میبخشی پارت ۵

صبح روز بعد:

صبح روز بعد، وقتی از خانه بیرون آمدی، انتظار نداشتی شو را ببینی.

اما او آن طرف خیابان ایستاده بود.

وقتی چشمانت به او افتاد، لبخند کوچکی زد.

شو: سلام.

ا/ت: سلام.

چند ثانیه سکوت بینتان افتاد.

شو: صبح بخیر.

ا/ت: صبح بخیر.

شو دست‌هایش را داخل جیب‌هایش فرو برد.

شو: دیشب زیاد فکر کردم.

ا/ت: به چی؟

شو: به اینکه شاید دارم دوباره همون اشتباه رو تکرار می‌کنم.

ابروهایت کمی بالا رفت.

ا/ت: چه اشتباهی؟

شو: اینکه فکر کنم چون هنوز دوستت دارم، حق دارم دوباره وارد زندگیت بشم.

ساکت ماندی.

شو ادامه داد:

شو: ندارم.

نگاهش آرام روی صورتت ماند.

شو: تو تصمیم می‌گیری من کِی و چقدر توی زندگیت باشم. نه من.

برای چند لحظه چیزی نگفتی.

بعد آرام پرسیدی:

ا/ت: پس چرا اومدی؟

شو لبخند کوچکی زد.

شو: چون گفتی شاید.

ا/ت: و از یه شاید این‌همه نتیجه گرفتی؟

شو: نه.

خندید.

شو: فقط گفتم شاید ارزش داشته باشه امیدوار بمونم.

تو هم ناخواسته لبخند زدی.

اما درست همان لحظه، صدای قدم‌هایی از پشت سرتان آمد.

برگشتی.

دختری که دو سال قبل دلیل جدایی شما شده بود، چند متر آن‌طرف‌تر ایستاده بود.

نگاهش برای لحظه‌ای روی شو افتاد.

بعد روی تو.

هوا ناگهان سنگین شد.

شو هم او را دید.

چهره‌اش جدی شد.

دختر: پس واقعاً برگشتی؟

شو: من برنگشتم.

دختر با تعجب نگاهش کرد.

شو: من فقط دارم سعی می‌کنم اشتباهی رو که کردم جبران کنم.

دختر چیزی نگفت.

تو نگاهت را به شو دوختی.

برای اولین بار فهمیدی چیزی تغییر کرده.

شو دنبال پنهان کردن گذشته نبود.

از آن فرار نمی‌کرد.

مسئولیتش را پذیرفته بود.

دختر چند لحظه سکوت کرد و بعد بدون حرف بیشتری از آنجا رفت.

تو آرام نفس کشیدی.

ا/ت: شو...

شو: هوم؟

ا/ت: می‌ترسم.

لبخندش محو شد.

شو: از چی؟

ا/ت: از اینکه دوباره اعتماد کنم و دوباره همون اتفاق بیفته.

شو چند لحظه به تو نگاه کرد.

بعد آرام گفت:

شو: این ترست تقصیر تو نیست.

سکوت.

شو: من باعثش شدم.

چشمانت پر از اشک شد، اما این بار اجازه دادی چند قطره روی گونه‌ات بنشیند.

شو قدمی نزدیک‌تر آمد، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، متوقف شد.

شو: می‌تونم؟

نگاهش کردی.

منظورش را فهمیدی.

چند ثانیه طول کشید تا بالاخره سرت را آرام تکان بدهی.

شو فقط دستت را گرفت.

نه بیشتر.

دستت را آرام میان دست‌هایش نگه داشت.

و عجیب بود...

بعد از دو سال، لمس دستش دیگر درد نداشت.

فقط خاطره‌ای بود که داشت شکل تازه‌ای پیدا می‌کرد.

شو: لازم نیست امروز منو ببخشی.

ا/ت: می‌دونم.

شو: فردا هم لازم نیست.

ا/ت: می‌دونم.

شو: حتی اگه هیچ‌وقت نتونی...

مکث کرد.

شو: باز هم به تصمیم تو احترام می‌ذارم.

به چشمانش نگاه کردی.

ا/ت: شو؟

شو: هوم؟

لبخند کوچکی روی لبت نشست.

ا/ت: می‌خوام یه شانس بهت بدم.

چشمان شو برای لحظه‌ای از تعجب باز ماند.

شو: واقعاً؟

ا/ت: آره.

اما سریع ادامه دادی:

ا/ت: یه شانس برای شناختن دوباره‌م.

شو لبخند زد.

شو: نه برای برگشتن؟

ا/ت: نه.

شو: پس برای چی؟

دستش را کمی محکم‌تر گرفتی.

ا/ت: برای اینکه ببینیم هنوز می‌تونیم دوباره همدیگه رو دوست داشته باشیم یا نه.

شو برای چند ثانیه چیزی نگفت.

بعد لبخندش عمیق‌تر شد.

شو: این بهترین چیزی بود که می‌تونستی بهم بگی.

ا/ت: فقط یه شرط داره.

شو: هرچی.

ا/ت: دیگه هیچ دروغی.

شو: هیچ‌وقت.

ا/ت: حتی اگه حقیقت سخت باشه.

شو: حتی اگه سخت‌ترین حقیقت دنیا باشه.

نگاهش کردی.

همان پسر بود.

همان موهای سفید.

همان چشم‌ها.

اما دیگر همان شوِ دو سال قبل نبود.

و خودت هم همان دختر دو سال قبل نبودی.

شاید عشق شما قرار نبود به گذشته برگردد.

شاید قرار بود چیزی تازه ساخته شود.

چیزی که روی خاطرات قدیمی بنا نشده باشد.

چیزی که آرام‌آرام شکل بگیرد.

از اعتماد.

از صداقت.

از انتخاب.

شو آرام گفت:

شو: پس...

ا/ت: پس؟

شو: از اول شروع کنیم؟

لبخند زدی.

ا/ت: از اول.

شو: سلام. من شو کورونای هستم.

خنده‌ات گرفت.

ا/ت: جدی میگی؟

شو: گفتی از اول!

ا/ت: خب...

برای لحظه‌ای به او نگاه کردی.

بعد گفتی:

ا/ت: سلام شو. من ا/ت هستم.

شو لبخند زد.

و این بار...

وقتی دستت را گرفت، هیچ‌کدامتان به دو سال قبل فکر نکردید.

فقط به قدمی فکر کردید که قرار بود از اینجا به بعد بردارید.

نه برای برگشتن به گذشته...

بلکه برای ساختن آینده‌ای که این بار، هر دو انتخابش کرده بودید.

پایان 🖤

خب اینم از این امیدوارم خوشتون اومده باشه و تا پست های بعدی همینجوری شاد پر انرژی و خفن بمووونیییید
دیدگاه ها (۳)

پارت آخر

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

🩷 hׁׅ֮υׁׅꭈׁׅtׁׅ — پارت دومسه روز از آن اتفاق گذشته بود.ا/ت د...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒بخش دوم | چیزی که دیگر نمی‌شود پنهانش کردچند هفته ا...

𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 | چیزی بیشتر از دوستیزمستان سئول از راه رسید.برف آرام...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟔ناگهان احساس کرد چیزی روی گرد...

℘ɑׁׅꭈׁׅtׁׅ 5 | یک قدم نزدیک‌ترروزهای بعد، چیزی بین ا/ت و جیم...

𝕄𝕌𝕊𝕀ℂ🎶𝙿𝙰𝚁𝚃 𝟼 | صدای قلبیک هفته بعد.بالاخره روز ارائه‌ی پروژه...

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋 𝟛: یک قدم نزدیک‌ترصبح روز بعد، ا/ت وارد محو...

فیک جونگکوک خواب های واقعی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط