درخواستی چیفویو

بارون ریزی می‌بارید و تو کنار پنجره ایستاده بودی و به قطره‌هایی که روی شیشه سر می‌خوردند نگاه می‌کردی.

چند روز بود با چیفویو قهر بودید.

نه اینکه واقعاً دلت بخواد باهاش حرف نزنی... فقط هنوز از حرفی که زده بود ناراحت بودی.

صدای در اتاقت باعث شد برگردی.

— «منم... چیفویو.»

جوابش رو ندادی.

چند ثانیه سکوت شد، بعد صدای آرومش از پشت در اومد:

— «می‌تونم بیام تو؟»

آروم گفتی: — «اگه اومدی که دوباره بحث کنی، نه.»

در باز شد و چیفویو وارد شد. موهای زردش کمی خیس شده بود و نفسش از عجله‌ای که کرده بود، کمی نامنظم بود.

چند قدم جلو اومد، اما وقتی دید هنوز نگاهش نمی‌کنی، ایستاد.

— «نیومدم بحث کنم.»

سکوت کردی.

چشماش رو پایین انداخت.

— «اومدم عذرخواهی کنم.»

بالاخره نگاهش کردی.

چهره‌اش برخلاف همیشه شوخ و پرانرژی نبود. کاملاً جدی بود.

— «می‌دونم حرفی که زدم ناراحتت کرد. حتی اگه اون لحظه عصبانی بودم، این دلیل نمی‌شه با تو اونطوری حرف بزنم.»

آروم‌تر ادامه داد:

— «من وقتی می‌ترسم از دستت بدم، گاهی بدترین حرف‌ها رو می‌زنم... ولی هیچ‌وقت نمی‌خوام باعث بشم فکر کنی برام مهم نیستی.»

چشمات نرم شد، اما هنوز چیزی نگفتی.

چیفویو نزدیک‌تر اومد.

— «می‌دونی سخت‌ترین قسمت این چند روز چی بود؟»

ابروت رو بالا انداختی.

لبخند خیلی کوچیکی زد.

— «اینکه نمی‌تونستم بیام بغلت کنم.»

دلت لرزید.

دستش رو کمی جلو آورد، اما قبل از لمس کردنت مکث کرد.

— «اجازه دارم؟»

آروم سرت رو تکون دادی.

همون لحظه دست‌هاش رو دور تو حلقه کرد و محکم بغلت کرد.

صورتت رو روی سینه‌اش گذاشتی و صدای قلبش رو شنیدی.

— «خیلی دلم برات تنگ شده بود...» زمزمه کرد.

آروم گفتی: — «منم.»

چیفویو کمی ازت فاصله گرفت و با لبخند به چشم‌هات نگاه کرد.

— «پس هنوز دوستم داری؟»

با شیطنت گفتی: — «شاید.»

خندید.

— «شاید؟! من برای این «شاید» سه شب درست نخوابیدم!»

خنده‌ات گرفت.

چیفویو دستت رو گرفت و انگشت‌هاش رو لای انگشت‌هات قفل کرد.

— «قول می‌دم دفعه بعد قبل از اینکه چیزی بگم، به این فکر کنم که ممکنه دلت رو بشکنه.»

چند لحظه فقط به هم نگاه کردید.

بعد چیفویو خیلی آروم نزدیک شد و مکث کرد؛ وقتی دید مخالفتی نداری، یک بوسه‌ی کوتاه و لطیف روی لبت گذاشت.

وقتی عقب رفت، گونه‌هاش خودش سرخ شده بود.

با خجالت لبخند زد و گفت:

— «اینم... بابت چند روزی که ناراحتت کردم.»

با خنده گفتی: — «این که عذرخواهی حساب نمی‌شه.»

چشم‌هاش گرد شد.

— «نمی‌شه؟»

سرت رو تکون دادی.

چیفویو خندید و دوباره بغلت کرد.

— «پس باید بیشتر تلاش کنم تا بالاخره ببخشی‌م.»

و این بار، وسط صدای بارون، قهرتان تمام شد.

چطور بود نانازم؟ اگه خوشت نیومد بگو دوباره بنویسم
دیدگاه ها (۱۳)

سناریو سانزو

وقتی دیر میای خونه (Part 3) 🖤هنوز سرم پایین بود که دستش رو ز...

چند پارتی تهیونگ

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

سورا و رین

تکپارتی تهیونگ

عاشقانه های شبنم

پارت چهارم:اشک هات دوباره سرازیر شدهوسوک آروم پرسید:میتونم ب...

درخواستی

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹⁰⁴همه‌چیز بیش از حد آروم بود..آروم‌تر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط