{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوش

یه پسره تو كليسا نشسته بوده، يهو مي‌بينه يه دختر خيلي خوشگل مياد تو. ميدوه ميره پشتِ يه مجسمه قايم ميشه. دختره مياد ميشينه جلوي محراب و ميگه: اي خدا! تو به من همه چي دادي ، پول دادي ، قيافه دادي ، خانواده خوب دادي... فقط ازت يه چيز ديگه ميخوام... اونم يه شوهر خوبه ...يا حضرت مسيح‌! خودت كمكم كن! پسره از پشت مجسمه مياد بيرون ميگه: عيسي هل نده!‌ هل نده زشته ، خودم ميرم!
دیدگاه ها (۳)

ناموسا با چه ج💋نده هایی همکلاسی شدم همین دختره بغل دستیم ناز...

سناریو توکیو ریونجرز

صبح میشه ساکورا پا میشه میره تو حال و میفهمه میزوکی رفته دست...

سناریو بلولاککککککک/قفل آبی

عنوان: مگومی به عنوان دوست پسر

سناریو قفل آبی پارت ۱

✮⋆˙ ᎫႮΝᏀ ᎠᎪΝᏆᎬᏞᎪ[ ˚₊‧꒰(فـو᪶نـتᰰׄั نمـیزنـم᪶ᩘ  چـ𔘓ـون طـول᪶ـ...

سناریو بلولاک/:قفل آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط