{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

hi

خب از وسط داستان تاج دو قلو ها دلکندم اومدم بنویسم
زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت⑦②
🐰خب.. سفره ی دلت رو واکن... ببینم چی توشه؟ سیگارو فندک تو دستش رو کش رفتم.. یه دونه سیگار رو گذاشتم رو لبم و با فندک روشنش کردم.. یه پک ازش کشیدم و گفتم:یه هفته ای میشد نکشیدم 🐰از کی خانم دکترا هم سیگار میکشن؟. برگشتم نگاش کردم و گفتم:من از۲۵سالگی میکشم.. /یه پک دیگه ازش کشیدم و گفتم:داشتم به مامانم فکر میکردم... به اینکه هانا چقدر مجبوره درد بی مادری بکشه.. 🐰چند وقته مادرت رو از دست دادی؟ 🐼دوسال(بغض) 🐰پدرت چی؟ تو پرونده نوشته بود.. 🐼مامانم گفته بود که پدرم تو تضاهرات کشته شده... همونم تو پرونده بود نه؟ /یه پک دیگه از سیگار/🐰اره همین.. چند ساله بود اون موقع؟ 🐼هفت سال.. 🐰وایسا/پک سیگارش/اگه.. وسال باهش مادرت فوت شده.. پدرتم هفت سالگی تو فوت کرده باشه.. هانا با هوا به مجود اومده؟ 🐼نه بابا چی میگی.. مادر من با یه مرد دیگه ازدواج کرد هانا خواهر ناتنی ماست... ولی هیچ چیزیش یه اون مرد نرفته خداروشکر🐰اون مرد کجاست؟ 🐼مادر من.. به خاطر سرطان مرد... ولی دکترا گفتن سرطان گرفته گفت دگ به نمیخواد باهاش زندگی کنه... طلاقش داد و گورش رو گم کرد بعدا وقتی تهیونگ پلیس شد به جرم یادت ارش شکایت کرد.. و الان تو زندانه. ریه هام باران چیزی که دارم میکشم نابود میشه ولی خب چیکار کنم کرم دارم🐰جاش همون جاست..🐼مادرم.. خیابان سختی کشید دوتا بچه ی یتیم رو بزرگ کرد .. ولی اخر سرطان خون گرفت.. (بعض سگی) دکترا میگفتن هانا هم ممکنه سرطان مامان رو بگیره و بمیره... ولیم امانم گفت به دنیا میاد مطمئن بود سالم به دنیا میاد بعد زایمان هانا خیلی ضع.. یف.. شد... اخر سری... فقط به زور دستگاه زنده بود.. به بغل تهیونگ.. ترکمون کرد ولی لحظه ی اخر یه حرف زد که خیلی کنجکاوم بدونم یعنی چی؟ 🐰چه حرفی زد؟ 🐼گفت برادرش رو پیدا کنیم... مامان تک فرزند بود برادری نداشت 🐰اسمش رو نمیدونید. سیگارم رو روی جا سیگاری روی میزش خاموش کردم و گفتم:نه... تهیونگ در به در گشت.. ولی اسمی پیدا نکرد.. خیلی دوست دارم بدونم این دایی بی نام و نشان کجاست؟ شاید اصلا کره نباشه... نمیدونم... 🐰منم... مادرم رو از دست دادم... میدونی کی کشتش ؟ 🐼غم مادر خیلی بده... دردش تا مغز استخونت میره مرگ مغزی میکنی.. درک میکنم.. نه کی؟ 🐰پدر خودم.. پدذم با اسلحه ی خودش.. با دیتای خودش مادرم رو جلوی چشم منه ۲۳ساله که تازه رئیس باند شده بودم کشت... سولی ۶سالش بود و تو بغل جیمین بود و چیزی ندید ولی.. (سعی در گریه نکردن) وقتی مادرم.. افتاد رو زمین سولی از بغل جیمین اومد بیرون..جسم مادرم رو تکون میداد التماس.. می.. کرد بیدار شو.. منو سولی.. خیلی بغلش کردیم.. حتی روسوندیمش بیمارستان ولی دیر بود
دیدگاه ها (۱۸)

پارت هفتویو هانابا چیزی که دیدم خشکم زد یونگی سانا رو بغل کر...

╭─── 🩸🌹 ───╮رزهای خونینپارت شانزدهمساعت ده شب، ماشین تهیونگ ...

★彡   Part 34 彡★ با وجود اینکه حال خرابم رو میدید ادامه داد: ...

★ازدواج اجباری...p⁵بعد رفتن خانواده ها با پتویی که پیچیده بو...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ودوم 𓆪ات یک قدم عقب رفت.ـ «تو....

جنگل نفرین شده پارت ۲۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط