شاهکاری به نام دروغ
🎭A masterpiece called a lie🎭
پارت شونزدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوس هکر از آب درمیاد]
توی دستشویی عمارت قایم شده بودم. دستام میلرزید. یوجین داشت از پشت گوشی که با هزار بدبختی قایمش کرده بودم بهم بد و بیراه میگفت.
«یونسو! مگه نگفتم گند نزن؟ الان هیون وو داره دیوونه میشه! میگه اگه اون فایلهای طبقهی دوم رو امشب نفرستی، کل نقشه میپره. تو اونجا چیکار میکنی؟»
زمزمه کردم:
+"یوجین، بابا اونجا عمارت مافیاست، نه شهربازی! تهیونگ همش داره مثل عقاب نگام میکنه. هیون وو هم فکر کرده من سوپرمنم! الان هم دایون، اون دخترهی فتنه، داره تو سالن پایین زیرآب منو پیش سرپرست خدمتکارها میزنه که چرا امروز توی آشپزخونه اونقدر سوتی دادم."
یوجین نفس عمیقی کشید:
«ببین، هیون وو میگه یه حفرهی امنیتی توی سیستم وایفای اتاق کار تهیونگ هست. باید فقط یه فلش کوچیک وصل کنی به لپتاپش. همین. برو جلو، یه سوتی همیشگیت رو بده، بقیه رو بسپار به هیون وو که از راه دور نفوذ کنه.»
خندهی عصبیای کردم:
+"سوتی همیشگی؟ یعنی باید عمداً بخورم زمین که حواسشون پرت شه؟ باشه... انجامش میدم."
داشتم با جونسو دربارهی محمولهی جدید حرف میزدم که در اتاق کارم باز شد. یونسو بود. با یه سینی چای، طوری که انگار داره روی مین خنثینشده راه میره. پاش پیچ خورد، سینی بیچاره با یه صدای بلند تق افتاد روی فرش، و چایی ها مثل رودخونه راه افتاد روی قالیچهی ابریشمی گرونقیمت اتاقم.
جونسو با عصبانیت داد زد:
«دختره احمق! میدونی این قالی چند میارزه؟»
یونسو رنگش شد عین گچ. سریع افتاد روی زانوهاش و شروع کرد به جمعکردن فنجونهای شکسته. همونطور که داشت با اون قیافهی مظلومش ور میرفت، دستشو خیلی نامحسوس برد سمت میز کار من. درست کنار لپتاپ.
من ساکت ایستادم و تماشاش کردم. اون دختر واقعاً احمق بود؟ یا داشت نقش بازی میکرد؟ دستش رو که روی لپتاپ گذاشت، یه لحظه نگاهش کردم. انگشتاش خیلی ماهرانه رفت سمت پورت یواسبی. یه لحظه مکث کرد و دوباره قیافهی خنگِ همیشگیش رو گرفت.
+"اوه... قربان... ببخشید... میخواستم... میخواستم دستمالکاغذی بردارم، دستم خورد به لپتاپتون؟"
نیشخندی زدم و رفتم سمتش. اونقدر نزدیک شدم که بویِ عطرِ ضعیفش رو حس کردم. هیونوو داشت زیر لب غر میزد.
-"دستت خورد یا خواستی چیزی وصل کنی؟"
یونسو سرش رو بالا آورد. چشمهاش پر از ترس واقعی بود. گفت:
+"قربان؟ من فقط میخواستم... میخواستم چایها رو جمع کنم..."
دایون همون لحظه مثل مار از پشت در ظاهر شد:
٪"قربان، این دختره امروز چندمین باره که داره خرابکاری میکنه. اجازه بدید بندازمش بیرون."
تهیونگ به دایون نگاه کرد و بعد دوباره به یونسو. تهیونگ با صدای بمش گفت:
-"نه دایون. بذار بمونه. انگار... دیدن خرابکاریاش برام سرگرمیِ جدید شده."
یونسو حس کرد قلبش وایساد. اون از من میترسید؟ یا داشت از خوشحالی اینکه لو نرفته، میلرزید؟
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
بچه ها هی جدیدا داره علامتا یادم میره،مثلا مال یوجین و دایون،اگه جایی اشتباه شد ببخشید❤
پارت شونزدهم🔍
این قسمت=[وقتی جاسوس هکر از آب درمیاد]
توی دستشویی عمارت قایم شده بودم. دستام میلرزید. یوجین داشت از پشت گوشی که با هزار بدبختی قایمش کرده بودم بهم بد و بیراه میگفت.
«یونسو! مگه نگفتم گند نزن؟ الان هیون وو داره دیوونه میشه! میگه اگه اون فایلهای طبقهی دوم رو امشب نفرستی، کل نقشه میپره. تو اونجا چیکار میکنی؟»
زمزمه کردم:
+"یوجین، بابا اونجا عمارت مافیاست، نه شهربازی! تهیونگ همش داره مثل عقاب نگام میکنه. هیون وو هم فکر کرده من سوپرمنم! الان هم دایون، اون دخترهی فتنه، داره تو سالن پایین زیرآب منو پیش سرپرست خدمتکارها میزنه که چرا امروز توی آشپزخونه اونقدر سوتی دادم."
یوجین نفس عمیقی کشید:
«ببین، هیون وو میگه یه حفرهی امنیتی توی سیستم وایفای اتاق کار تهیونگ هست. باید فقط یه فلش کوچیک وصل کنی به لپتاپش. همین. برو جلو، یه سوتی همیشگیت رو بده، بقیه رو بسپار به هیون وو که از راه دور نفوذ کنه.»
خندهی عصبیای کردم:
+"سوتی همیشگی؟ یعنی باید عمداً بخورم زمین که حواسشون پرت شه؟ باشه... انجامش میدم."
داشتم با جونسو دربارهی محمولهی جدید حرف میزدم که در اتاق کارم باز شد. یونسو بود. با یه سینی چای، طوری که انگار داره روی مین خنثینشده راه میره. پاش پیچ خورد، سینی بیچاره با یه صدای بلند تق افتاد روی فرش، و چایی ها مثل رودخونه راه افتاد روی قالیچهی ابریشمی گرونقیمت اتاقم.
جونسو با عصبانیت داد زد:
«دختره احمق! میدونی این قالی چند میارزه؟»
یونسو رنگش شد عین گچ. سریع افتاد روی زانوهاش و شروع کرد به جمعکردن فنجونهای شکسته. همونطور که داشت با اون قیافهی مظلومش ور میرفت، دستشو خیلی نامحسوس برد سمت میز کار من. درست کنار لپتاپ.
من ساکت ایستادم و تماشاش کردم. اون دختر واقعاً احمق بود؟ یا داشت نقش بازی میکرد؟ دستش رو که روی لپتاپ گذاشت، یه لحظه نگاهش کردم. انگشتاش خیلی ماهرانه رفت سمت پورت یواسبی. یه لحظه مکث کرد و دوباره قیافهی خنگِ همیشگیش رو گرفت.
+"اوه... قربان... ببخشید... میخواستم... میخواستم دستمالکاغذی بردارم، دستم خورد به لپتاپتون؟"
نیشخندی زدم و رفتم سمتش. اونقدر نزدیک شدم که بویِ عطرِ ضعیفش رو حس کردم. هیونوو داشت زیر لب غر میزد.
-"دستت خورد یا خواستی چیزی وصل کنی؟"
یونسو سرش رو بالا آورد. چشمهاش پر از ترس واقعی بود. گفت:
+"قربان؟ من فقط میخواستم... میخواستم چایها رو جمع کنم..."
دایون همون لحظه مثل مار از پشت در ظاهر شد:
٪"قربان، این دختره امروز چندمین باره که داره خرابکاری میکنه. اجازه بدید بندازمش بیرون."
تهیونگ به دایون نگاه کرد و بعد دوباره به یونسو. تهیونگ با صدای بمش گفت:
-"نه دایون. بذار بمونه. انگار... دیدن خرابکاریاش برام سرگرمیِ جدید شده."
یونسو حس کرد قلبش وایساد. اون از من میترسید؟ یا داشت از خوشحالی اینکه لو نرفته، میلرزید؟
🏴☠️ادامه دارد...🏴☠️
#A_masterpiece_called_a_lie
بچه ها هی جدیدا داره علامتا یادم میره،مثلا مال یوجین و دایون،اگه جایی اشتباه شد ببخشید❤
- ۱۰.۷k
- ۲۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط