{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌
p97
وقتی دوباره سرش را به سمت کای برگردوند...
چهره‌اش دیگر هیچ شباهتی به مردی که نینا توی قلعه شناخته بود، نداشت.
کای، بدون لبخند به اون نگاه کرد.
حتی خودش هم فهمیده بود...
این بار، با خشم معمولی یک فرمانروا روبه‌رو نیست.
بلکه با خون‌آشامی روبه‌روست که اگر کنترلش رو از دست بده...
شاید دیگه هیچ‌کس نتونه جلوش رو بگیره


در آهنی هنوز از ضربه‌ی ورود جیمین می‌لرزید.
سکوت...
سنگین‌تر از همیشه.
کای چند قدم عقب رفت.
لبخند تمسخرآمیزش هنوز روی لب‌هاش بود.
ـ «بالاخره رسیدی.»
جیمین جواب نداد.
چشم‌هاش، حالا کاملا سرخ شده بودن
هوای اطراف، انگار ناگهان سردتر شد.
گرد و غبار کف سالن، بدون اینکه بادی بوزه، آروم دور پاهاش به حرکت دراومد.
کای برای اخم کرد.
اون این نگاه رو می‌شناخت.
سال‌ها پیش...
بارها دیده بود.
و می‌دونست وقتی جیمین به این نقطه برسه، دیگه با منطق نمی‌تونه جلوش رو گرفت.
لحظه‌ی بعد...
هر دو با سرعتی فراتر از چشم انسان حرکت کردن
صدای برخوردشون، ساختمان متروکه رو لرزوند.
دیوارهای قدیمی ترک برداشتن و شیشه‌های باقی‌مونده از پنجره‌ها فرو ریخت
سربازهایی که تازه وارد ساختمان شده بودن، ناچار چند قدم عقب رفتن
هیچ‌کس جرئت نزدیک شدن نداشت.
تنها چیزی که دیده می‌شد، سایه‌هایی بود که با سرعت بین ستون‌ها جابه‌جا می‌شدن
نینا با سختی سرش رو بلند کرد.
تصویر جلوی چشماش تار بود.
فقط صدای برخوردها رو می‌شنید.
هر ضربه، ساختمان رو می‌لرزوند.
زنجیر دور مچ‌هاش تکون می‌خورد و زخم‌هاش بیشتر می‌سوختن
گردنش هنوز درد می‌کرد.
نفس کشیدن براش سخت شده بود.
می‌خواست بلند بشه...
اما پاهاش توان نگه داشتنش رو نداشتند
جیمین دیگه صدای هیچ‌کس رو نمی‌شنید.
نه فرمانده‌ها...
نه سربازها...
فقط یک تصویر مدام جلوی چشماش تکرار می‌شد.
رد زخم روی گردن نینا.
مچ‌های خون‌آلودش.
و اشکی که موقع صدا زدن اسمش از گوشه‌ی چشمش پایین اومده بود.
خشم، کنترلش رو لحظه‌به‌لحظه از اون می‌گرفت.
کای تلاش کرد فاصله بگیره
اما جیمین راه رو بست.
برای اولین بار، ترس کوتاهی از نگاه کای گذشت.
...
«ج... جیمین...»
صدایی ضعیف...
لرزون...
اما آشنا
همه‌چیز توی یک لحظه متوقف شد.
جیمین بی‌حرکت موند
صدای گریه‌ی نینا، مثل آبی روی آتیش خشمش نشست.
آروم سرش رو برگردوند
نینا با صورتی رنگ‌پریده، به زحمت سرش رو بالا نگه داشته بود.
اشک روی گونه‌هاش جاری بود.
ـ «...جیمین...»
نگاه سرخ جیمین لرزید.
نفس عمیقی کشید.
چند ثانیه طول کشید تا دوباره بتونه خودش رو کنترل کنه
وقتی برگشت، فقط یک جمله گفت:
ـ «زنده نگهش دارید.»
فرمانده‌ها بلافاصله جلو رفتن
چند نفر کای رو محاصره کردن و اون رو با زنجیرهای مخصوص خون‌آشام‌ها مهار کردن
قبل از اونکه اون رو از ساختمان بیرون ببره، نگاه کوتاهی به جیمین انداخت.
می‌دونست...
حساب این شب هنوز تسویه نشده
...
وقتی سکوت دوباره توی سالن نشست، جیمین به سمت نینا رفت.
چند قدم مونده به اون...
ایستاد.
انگار جرئت نگاه کردن نداشت.
بعد آروم، روی یک زانو نشست.
نگاهش روی مچ‌های زخمی نینا موند
پوستش زیر حلقه‌های فلزی زخم شده بود.
بعد...
چشمش به گردنش افتاد.
رد زخم هنوز تازه بود.
فک جیمین اون‌قدر محکم روی هم فشرده شد که رگ کنار شقیقه‌ش بیرون زد.
برای لحظه‌ای دوباره چشم‌هاش سرخ شدن
اما این بار...
خشمش رو فرو خورد.
با دقت، زنجیرها رو باز کرد؛ اون‌قدر آروم که انگار می‌ترسید درد بیشتری به اون وارد بشه.
وقتی آخرین حلقه‌ی فلزی باز شد، نینا دیگه نتونست خودش رو نگه داره.
تمام نیرویی که برای بیدار موندن جمع کرده بود، از بین رفت.
دیدگاه ها (۰)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط