : من خیلی دوست دارم اما من قبول میکنم 😅😚🥰
جیمین : دختر سکتم دادی 😮💨😝
جیمین حلقه رو دست ا.ت کرد .
ا.ت پرید بغل جیمین و پاهاشو دور کمر جیمین حلقه کرد .
جیمین هم متقابل ا.ت رو بغل کرد .
ا.ت جدا شد و به چشمای جیمین نگاه میکرد که .......
که ا.ت لباشو کوبند رو لبای جیمین .
جیمین انتظارشو داشت و همکاری کرد 🤭
بعد چند دقیقه جدا شدن .
تهیونگ و جیا به همراه هانا اومدن کنارشون .
تهیونگ : مبارک باشه 🤗
جیا : مبارک 😘
ا.ت از بغل جیمین اومد زیر ولی دستاشون به هم قفل بود .
ا.ت : مرسیییی🤗
جیمین : ممنون 😊
هانا: شوهل...عمو ... مبالک👶
جیمین : آخ من قربونت بشم ولی من ازدواج با عموت ازدواج نکردن من با عمت ازدواج کردم بگو شوهر عمه 😅😇
هانا : شوهل ...... بابا .😁
جیا 🤣
ا.ت : حرف حق🤣🤣
جیمین : این بچتون یاد نمیگیره .....آخه من کی به بابای تو چشم داشتم😑
تهیونگ : مرز نخندید 🤨
ا.ت : هانا خیلی دلش میخواد تهیونگ و جیمین ازدواج کنن🤣
جیمین : ا.ت !😐
ا.ت : باشه باشه 😅
همه رفتن داخل .
جیمین ویسکی آورد و برای خودش و تهیونگ ریخت .
ا.ت چسبیده بود به جیمین .
ا.ت یه دفعه لیوان جیمین رو برداشت و سرش کشید 🤭
جیمین : عععع ا.ت نکن 😠
ا.ت : خبمنم میخوام 🥺
جیمین : نچ اجازه نداری 😑
ا.ت : .....
ادامه دارد.....
ادامه .....
صاحاب مغازه : میگم شما آقای پارک جیمین نیستید ؟😰
جیمین : برای چی ؟🤨
صاحاب مغازه : آخه اون ..... یه مافیاست......و خیلی خطرناکه😟
جیمین : خودمم😐
صاحاب مغازه : واقعا ؟ پس هر چی میخواید .... رایگان بردارید .... و فقط برید .😥
جیمین : بابا نخوردمت که .....اممم....یه انگشتر یاقوت سرخ میخوام 🙂
صاحاب مغازه : با...ب...باش...باشه 😣
جیمین : بابا به مسیح کاری بهت ندارم پولشم میدم بدو عجله دارم 🙄
جیمین: راستی تو از کجا فهمیدی من کیم ؟🤨
صاحاب مغازه. شما خیلی معروفید همه ازتون .... میترسن 😬
جیمین : باشه بده ببرم 😏
صاحاب مغازه انگشتر رو داد .
جیمین کارت رو گذاشت رو میز .
جیمین : بکش 😐
صاحاب مغازه : نه ....قابل نداره ....اصلا ....
جیمین : گفتم بکش کار دارم 😠
صاحاب مغازه کشید و کارت رو داد .
جیمین : ممنون 🙂
جیمین رفت .
ویو تهیونگ :
با جیا همه چیزو چیدیم داخل حیاط پشتی .
که انگار ا.ت داشت میومد سریع رفتیم پیشش.
ا.ت : باز چی میکنید ؟
جیا : ه....هیچ...هیچی😓
تهیونگ : بریم غذا بخوریم .😬
ا.ت : هوم .... ولی جیمین رفته شرکت 😌
تهیونگ : خب بریم میز رو بچینیم اونم الان میاد .
تهیونگ و ا.ت رفتن میز رو چیدن .
جیا هم رفت داخل اتاق بچه یه سری بهش بزنه و بیدارش کنه که غذا بخوره .
[بچه ها هانا حدودا ۲ سالشه و میتونه غذا بخوره ]
جیا اومد پایین و همه دور میز منتظر جیمین بودن که جیمین اومد .
جیمین : سلام 🙂
ا.ت : سلام عزیزم ☺️
تهیونگ : چی کردی پرونده رو اوردی ؟😬
جیمین : اممم..... خب آره ولی اون رو آوردم که درباره نقره و یاقوت سرخ بود 🤭
جیا : اوه چه خوشگل 🤗
ا.ت : چی خوشگله ؟😑
تهیوگ : چیزی نیست .... میز رو میگه.☺️
ا.ت : باشه .🙄
ا.ت : عشقم بیا بشین غذا بخوریم 🤗
جیمین : باشه ☺️
غذا رو خوردن .
جیا داشت هانا رو تمیز میکرد.
تهیونگ هم جیمین رو برده بود یه گوشه و یه چیزی بهش میگفت .
تهیونگ : ببینمش؟
جیمین نشونش داد .
تهیونگ : وای خیلی خوشکله 🙂
جیمین : خوبه دیگه الان ا.ت میاد .
تهیونگ : باشه من میرم دوربین فیلم برداری رو آماده کنم تو هم ا.ت رو بیار 🙂
جیمین : اوکی تو برو الان میایم 🤭
تهیونگ رو به جیا گفت:
تهیونگ : عشقم هانا رو بیار بیا 🤗
ا.ت : چیزی شده ؟🤨
جیمین : نه 😐
ا.ت : تو چته ؟😒
جیمین : هیچی ....هیچی عشقم دیگه بسه بعدا ظرف ها رو میشوریم بیا بریم حیاط پشتی💕☺️
ا.ت : خب .... باشه .🙂
جیمین و ا.ت رفتن حیاط پشتی که .....
ا.ت : رفتیم خیاط که دیدم کلی بادکنک و گل رز و چراغ اونجا بود تعجب کردم برگشتم سمت جیمین که دیرم جلوم زانو زده و یه حلقه ی یاقوت تو دستشه 😳
جیمین : خانم ا.ت ، عمرم ، زندگیم ، قلبم ، چشمام ، بیبی من ، هانیه من ، شیطون کوچولو ، خانومم ، زیبا رو ، سیندرلا ، سفید برفی ، خانم کوچولو ، دخترم ، میدونم تو این ۲ سال کنارت نبودم واقعا هم متاسفم.......ولی من واقعا پشیمونم نه از اینکه رفتم و ازت محافظت کردم ..... از اینکه چرا بهت نگفتم 🥺
ا.ت : جیمینا😭
جیمین : ا.ت قربونت بشم میشه برای همیشه کنارم باشی و خانومم بشی ؟🥺🥰
تهیونگ : چقد رمانتیک 🤩
جیا : یاد بگیر 😒
تهیونگ : مگه چی کم گذاشتم برات 😑
جیا. هیچی .... نگاه کن🤭
ا.ت : من .....
جیمین : ......
ا.ت : من خیلی دوست دارم اما من قبول میکنم 😅😚🥰
جیمین : دختر سکتم دادی 😮💨😝
جیمین حلقه رو دست ا.ت کرد .
ا.ت پرید بغل جیمین و پاهاشو دور کمر جیمین حلقه کرد .
جیمین هم متقابل ا.ت رو بغل کرد .
ا.ت جدا شد و به چشمای جیمین نگاه میکرد که .......
که ا.ت لباشو کوبند رو لبای جیمین .
جیمین انتظارشو داشت و همکاری کرد 🤭
بعد چند دقیقه جدا شدن .
تهیونگ و جیا به همراه هانا اومدن کنارشون .
تهیونگ : مبارک باشه 🤗
جیا : مبارک 😘
ا.ت از بغل جیمین اومد زیر ولی دستاشون به هم قفل بود .
ا.ت : مرسیییی🤗
جیمین : ممنون 😊
هانا: شوهل...عمو ... مبالک👶
جیمین : آخ من قربونت بشم ولی من ازدواج با عموت ازدواج نکردن من با عمت ازدواج کردم بگو شوهر عمه 😅😇
هانا : شوهل ...... بابا .😁
جیا 🤣
ا.ت : حرف حق🤣🤣
جیمین : این بچتون یاد نمیگیره .....آخه من کی به بابای تو چشم داشتم😑
تهیونگ : مرز نخندید 🤨
ا.ت : هانا خیلی دلش میخواد تهیونگ و جیمین ازدواج کنن🤣
جیمین : ا.ت !😐
ا.ت : باشه باشه 😅
همه رفتن داخل .
جیمین ویسکی آورد و برای خودش و تهیونگ ریخت .
ا.ت چسبیده بود به جیمین .
ا.ت یه دفعه لیوان جیمین رو برداشت و سرش کشید 🤭
جیمین : عععع ا.ت نکن 😠
ا.ت : خبمنم میخوام 🥺
جیمین : نچ اجازه نداری 😑
ا.ت : .....
ادامه دارد.....
- ۱۹۷
- ۰۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط