سناریو
وقتی فکر میکنن خیانت کردی و ...
(درخواستی)
نامجون
فضای خونه سنگین بود.
نامجون با اخم گفت: «پس اون مردی که بغلت کرده بود کی بود؟»
ا.ت با عصبانیت جواب داد: «برای هزارمین بار میگم، همکارم بود! پام پیچ خورد، فقط گرفت که نیفتم!»
«پس چرا بهم نگفتی؟»
«چون فکر نمیکردم مجبور باشم برای هر ثانیهی روزم توضیح بدم!»
هر دو چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
ا.ت با بغض گفت: «تو حتی یه بارم ازم نپرسیدی چی شده... فقط از اول قضاوتم کردی.»
نامجون چیزی نگفت.
اشک از چشم ا.ت پایین اومد.
«اگه انقدر مطمئنی که بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
نامجون انگار یخ زد.
«چی...؟»
«شنیدی چی گفتم.»
نامجون یه قدم عقب رفت و با ناباوری بهش نگاه کرد.
«تو واقعاً فکر کردی من میتونم ازت جدا بشم؟»
ا.ت با گریه گفت: «از حرفات همین برداشت رو کردم.»
نامجون نفس عمیقی کشید.
«من اشتباه کردم... از روی ترس قضاوت کردم، نه حقیقت.»
صداش آرومتر شد.
«ولی یه چیزو بدون... قبل از اینکه به هرکسی اعتماد کنم، باید به زنم اعتماد میکردم... و این اشتباه من بود.»
جین
جین با صدای بلند گفت: «من خودم دیدم باهاش بیرون بودی!»
ا.ت با عصبانیت جواب داد: «آره! چون برای پروژه دانشگاه بود!»
«پس چرا بهم نگفتی؟»
«چون قرار نبود بابت هر جلسهای بازخواست بشم!»
جین ساکت شد.
ا.ت اشکاشو پاک کرد.
«از اول دعوا فقط داشتی بهم شک میکردی... حتی یه بارم نپرسیدی شاید توضیحی داشته باشم.»
بعد با بغض گفت:
«اگه انقدر مطمئنی که خیانت کردم... طلاقم بده.»
...
رنگ از صورت جین پرید.
«نه...»
«نه؟»
«حتی اگه از دستت ناراحت باشم، حاضر نیستم یه لحظه تصور کنم که نباشی.»
ا.ت چیزی نگفت.
جین با صدای آروم ادامه داد:
«من از روی حسادت حرف زدم... نه از روی اعتماد.»
سرشو پایین انداخت.
«ببخشید...»
یونگی
دعوا به سکوت رسیده بود.
اون سکوتی که از هر فریادی سنگینتره.
یونگی فقط به ا.ت نگاه میکرد.
ا.ت با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
«پس حرف بزن...»
...
«چرا ساکتی؟»
یونگی آروم گفت:
«چون نمیدونم به چیزی که دیدم اعتماد کنم یا به کسی که عاشقشم.»
ا.ت بغضش ترکید.
«پس آخرش باورت نشد...»
یونگی چیزی نگفت.
ا.ت خندید؛ یه خندهی تلخ.
«باشه...»
کیفش رو برداشت.
«اگه فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
برای اولین بار، یونگی سریع بلند شد.
«نرو.»
ا.ت برگشت.
«چرا؟ مگه فکر نمیکنی خیانت کردم؟»
یونگی چند ثانیه به زمین خیره شد.
بعد آروم گفت:
«نه...»
«ولی همین الان...»
«من فقط گیج شده بودم...»
نفس عمیقی کشید.
«ولی یه چیزو خوب میدونم.»
«چی؟»
«اینکه نمیخوام یه سوءتفاهم باعث بشه کسی رو که از همه بیشتر دوستش دارم، از دست بدم.»
ا.ت با چشمای خیس بهش نگاه کرد.
یونگی یه قدم نزدیکتر شد.
«قبل از اینکه قضاوتت کنم... باید حرفت رو باور میکردم.»
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
(درخواستی)
نامجون
فضای خونه سنگین بود.
نامجون با اخم گفت: «پس اون مردی که بغلت کرده بود کی بود؟»
ا.ت با عصبانیت جواب داد: «برای هزارمین بار میگم، همکارم بود! پام پیچ خورد، فقط گرفت که نیفتم!»
«پس چرا بهم نگفتی؟»
«چون فکر نمیکردم مجبور باشم برای هر ثانیهی روزم توضیح بدم!»
هر دو چند ثانیه فقط به هم نگاه کردن.
ا.ت با بغض گفت: «تو حتی یه بارم ازم نپرسیدی چی شده... فقط از اول قضاوتم کردی.»
نامجون چیزی نگفت.
اشک از چشم ا.ت پایین اومد.
«اگه انقدر مطمئنی که بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
نامجون انگار یخ زد.
«چی...؟»
«شنیدی چی گفتم.»
نامجون یه قدم عقب رفت و با ناباوری بهش نگاه کرد.
«تو واقعاً فکر کردی من میتونم ازت جدا بشم؟»
ا.ت با گریه گفت: «از حرفات همین برداشت رو کردم.»
نامجون نفس عمیقی کشید.
«من اشتباه کردم... از روی ترس قضاوت کردم، نه حقیقت.»
صداش آرومتر شد.
«ولی یه چیزو بدون... قبل از اینکه به هرکسی اعتماد کنم، باید به زنم اعتماد میکردم... و این اشتباه من بود.»
جین
جین با صدای بلند گفت: «من خودم دیدم باهاش بیرون بودی!»
ا.ت با عصبانیت جواب داد: «آره! چون برای پروژه دانشگاه بود!»
«پس چرا بهم نگفتی؟»
«چون قرار نبود بابت هر جلسهای بازخواست بشم!»
جین ساکت شد.
ا.ت اشکاشو پاک کرد.
«از اول دعوا فقط داشتی بهم شک میکردی... حتی یه بارم نپرسیدی شاید توضیحی داشته باشم.»
بعد با بغض گفت:
«اگه انقدر مطمئنی که خیانت کردم... طلاقم بده.»
...
رنگ از صورت جین پرید.
«نه...»
«نه؟»
«حتی اگه از دستت ناراحت باشم، حاضر نیستم یه لحظه تصور کنم که نباشی.»
ا.ت چیزی نگفت.
جین با صدای آروم ادامه داد:
«من از روی حسادت حرف زدم... نه از روی اعتماد.»
سرشو پایین انداخت.
«ببخشید...»
یونگی
دعوا به سکوت رسیده بود.
اون سکوتی که از هر فریادی سنگینتره.
یونگی فقط به ا.ت نگاه میکرد.
ا.ت با صدایی که از گریه میلرزید گفت:
«پس حرف بزن...»
...
«چرا ساکتی؟»
یونگی آروم گفت:
«چون نمیدونم به چیزی که دیدم اعتماد کنم یا به کسی که عاشقشم.»
ا.ت بغضش ترکید.
«پس آخرش باورت نشد...»
یونگی چیزی نگفت.
ا.ت خندید؛ یه خندهی تلخ.
«باشه...»
کیفش رو برداشت.
«اگه فکر میکنی بهت خیانت کردم... خب طلاقم بده.»
...
برای اولین بار، یونگی سریع بلند شد.
«نرو.»
ا.ت برگشت.
«چرا؟ مگه فکر نمیکنی خیانت کردم؟»
یونگی چند ثانیه به زمین خیره شد.
بعد آروم گفت:
«نه...»
«ولی همین الان...»
«من فقط گیج شده بودم...»
نفس عمیقی کشید.
«ولی یه چیزو خوب میدونم.»
«چی؟»
«اینکه نمیخوام یه سوءتفاهم باعث بشه کسی رو که از همه بیشتر دوستش دارم، از دست بدم.»
ا.ت با چشمای خیس بهش نگاه کرد.
یونگی یه قدم نزدیکتر شد.
«قبل از اینکه قضاوتت کنم... باید حرفت رو باور میکردم.»
#namjoon #jin #suga #jhope #jimin #text #teahyung #jungkook #bt#تهیونگ #جونگکوک #تهکوک #سناریو #وانشات #تکپارتی #بی_تی_اس#نامجون #جین #سوکجین #یونگی #شوگا #جیمین #جیهوپ #هوسوک
- ۱۹.۵k
- ۰۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط