پیمان نقره ای
part⁷
سکوتِ پشت در طولانی شد.
اونقدر طولانی که صدایِ ضربانِ قلبت، تنها چیزی بود که توی گوشت میپیچید.
*سگ خورد.*
مگه از چی میترسیدی؟ از اون؟ از دراکو مالفوی که حتی نمیتونست خشمش رو کنترل کنه؟
دیگه نه...
بدون اینکه به عواقبش فکر کنی، از جا پریدی. پات رو عقب بردی و با تمامِ قدرت به در کوبیدی.
صدایِ باز شدنِ قفل، توی اتاق پیچید.
درو محکم هل دادی که به دیوار خورد و صدایِ «بنگ» بلندی ایجاد کرد،
دراکو اونجا بود. همونجا، رو به در..
آماده بود که دوباره چیزی بگه، ولی وقتی تو رو با اون چشمهایِ وحشی و جسور دید، کلمات توی گلوش خشک شد.
قدمی جلو رفتی.
حالا فاصلهتون خیلی کم بود.
اون قدِ بلند و کشیدهاش سایهی سنگینی روی تو انداخته بود، اما تو عقب نکشیدی.
دستهات رو بالا آوردی و یقه لباسش رو گرفتی.
با تندی، جوری که مجبور بشه سرش رو بیاره پایین و توی چشمات نگاه کنه، به سمت خودت کشیدیش.
—فکر کردی با این بازیها میتونی منو بترسونی، مالفوی؟
صدات نلرزید. با اینکه دستات کمی یخ کرده بود، اما محکم نگهش داشتی.
دراکو حرفی نزد.
نگاهش از چشمات پایین اومد، روی لبات، و دوباره به چشمات برگشت.
پوزخندش... اون پوزخندِ همیشگیاش عوض شده بود.
تاریکتر شده بود. وسواسیتر.
انگار تازه داشت تو رو میدید. واقعاً میدید.
توی اون فاصله نزدیک، رایحه سرد و تیزِ عطرش فضای دورت رو پر کرده بود.
نفسش به صورتت میخورد..
تو هنوز با تندی نگهش داشته بودی که ناگهان، حرکتِ غیرمنتظرهای کرد.
بدون اینکه چشم ازت برداره، سرش رو کمی خم کرد.
دستِ بزرگش پشتِ گردنت نشست و تو رو قفل کرد.
قبل از اینکه بتونی دوباره طعنهای بزنی یا عقب بکشی…
لبهاش رو به آرومی روی گونت گذاشت.
مکث کرد...طولانی.
انگار داشت توی اون نقطه از پوستت، ادعای مالکیت میکرد.
وقتی عقب کشید، چشمهاش هنوز همونقدر خطرناک بود، اما حالا یه چیزی توش میسوخت که قبلاً ندیده بودی...
صدایِ آرومش، که اینبار بویِ یه جور تسلیمِ اجباری میداد، توی گوشت پیچید:
—چرا انقدر با آتیش بازی میکنی، وقتی میدونی قراره بسوزی؟
نویسنده ایز بک......
امشب از مرگبار زیبا هم میزارم.
سکوتِ پشت در طولانی شد.
اونقدر طولانی که صدایِ ضربانِ قلبت، تنها چیزی بود که توی گوشت میپیچید.
*سگ خورد.*
مگه از چی میترسیدی؟ از اون؟ از دراکو مالفوی که حتی نمیتونست خشمش رو کنترل کنه؟
دیگه نه...
بدون اینکه به عواقبش فکر کنی، از جا پریدی. پات رو عقب بردی و با تمامِ قدرت به در کوبیدی.
صدایِ باز شدنِ قفل، توی اتاق پیچید.
درو محکم هل دادی که به دیوار خورد و صدایِ «بنگ» بلندی ایجاد کرد،
دراکو اونجا بود. همونجا، رو به در..
آماده بود که دوباره چیزی بگه، ولی وقتی تو رو با اون چشمهایِ وحشی و جسور دید، کلمات توی گلوش خشک شد.
قدمی جلو رفتی.
حالا فاصلهتون خیلی کم بود.
اون قدِ بلند و کشیدهاش سایهی سنگینی روی تو انداخته بود، اما تو عقب نکشیدی.
دستهات رو بالا آوردی و یقه لباسش رو گرفتی.
با تندی، جوری که مجبور بشه سرش رو بیاره پایین و توی چشمات نگاه کنه، به سمت خودت کشیدیش.
—فکر کردی با این بازیها میتونی منو بترسونی، مالفوی؟
صدات نلرزید. با اینکه دستات کمی یخ کرده بود، اما محکم نگهش داشتی.
دراکو حرفی نزد.
نگاهش از چشمات پایین اومد، روی لبات، و دوباره به چشمات برگشت.
پوزخندش... اون پوزخندِ همیشگیاش عوض شده بود.
تاریکتر شده بود. وسواسیتر.
انگار تازه داشت تو رو میدید. واقعاً میدید.
توی اون فاصله نزدیک، رایحه سرد و تیزِ عطرش فضای دورت رو پر کرده بود.
نفسش به صورتت میخورد..
تو هنوز با تندی نگهش داشته بودی که ناگهان، حرکتِ غیرمنتظرهای کرد.
بدون اینکه چشم ازت برداره، سرش رو کمی خم کرد.
دستِ بزرگش پشتِ گردنت نشست و تو رو قفل کرد.
قبل از اینکه بتونی دوباره طعنهای بزنی یا عقب بکشی…
لبهاش رو به آرومی روی گونت گذاشت.
مکث کرد...طولانی.
انگار داشت توی اون نقطه از پوستت، ادعای مالکیت میکرد.
وقتی عقب کشید، چشمهاش هنوز همونقدر خطرناک بود، اما حالا یه چیزی توش میسوخت که قبلاً ندیده بودی...
صدایِ آرومش، که اینبار بویِ یه جور تسلیمِ اجباری میداد، توی گوشت پیچید:
—چرا انقدر با آتیش بازی میکنی، وقتی میدونی قراره بسوزی؟
نویسنده ایز بک......
امشب از مرگبار زیبا هم میزارم.
- ۱۸.۶k
- ۰۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط