سناریو سانزو
قند عسل من🍬
P:::23
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
از دید سانزو:
چند لحظه باهاش چشم تو چشم شدم...
خودش بود...
دن
همون پسره ی عو.ضی که جرئت کرد دور و بر ا.ت بپلکه ولی غیرممکن بود چون من با دستای خودم کشتمش و حتی ا.ت هم شاهد این موضوع بود
ولی عجیب این بود که فقط یه نگاهی مختصر بهم انداخت و روشو کرد اونور و به خریدش ادامه داد
عصبانی شدم
اگه این دن بود پس نباید جرئت میکرد منو نادیده بگیره...
با خودم فکر کردم که شاید بعد از اینکه اونجا ولش کردم یکی پیداش کرده و بردتش بیمارستان
طاقت نیاواردم و دستمو به سمت شونه اش دراز کردم و شونه اش رو گرفتم
سانزو: میتونم بپرسم اسمتون چیه ؟
مکثی کرد و بهم نگاه کرد
غریبه: دنیل، اسمم دنیله
سانزو: با دن نسبتی دارید؟
مکث کرد و چهره اش تقریبا غمگین و عصبانی شد
دنیل: دن برادر دوقلوم بود... همه چیز خوب بود تا اینکه یه روز جنازشو پیدا کردیم، قسم خوردم خودم قاتلشو بکشم
همه چیز برام روشن شد، خوب شد که کار احمقانه ای از روی عصبانیت انجام ندادم، ممکن بود بفهمه من دن رو کشتم
سانزو: متاسفم
دنیل: اشکالی نداره، راستی اسم شما چیه؟
مکث کردم، نمیتونستم اسم واقعیمو بگم
سانزو: شو، اسمم شو عه
دنیل: میتونیم بیشتر باهم دیگه آشنا بشیم؟
تو ذهنم دنبال یه بهونه گشتم
سانزو: نه ممنون، راستش زیاد اجتماعی نیستم
دنیل : خیلی خب باشه، هر جور راحتی
دنیل رفت که خریداشو حساب کنه و منم که خریدامو تموم کرده بودم رفتم همینکارو بکنم
از دید ا.ت:
به ساعت نگاه کردم
سانزوی دیوونه، رفت یه صبحونه بخره ولی خیلی لفتش داد نمیدونم تو سوپر مارکت داره چه غلطی میکنه
گوشیمو برداشتم و تو اینستاگرام چرخ زدم ، واقعا حوصله ام سر رفته بود
از دست همه چیز حوصله ام سررفته بود و حتی نمیتونستم راجع بهش کاری بکنم
از دید نویسنده:
سانزو با خریدا برگشت اما تمام مدت ذهنش پیش دنیل و ماجرای دن بود
کلید رو انداخت و رفت داخل ولی ا.ت رو دید که از شدت بی حالی حتی گوشیشم که دستش بود رو روی تخت انداخته بود و دوباره دراز کشیده بود
سانزو: هی، اینقدر تنبل بازی در نیار
ا.ت: کافئین بهم نرسیده چیکار کنم خب
سانزو: باشه، باشه، خانم معتاد کافئین ، الان قهوه برای هردومون درست میکنم
سانزو خریدارو گذاشت تو آشپزخونه و رفت برای درست کردن قهوه و صبحانه
ا.ت با بی حالی چشماشو باز کرد و وقتی بوی قهوه بهش خورد سرحال شد ، از روی تخت بلند شد و گوشیشم با خودش برد و رفت تو آشپزخونه
ا.ت: بهبه چه بوی خوبی
سانزو: چرا عین موادیا رفتار میکنی ؟
ا.ت خمیازه کشید
ا.ت: چیکار کنم خب، خمارم، خمار قهوه
سانزو: اینقدر ناله نکن، همین الان آماده میشه
ا.ت تا قهوه آماده شد همش اعتراض میکرد و وقتی قهوه آماده شد مثل معتادا رفت که با لذت قهوه شو بنوشه
ا.ت: آخیش، به زندگی برگشتم
سانزو هم روبروی ا.ت روی میز غذاخوری نشست و جرعه ای از قهوه شو نوشید
سانزو: به فکر غذا نیستی ولی به فکر قهوه ای
ا.ت:مگه نمیدونستی که قهوه از آب و غذا هم مهمتره؟
سانزو: خیلی خب، خیلی خب، من تسلیم
ا.ت پوزخندی زد و افتاد به جون غذاش
سانزو: خیلی گرسنه ای، نه؟
ا.ت: آره، اینقدری گرسنه ام که غذای به بدمزگی غذا تو رو هم میخورم
سانزو: راجع به چی حرف میزنی؟ مگه نمیدونستی من سرآشپزم؟
ا.ت: نکیشمون آقای سرآشپز
از دید سانزو:
دوست داشتم همیشه با ا.ت اوضاع اینجوری باشه، آروم و بی دردسر و بدون تنش و نگرانی
هنوز هم تلاش میکنم تصویر خوبی از خودم تو ذهنش بسازم ، میدونم که شاید دروغگو باشم اما چاره ای ندارم، من باید ا.ت رو نگه دارم؛ اون تنها کسیه که باهاش احساس آرامش میکنم، تنها کسی که توی این زندگی نکبت بار حوصلم ازش سر نمیره
صدای رشته ی افکارمو پاره کرد
ا.ت: هی، داری به چی فکر میکنی؟
سانزو: هیچی... هیچی نیست، غذاتو بخور
ا.ت: راستی، نظرت چیه غروب بریم بیرون؟ واقعا حوصله ام سر رفته
سانزو: خیلی خب باشه، کجا بریم؟
ا.ت: نمیدونم، فعلا تصمیم نگرفتم
سانزو: میتونم سرچ کنم ببینم اینجا چه جاهای دیدنی ای داره
ا.ت: فکر خوبیه
چند لحظه در سکوت صبحانه خوردیم، یهجورایی هم خیالم راحت بود و هم مضطرب بودم
نمیدونستم این دروغ قراره تا کی ادامه پیدا کنه و اتفاق بعدی ای که قراره برامون بیوفته چیه
همونطوری که اونموقع انتظار نداشتم که به اینجا برسم الان هم هیچ ایده ای برای آینده و اینکه چه اتفاق دیگه ای قراره بیوفته ندارم
آیا میتونم توی این همه سختی و کارهای اشتباهی که کردم ا.ت رو نگه دارم؟
برای پارت بعد: 65 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
P:::23
♡ ❍ㅤ ⎙ ⌲
ˡᶦᵏᵉ ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ ˢᵃᵛᵉ ˢʰᵃʳᵉ
Luna──★ ˙ ̟ !!
───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────
از دید سانزو:
چند لحظه باهاش چشم تو چشم شدم...
خودش بود...
دن
همون پسره ی عو.ضی که جرئت کرد دور و بر ا.ت بپلکه ولی غیرممکن بود چون من با دستای خودم کشتمش و حتی ا.ت هم شاهد این موضوع بود
ولی عجیب این بود که فقط یه نگاهی مختصر بهم انداخت و روشو کرد اونور و به خریدش ادامه داد
عصبانی شدم
اگه این دن بود پس نباید جرئت میکرد منو نادیده بگیره...
با خودم فکر کردم که شاید بعد از اینکه اونجا ولش کردم یکی پیداش کرده و بردتش بیمارستان
طاقت نیاواردم و دستمو به سمت شونه اش دراز کردم و شونه اش رو گرفتم
سانزو: میتونم بپرسم اسمتون چیه ؟
مکثی کرد و بهم نگاه کرد
غریبه: دنیل، اسمم دنیله
سانزو: با دن نسبتی دارید؟
مکث کرد و چهره اش تقریبا غمگین و عصبانی شد
دنیل: دن برادر دوقلوم بود... همه چیز خوب بود تا اینکه یه روز جنازشو پیدا کردیم، قسم خوردم خودم قاتلشو بکشم
همه چیز برام روشن شد، خوب شد که کار احمقانه ای از روی عصبانیت انجام ندادم، ممکن بود بفهمه من دن رو کشتم
سانزو: متاسفم
دنیل: اشکالی نداره، راستی اسم شما چیه؟
مکث کردم، نمیتونستم اسم واقعیمو بگم
سانزو: شو، اسمم شو عه
دنیل: میتونیم بیشتر باهم دیگه آشنا بشیم؟
تو ذهنم دنبال یه بهونه گشتم
سانزو: نه ممنون، راستش زیاد اجتماعی نیستم
دنیل : خیلی خب باشه، هر جور راحتی
دنیل رفت که خریداشو حساب کنه و منم که خریدامو تموم کرده بودم رفتم همینکارو بکنم
از دید ا.ت:
به ساعت نگاه کردم
سانزوی دیوونه، رفت یه صبحونه بخره ولی خیلی لفتش داد نمیدونم تو سوپر مارکت داره چه غلطی میکنه
گوشیمو برداشتم و تو اینستاگرام چرخ زدم ، واقعا حوصله ام سر رفته بود
از دست همه چیز حوصله ام سررفته بود و حتی نمیتونستم راجع بهش کاری بکنم
از دید نویسنده:
سانزو با خریدا برگشت اما تمام مدت ذهنش پیش دنیل و ماجرای دن بود
کلید رو انداخت و رفت داخل ولی ا.ت رو دید که از شدت بی حالی حتی گوشیشم که دستش بود رو روی تخت انداخته بود و دوباره دراز کشیده بود
سانزو: هی، اینقدر تنبل بازی در نیار
ا.ت: کافئین بهم نرسیده چیکار کنم خب
سانزو: باشه، باشه، خانم معتاد کافئین ، الان قهوه برای هردومون درست میکنم
سانزو خریدارو گذاشت تو آشپزخونه و رفت برای درست کردن قهوه و صبحانه
ا.ت با بی حالی چشماشو باز کرد و وقتی بوی قهوه بهش خورد سرحال شد ، از روی تخت بلند شد و گوشیشم با خودش برد و رفت تو آشپزخونه
ا.ت: بهبه چه بوی خوبی
سانزو: چرا عین موادیا رفتار میکنی ؟
ا.ت خمیازه کشید
ا.ت: چیکار کنم خب، خمارم، خمار قهوه
سانزو: اینقدر ناله نکن، همین الان آماده میشه
ا.ت تا قهوه آماده شد همش اعتراض میکرد و وقتی قهوه آماده شد مثل معتادا رفت که با لذت قهوه شو بنوشه
ا.ت: آخیش، به زندگی برگشتم
سانزو هم روبروی ا.ت روی میز غذاخوری نشست و جرعه ای از قهوه شو نوشید
سانزو: به فکر غذا نیستی ولی به فکر قهوه ای
ا.ت:مگه نمیدونستی که قهوه از آب و غذا هم مهمتره؟
سانزو: خیلی خب، خیلی خب، من تسلیم
ا.ت پوزخندی زد و افتاد به جون غذاش
سانزو: خیلی گرسنه ای، نه؟
ا.ت: آره، اینقدری گرسنه ام که غذای به بدمزگی غذا تو رو هم میخورم
سانزو: راجع به چی حرف میزنی؟ مگه نمیدونستی من سرآشپزم؟
ا.ت: نکیشمون آقای سرآشپز
از دید سانزو:
دوست داشتم همیشه با ا.ت اوضاع اینجوری باشه، آروم و بی دردسر و بدون تنش و نگرانی
هنوز هم تلاش میکنم تصویر خوبی از خودم تو ذهنش بسازم ، میدونم که شاید دروغگو باشم اما چاره ای ندارم، من باید ا.ت رو نگه دارم؛ اون تنها کسیه که باهاش احساس آرامش میکنم، تنها کسی که توی این زندگی نکبت بار حوصلم ازش سر نمیره
صدای رشته ی افکارمو پاره کرد
ا.ت: هی، داری به چی فکر میکنی؟
سانزو: هیچی... هیچی نیست، غذاتو بخور
ا.ت: راستی، نظرت چیه غروب بریم بیرون؟ واقعا حوصله ام سر رفته
سانزو: خیلی خب باشه، کجا بریم؟
ا.ت: نمیدونم، فعلا تصمیم نگرفتم
سانزو: میتونم سرچ کنم ببینم اینجا چه جاهای دیدنی ای داره
ا.ت: فکر خوبیه
چند لحظه در سکوت صبحانه خوردیم، یهجورایی هم خیالم راحت بود و هم مضطرب بودم
نمیدونستم این دروغ قراره تا کی ادامه پیدا کنه و اتفاق بعدی ای که قراره برامون بیوفته چیه
همونطوری که اونموقع انتظار نداشتم که به اینجا برسم الان هم هیچ ایده ای برای آینده و اینکه چه اتفاق دیگه ای قراره بیوفته ندارم
آیا میتونم توی این همه سختی و کارهای اشتباهی که کردم ا.ت رو نگه دارم؟
برای پارت بعد: 65 لایک
ادامه دارد...
ִֶָ. ..𓂃 ࣪ ִֶָ🪽་༘࿐‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹‧₊˚♪ 𝄞₊˚⊹⋆.˚✮🎧✮˚.⋆˚˖𓍢🌷✧˚.🎀⋆
- ۱۷.۹k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط