{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🍷 شراب قرمز

🍷 شراب قرمز

قسمت هفتم: خائن

صدای قفل شدن در، داخل اتاق پیچید.

رینا با نگرانی گفت:

«در قفل شد...»

جونگکوک سریع به سمت در رفت.

«عقب وایسا.»

دستگیره را چرخاند، اما در تکان نخورد.

رینا گفت:

«نمی‌تونیم بازش کنیم؟»

«از داخل نه.»

مردی که داخل اتاق بود، با آرامش گفت:

«اگر خائن همون کسی باشه که فکر می‌کنم، چند دقیقه بیشتر وقت نداریم.»

جونگکوک برگشت.

«اسمش رو بگو.»

مرد سکوت کرد.

جونگکوک با عصبانیت گفت:

«گفتم اسمش رو بگو.»

«قبل از اینکه اسمش رو بدونی، باید بدونی چرا این کار رو کرده.»

رینا پرسید:

«چرا؟»

مرد نگاهش کرد.

«چون این ازدواج فقط برای صلح بین دو خانواده نیست.»

رینا اخم کرد.

«پس برای چیه؟»

مرد جواب داد:

«برای رسیدن به چیزی که پدرهای شما سال‌ها پنهانش کردن.»

جونگکوک پرسید:

«چی؟»

مرد به دفتر اشاره کرد.

«آخرین صفحه رو پیدا کن.»

جونگکوک دفتر را ورق زد.

«صفحه کنده شده.»

مرد گفت:

«صفحه رو پدرت برده.»

رینا گفت:

«ولی اگه پدرم ناپدید شده...»

مرد حرفش را قطع کرد:

«اون صفحه هنوز دستشه.»

ناگهان صدای قدم‌هایی از پشت در شنیده شد.

رینا آهسته گفت:

«کسی داره میاد.»

جونگکوک اسلحه‌اش را برداشت، اما بدون اینکه به کسی آسیب بزند، فقط آماده ماند.

مرد گفت:

«دیر رسیدیم.»

صدای کلید آمد.

در باز شد.

همان مردی که چند ساعت قبل رینا را در راهرو دیده بود، وارد اتاق شد.

رینا با تعجب گفت:

«تو!»

مرد لبخند زد.

«سلام، رینا.»

جونگکوک با صدای سرد گفت:

«پس تو بودی.»

مرد شانه بالا انداخت.

«بالاخره فهمیدی.»

جونگکوک جلو رفت.

«برای کی کار می‌کنی؟»

مرد جواب نداد.

رینا گفت:

«تو عکس رو هم می‌شناختی.»

مرد به او نگاه کرد.

«بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»

رینا پرسید:

«پدر من کجاست؟»

مرد چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

«اگر واقعاً می‌خوای بدونی...»

جونگکوک گفت:

«جواب بده.»

مرد لبخند زد.

«پس باید با کسی ملاقات کنید که پنج سال همه فکر می‌کردن مرده.»

رینا نفسش بند آمد.

«کی؟»

مرد فقط یک اسم گفت:

«پدرت.»

و قبل از اینکه کسی فرصت سؤال دیگری پیدا کند، چراغ‌های عمارت خاموش شدند.

صدای فریاد افراد از بیرون اتاق بلند شد.

جونگکوک فوراً گفت:

«رینا، کنار من بمون.»

رینا جواب داد:

«این بار دیگه نمی‌ذارم چیزی رو ازم پنهان کنی.»

جونگکوک در تاریکی گفت:

«قول می‌دم.»

اما هیچ‌کدام نمی‌دانستند...

کسی که قرار بود فردا حقیقت را برایشان آشکار کند، شاید از همه خطرناک‌تر باشد.
دیدگاه ها (۲)

🍷 شراب قرمزقسمت هشتم: در تاریکیچراغ‌ها ناگهان خاموش شدند.تما...

🍷 شراب قرمزقسمت نهم: پیامرینا چند بار پیام روی گوشی جونگکوک ...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🍷 شراب قرمزقسمت پنجم: اتاق شرقیرینا به درِ بسته‌ی اتاق شرقی ...

🍷 شراب قرمزقسمت چهارم: صدای پشت دررینا تمام شب نتوانست بخواب...

🍷 شراب قرمزپارت ۲۸ — تلهماشین با سرعت در جاده‌ی تاریک حرکت م...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۵ | انتخابرینا به صفحه‌ی گوشی خیره شده بود....

🍷 شراب قرمزپارت ۳۱ — یک قدم تا اعترافصدای شلیک بیرون انبار ه...

🍷 Red Wineپارت ۲۵ — نامهرینا چند بار جمله‌ی روی کاغذ را خوان...

🍷 شراب قرمزپارت ۱۷ | آخرین نشانیباران شدیدتر شده بود.رینا کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط