{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخورد

پادشاهی در یک شب زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخورد،گفت:سردت نیست ؟نگهبان گفت:عادت دارم. شاه گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورند،شاه فراموش کرد، فردا صبح جنازه نگهبان را پیدا کردند ،که روی دیوار قصر نوشته بود

"من به سرما عادت داشتم وعده لباس گرمت مرا از پای درآورد"
دیدگاه ها (۲۰)

از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی؟ گفت از حماقت انسانها تکه ن...

نه واقعا به این چی میگید ؟ قابل توجه آقایون یه خورده از این ...

هنوز از بازی کلاغ پر، میترسم!میترسم بگویم:عشق؟ آرام بگویی:پر...

آنکه سامان غزلهایم از اوستبی سر وسامانیم راحس نکرد....

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان خود ب...

پادشاهی در یک شب سرد زمستانی در کاخ به یکی از نگهبانان برخور...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت عادت دارم.گفت:...

در شبی سرد پادشاه به نگهبانی برخورد،گفت: "سردت نیست؟" نگهبان...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت :سردت نیست؟گفت : نه عادت دار...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت:نه عادت دارمپا...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت عادت دارم.گفت:...

پادشاهی درزمستان به نگهبانی گفت سردت نیست؟ گفت عادت دارم. گف...

پادشاهی در زمستان به نگهبان گفت:سردت نیست؟گفت عادت دارم.پادش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط