بهار بدون تو
---
پارت یک
چویا چشماش رو باز کرد.
سقف سفید بود. نورِ سفید. بویِ سفید. یه لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست. بیمارستان. تختِ سرد، ملحفههایِ سرد، بویِ سردِ الکل، صدایِ آرومِ دستگاه کنار تخت که بیپ... بیپ... میکرد.
چویا پلک زد. چند بار. تا نور توی چشماش جا بیفته. بعد، برگشت و کنار تخت رو نگاه کرد.
دازای اونجا نشسته بود. روی یه صندلیِ پلاستیکیِ سفید، با کتِ مشکیِ همیشگیش، پاهاش رو دراز کرده بود روی زمین و راهنمای جامع خودکشی رو میخوند. وقتی دید چویا بیدار شده، کتاب رو بست و لبخند زد.
«خب، بیدار شدی. فکر کردم تا شب میخوابی.»
چویا گلوش خشک بود. سعی کرد حرف بزنه، ولی فقط یه نالهی خفیف ازش دراومد. دازای یه آبمیوه از روی میز کنار تخت برداشت، بازش کرد و نی توی دهن چویا گذاشت. چویا جرعهای نوشید. آب سرد و تازه از گلوش پایین رفت.
«چند وقته؟» چویا پرسید. صداش هنوز گرفته بود.
«سه روز.»
دازای دستش رو زیر چونهش گذاشت.
«دکترا گفتن که خیلی خوششانسی. از اون پشت بوم افتادی پایین و فقط چندتا ترکِ کوچیک روی دندههات داری.»
چویا به سقف خیره شد. سه روز. پشت بوم. سعی کرد تصویرش رو بیاره، ولی همهچیز مبهم بود. خسته تر از اونی بود که همه چیو دقیق به خاطر بیاره اما یه چیزهایی رو میدید: غروب، پودینگ، خنده، پشت بوم، دازای.
چویا پرسید: «تو چطوری؟»
دازای ابرو بالا انداخت. «من؟ من خوبم. درسته که سقوط کردم ولی دیروز مرخص شدم.»
چویا بهش نگاه کرد. دازای لبخند میزد. همون لبخندِ همیشگی.
«الان خوبی؟»
دازای بهش نگاه کرد و خندید. «آره، امیدوارم تو هم زودتر خوب شی، کوتوله.»
چویا لبخندِ کجی زد. «البته که خوب میشم...»
دازای لبخند زد و دستش رو دراز کرد تا موهایِ چویا رو نوازش کنه. حرکتش آروم بود.
«چویا، اگه خوب شی، قول میدم بریم اون رستورانِ جدید که گفتم.»
چویا لبخند زد. «ب نفعته زیر قولت نزنی.
قولت رو یادم میمونه.»
دازای به پنجره نگاه کرد. بیرون، آسمون خاکستری بود، ولی تهش یه کم روشنتر از روزایِ قبل. برفهایِ مانده روی زمین داشتند آب میشدند و شاخههایِ لُخت، غنچههایِ ریز و سختی روی خودشون داشتند که انگار منتظر یه اشاره برای باز شدن بودن.
دازای گفت:
«بهار داره میاد،
هوا داره کمکم گرم میشه.»
چویا به پنجره نگاه کرد. «هنوز زمستونه...»
دازای شونه بالا انداخت. «سخت نگیر چویا، نزدیکایِ بهاره دیگه.»
بیپِ دستگاه توی اتاق میپیچید. آروم و یکنواخت.
پرستار وارد شد و به چویا لبخند زد. «خوب، بیدار شدی، آقای ناکاهارا. حالت چطوره؟»
چویا به پرستار نگاه کرد. خانمی جوان با روپوشِ سفید و موهایِ بلند که روی شونههاش ریخته بود. «خوبم... فکر کنم.»
«دکتر تا نیم ساعتِ دیگه میاد. فعلاً استراحت کن. اگه درد یا حالتِ تهوع داشتی، بهم بگو.» پرستار به دازای نگاه کرد و لبخندی زد. «شما خیلی مراقبش بودید. سه روزه هر روز اومدید. ولی خب، خوشحالم که بالاخره بیدار شد.»
دازای شونه بالا انداخت.برای کسری از ثانیه، لبخندش مرموزانه شد. «خواهش میکنم. کاری نکردم.»
پرستار آروم خندید و از اتاق بیرون رفت. در بسته شد و دوباره سکوت برگشت. فقط صدای دستگاه.
چویا به دازای نگاه کرد. «هر روز اومدی؟»
دازای کتاب رو برداشت و ورق زد. «آره. هیچ کاری نداشتم. و خب... دلم برات تنگ شده بود.»
چویا دلش گرم شد. «ممنون که مراقبم بودی.»
دازای کتاب رو بست و بهش نگاه کرد. لبخند زد. «چیز خاصی نیست. تو هم اگه جای من بودی همین کار رو میکردی، مگه نه؟»
چویا میخواست بیشتر حرف بزنه، ولی خستگی برگشت. پلکاش سنگین شد. بیپِ دستگاه، آروم و یکنواخت، توی گوشش میپیچید.
دازای دستش رو گرفت. «استراحت کن. خوب که شدی میریم بار، من حساب میکنم.»
چویا چشماش رو بست. آخرین چیزی که دید، لبخندِ دازای بود. همون لبخندِ همیشگی، همون گرما، همون حسِ امنیت.
و آروم خوابش برد.
دازای با احتیاط دست چویا رو ول کرد و به پنجره نگاه کرد. بیرون، آسمون خاکستری بود، ولی تهش یه کم روشنتر از روزایِ قبل. برفها داشتند آب میشدند و باد، دیگه اون سوزِ قبلی رو نداشت.
بهار داشت از لایِ زمستون راهش رو باز میکرد...
---
پارت یک
چویا چشماش رو باز کرد.
سقف سفید بود. نورِ سفید. بویِ سفید. یه لحظه طول کشید تا بفهمه کجاست. بیمارستان. تختِ سرد، ملحفههایِ سرد، بویِ سردِ الکل، صدایِ آرومِ دستگاه کنار تخت که بیپ... بیپ... میکرد.
چویا پلک زد. چند بار. تا نور توی چشماش جا بیفته. بعد، برگشت و کنار تخت رو نگاه کرد.
دازای اونجا نشسته بود. روی یه صندلیِ پلاستیکیِ سفید، با کتِ مشکیِ همیشگیش، پاهاش رو دراز کرده بود روی زمین و راهنمای جامع خودکشی رو میخوند. وقتی دید چویا بیدار شده، کتاب رو بست و لبخند زد.
«خب، بیدار شدی. فکر کردم تا شب میخوابی.»
چویا گلوش خشک بود. سعی کرد حرف بزنه، ولی فقط یه نالهی خفیف ازش دراومد. دازای یه آبمیوه از روی میز کنار تخت برداشت، بازش کرد و نی توی دهن چویا گذاشت. چویا جرعهای نوشید. آب سرد و تازه از گلوش پایین رفت.
«چند وقته؟» چویا پرسید. صداش هنوز گرفته بود.
«سه روز.»
دازای دستش رو زیر چونهش گذاشت.
«دکترا گفتن که خیلی خوششانسی. از اون پشت بوم افتادی پایین و فقط چندتا ترکِ کوچیک روی دندههات داری.»
چویا به سقف خیره شد. سه روز. پشت بوم. سعی کرد تصویرش رو بیاره، ولی همهچیز مبهم بود. خسته تر از اونی بود که همه چیو دقیق به خاطر بیاره اما یه چیزهایی رو میدید: غروب، پودینگ، خنده، پشت بوم، دازای.
چویا پرسید: «تو چطوری؟»
دازای ابرو بالا انداخت. «من؟ من خوبم. درسته که سقوط کردم ولی دیروز مرخص شدم.»
چویا بهش نگاه کرد. دازای لبخند میزد. همون لبخندِ همیشگی.
«الان خوبی؟»
دازای بهش نگاه کرد و خندید. «آره، امیدوارم تو هم زودتر خوب شی، کوتوله.»
چویا لبخندِ کجی زد. «البته که خوب میشم...»
دازای لبخند زد و دستش رو دراز کرد تا موهایِ چویا رو نوازش کنه. حرکتش آروم بود.
«چویا، اگه خوب شی، قول میدم بریم اون رستورانِ جدید که گفتم.»
چویا لبخند زد. «ب نفعته زیر قولت نزنی.
قولت رو یادم میمونه.»
دازای به پنجره نگاه کرد. بیرون، آسمون خاکستری بود، ولی تهش یه کم روشنتر از روزایِ قبل. برفهایِ مانده روی زمین داشتند آب میشدند و شاخههایِ لُخت، غنچههایِ ریز و سختی روی خودشون داشتند که انگار منتظر یه اشاره برای باز شدن بودن.
دازای گفت:
«بهار داره میاد،
هوا داره کمکم گرم میشه.»
چویا به پنجره نگاه کرد. «هنوز زمستونه...»
دازای شونه بالا انداخت. «سخت نگیر چویا، نزدیکایِ بهاره دیگه.»
بیپِ دستگاه توی اتاق میپیچید. آروم و یکنواخت.
پرستار وارد شد و به چویا لبخند زد. «خوب، بیدار شدی، آقای ناکاهارا. حالت چطوره؟»
چویا به پرستار نگاه کرد. خانمی جوان با روپوشِ سفید و موهایِ بلند که روی شونههاش ریخته بود. «خوبم... فکر کنم.»
«دکتر تا نیم ساعتِ دیگه میاد. فعلاً استراحت کن. اگه درد یا حالتِ تهوع داشتی، بهم بگو.» پرستار به دازای نگاه کرد و لبخندی زد. «شما خیلی مراقبش بودید. سه روزه هر روز اومدید. ولی خب، خوشحالم که بالاخره بیدار شد.»
دازای شونه بالا انداخت.برای کسری از ثانیه، لبخندش مرموزانه شد. «خواهش میکنم. کاری نکردم.»
پرستار آروم خندید و از اتاق بیرون رفت. در بسته شد و دوباره سکوت برگشت. فقط صدای دستگاه.
چویا به دازای نگاه کرد. «هر روز اومدی؟»
دازای کتاب رو برداشت و ورق زد. «آره. هیچ کاری نداشتم. و خب... دلم برات تنگ شده بود.»
چویا دلش گرم شد. «ممنون که مراقبم بودی.»
دازای کتاب رو بست و بهش نگاه کرد. لبخند زد. «چیز خاصی نیست. تو هم اگه جای من بودی همین کار رو میکردی، مگه نه؟»
چویا میخواست بیشتر حرف بزنه، ولی خستگی برگشت. پلکاش سنگین شد. بیپِ دستگاه، آروم و یکنواخت، توی گوشش میپیچید.
دازای دستش رو گرفت. «استراحت کن. خوب که شدی میریم بار، من حساب میکنم.»
چویا چشماش رو بست. آخرین چیزی که دید، لبخندِ دازای بود. همون لبخندِ همیشگی، همون گرما، همون حسِ امنیت.
و آروم خوابش برد.
دازای با احتیاط دست چویا رو ول کرد و به پنجره نگاه کرد. بیرون، آسمون خاکستری بود، ولی تهش یه کم روشنتر از روزایِ قبل. برفها داشتند آب میشدند و باد، دیگه اون سوزِ قبلی رو نداشت.
بهار داشت از لایِ زمستون راهش رو باز میکرد...
---
- ۳۸.۳k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط