{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

×قسمت شش×پارت دو

×قسمت شش×پارت دو
انقد که همه عمرم منتظر این فرصت بودم که بهش مجال ندادم و رگبار سوالام شروع شد
حتی به خودمم مهلت ندادم که درمورد اجازه عجیب اون پیرمرد که حالا زیادی عجیب شده بود فکر کنم
خیلی عجیب بود که یهویی انقد مهربون بشه...اونی که حتی سلام کردنو هم جرم میدونست
_سوال؟؟من یه کتاب تست شدم همه زندگیم
که حتی به جواب دادن اونم تو یه گزینه از چهار تا گزینه راضی شدم
یه کتاب تستی که سوالاش مبهمه
ولی جواباش واضحه
نه برای طراح سوالش
بلکه برای اونی که قراره حلش کنه
نمیدونم چی شده که بهم همچین اجازه ای دادید..ولی اینو میدونم که نمیخوام از دستش بدم...حتی اگه بعدش مثه مامانم از اینجا پرتم کنید بیرون
تا حالا از خودتون پرسیدید حق من این وسط چیه؟!که بی گناه دارم تبعید میشم
به پست ترین نقطه قلبتون
تا حالا پرسیدین تو این دوره زمونه که هرکی از احساسش پیروی میکنه و باهاش زندگی میکنه مگه احساسی برای من مونده؟!
پرسیدین که با کارایی که باهامون کردید اینده منو جهنم کردید؟!
اینده ای که شاید میشد توش عاشق شد
خوشبخت شد
هه
شاهرخ خان..
میدونم چقد واسه نوه دختریات خرج مدرسه میکنی...شبیه پول تو چاه ریختن
ولی من...منم نوتونم...به خدا از خونه خودتونم...حقمه که شبا تا صبح کار کردن مامانمو واسه شهریه دانشگاهم ببینم؟!
حقه که تو این سن کار کنم؟!
حقه به جای خرید وسایل مدرسم فکر پیدا کردن کار باشم؟!
شاهرخ خان...خیلی دوست داشتم یه بار‌ بابابزرگ صدات کنم..وقتی بابا داشتم انقد اذیتش کردی که وقتی صداش میکردم یادش میرفت جوابمو بده
انقد فکر تو سرش بود که حواسش به هیشکی نبود
فکر گریه های شبونه مامان از دوری شما
فکر اینکه منو باید چجوری بزرگ کنه
چجوری خرجیای زندگی رو دراره
مگه اون بیچاره چیکارتون کرده بود که با زن و‌بچه و خودش اینجوری کردید!؟
شاهرخ خان...
مامان و بابام عاشق هم بودن
قانون دنیا اینه که عاشقی ینی سیاه بختی؟!
شاید اگه مامانمو از خونه بیرون نمیکردی بابام مجبور نمیشد سه پست تو روز کار کنه
شاید ببام مجبور نمیشد بمیره
شاید من میتونستم خوشبخت باشم
مجبور نبودم کار کنم
شاید میشد درسمو بخونم
شاید میشد ناصر نباشه
نباشه که‌به مامانم‌زور بگه
که به من بگه یتیم
که بم بگه بدبخت
شاید هنوز میتونسم از ته دل بخندم
شاهرخ خان ببخشید
ولی من همه بدبختیامو مدیون شمام
ممنونتونم
حس میکردم‌خالی شدم
حس میکردم دیگه چیزی به اسم بغض تو دلم نمونده
چون همشو با حرفام و چندتا اشک خالی کرده‌بودم
سر مردی که کسی حق نداشت تو چشماش زل بزنه
راحت شده بودم
حالا هرچی که میخواد بشه
من دارم راحت نفس میکشم
پس دیگه مشکلی وجود نداره
همین که نفسام خفم نکنه خودش خیلیه
خواستم از خونه برم بیرون
همین که از کنار شاهرخ رد بشم‌مچ‌دستمو گرفت
با تحکم گفت:بشین
خواستم دستمو ازاد کنم و از خونه خارج بشم
ولی محم تر از قبل گفت:میگم‌بشین
نتونستم مخالفت کنم...سره جام‌نشستم
شاهرخ خان عادت نداشت زیاد حرف‌بزنه
پس توقع یه جمله بیشتر نداشتم
و همین طور هم شد:شاید بتونی بابابزرگ صدام کنی
چشمام‌درشت شد..به گوشام شک کرده بودم
با تعجب بهش نگاه کردم
یکم بهم نگاه کرد و سرشو‌ازم‌برگردوند...
اهی کشید و گفت:نگاهت مثل همون باباته
اونم همین جا نشسته بود و داشت دخترمو خواستگاری میکرد
مهتاب دردونه من بود
کوچیکترین دخترم
همیشه میخواستم خوشبختش کنم
ولی نمیدونستم چجوری
به خیالم که میشد با بهترین شوهر و بهترین خونه و زندگی خوشبخت میشه
ولی مهتاب دنبال مادیات نبود
وقتی خواهراش پول واسه خرید و اینجور چیزا میگرفتن تا جلوی فامیل با لباسای فاخرشون پز بدن اون میومد تو بغلم‌مینشست و ناز میکرد
همیشه‌ همین کاراش دیوونم میکرد
اون دختر همش‌احساس بود
دائم میخندید و میخندود
قبل از اینکه مهتاب تنهام بزاره خیلی شاد بودم
ولی بعداون....
هعی
وقتی‌اون پسره اومد خواستگاریش نگاه به سر وضعش که میکردم به اعتماد به نفسش که اومده خواستگاری دختر من افرین میگفتم
ولی مهتاب یه جور دیگه بهش نگاه میکرد
با عشق
انقدری که عشقش باعث جداییمون شد
بهش گفتم
گفتم مهتاب اگه بری نه من نه تو
اون موقع ها داغ بود
میگفت بین من و بابات یکیو انتخاب نمیکنه
اون هردوتامونو میخواست
هرشب میومد کنارم و مثل ابر بهار اشک میریخت و ازم اجازه میخواست
که بزارم هم من باشم هم بابات
ولی من نمیتونستم قبول کنم
گاهی نرم میشدم...ولی فقط تا وقتی که تصمیم نگرفته بود بره
گفت فراموشم میکنه
رفت
خونه بعد اون جهنم شد
پر از قاب عکسای خورد شده مهتاب و یه بابابزرگ برج زهرمار
تموم شد
اون روزای‌سختم تموم شد
تا مرگ‌پدرت
وقتی مُرد واسه دیدن مهتاب اومدم
با همین عصا
اروم بهش گفتم
مهتاب بابات خیلی عاشقت بود
ولی الان دیگه تو قلبش جایی نداری
اگه تا قبل اینم دوست داشتم همش دود شد رفت هوا
دیگه ننگم میشه اسمت تو شناسنامم باشه
دیدگاه ها (۳۶)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.3ته مین:خب وقتی با...

این پست رو تقدیم میکنم به دوست و رفیقم کسی که تو بدترین حالت...

پارت ۱۳۱ سال بعد_ساعت ۶ و ۱۳ دقیقه عصر_جیمین:الان حدود یک سا...

تکپارتیموضوع:(وقتی بچه رو میزارید خونه دوستت و خودتون میرید ...

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

____[The Forbidden Crossing]____

┄┉✿┉┄⇠ 🐰: امروز تولدمه و ما هم کنسرت داریم. حالا که تولدمه، ...

رمان ؟!«وقتی بهم خیانت کردی .....»پارت ؟!«1»ویو «ا/ت»ساعت ا...

Part.4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط