### 🕯️ پارت هشتم: آینهی دو تکه
### 🕯️ پارت هشتم: آینهی دو تکه
پاهام قفل شد. نفسم توی سینه یخ زد.
چشمهای طلایی جیمینِ توی قفس، حالا مثل یاقوت سرخ وسط کاسه چشمش میسوختند. لبخند روی لبهای ترکخوردهاش دیگه بوی التماس نمیداد؛ بوی شکارچیای رو میداد که طعمهاش درست افتاده توی دام!
با لکنت عقب رفتم: «شما... شما دوتا... جفتتون هیولایید!»
جیمینِ توی قفس صدای قهقههاش توی فضای سنگی سیاهچال پیچید؛ صدایی گوشخراش که سنگریزهها رو از سقف ریخت پایین:
«تازه فهمیدی، عروسک؟ من و اون دشمن نیستیم... ما یک نفریم! روحی که از وسط دو نیم شده!»
سایه—جیمینِ هودیپوش—پشت سرم با سرعتی غیرطبیعی حرکت کرد. توی کسری از ثانیه دستش محکم پیچید دور کمرم و من رو از قفس دور کرد. سرمای سینهاش محکم خورد به پشتم. صدای بم و لرزونش درست کنار گوشم پیچید، اما اینبار تو صداش خشم نبود... درد بود:
«بهت گفتم بهش نزدیک نشو لعنتی! اون بخش تاریک و عطشسیرابنشدنیِ منه... خشم و جنونی که صد سال پیش توی این قفس حبسش کردم تا دنیا رو به لجن نکشه!»
گیج شده بودم؛ سرم داشت منفجر میشد. داد زدم: «پس تو چی هستی؟! چرا من رو آوردی اینجا؟!»
سایه آروم چرخوندم سمت خودش. دستهاش اومد بالا و دو طرف صورتم رو گرفت. چشمهاش هنوز تیره بودن، اما یه قطره اشکِ بلورین و براق از گوشه چشمش چکید و روی گونهاش خط انداخت:
«من بخشِ پشیمونشم... روحی که مجبوره این عذاب رو تماشا کنه. من تو رو نیاوردم اینجا که قربانی بشی... آوردمت چون این کلید، از تبارِ خونیِ سازندهی این طلسمه. فقط دستهای تو میتونه این کابوس رو برای همیشه نابود کنه!»
از پشت سر، جیمینِ توی قفس با وحشت نعره کشید. صدای زنجیرها به اوج رسید:
«دروغ میگه! کلید رو بکنی توی اون قفل جفتمون آزاد میشیم! نشنو چی میگه!»
سایه بدون توجه به داد و فریادهای اون یکی، سرش رو خم کرد. پیشونیش رو چسبوند به پیشونی سردم. صدای ضربان قلبش—نه، صدای لرزش روحش رو حس میکردم:
«اون قفل رو باز نکن... کلید رو بنداز توی مشعلِ آبی وسط سالن. اگه اون رو بسوزونی، جفتمون برای همیشه محو میشیم... و تو آزاد میشی. ولی...»
صداش لرزید. انگشتهاش موهای خیس روی پیشونیم رو کنار زد.
«ولی اگه ما محو بشیم... منم دیگه هرگز نمیتونم دوباره ببینمت.»
نگاهش از مرگ هم سوزانندهتر بود. مشعل با شعله آبیِ مرموز دقیقاً دو قدمیام میسوخت...
و قفس با هیولای تشنه به خون، دو قدم اونطرفتر...
***
**ادامه دارد...**
*(جیمین رو فدای نجات خودش کنه یا باهاش بمونه؟! شما بودید کدوم رو انتخاب میکردید؟ لایک و کامنت بالا باشه تا پایان بازی مشخص بشه! 💔🔥)*
***
پاهام قفل شد. نفسم توی سینه یخ زد.
چشمهای طلایی جیمینِ توی قفس، حالا مثل یاقوت سرخ وسط کاسه چشمش میسوختند. لبخند روی لبهای ترکخوردهاش دیگه بوی التماس نمیداد؛ بوی شکارچیای رو میداد که طعمهاش درست افتاده توی دام!
با لکنت عقب رفتم: «شما... شما دوتا... جفتتون هیولایید!»
جیمینِ توی قفس صدای قهقههاش توی فضای سنگی سیاهچال پیچید؛ صدایی گوشخراش که سنگریزهها رو از سقف ریخت پایین:
«تازه فهمیدی، عروسک؟ من و اون دشمن نیستیم... ما یک نفریم! روحی که از وسط دو نیم شده!»
سایه—جیمینِ هودیپوش—پشت سرم با سرعتی غیرطبیعی حرکت کرد. توی کسری از ثانیه دستش محکم پیچید دور کمرم و من رو از قفس دور کرد. سرمای سینهاش محکم خورد به پشتم. صدای بم و لرزونش درست کنار گوشم پیچید، اما اینبار تو صداش خشم نبود... درد بود:
«بهت گفتم بهش نزدیک نشو لعنتی! اون بخش تاریک و عطشسیرابنشدنیِ منه... خشم و جنونی که صد سال پیش توی این قفس حبسش کردم تا دنیا رو به لجن نکشه!»
گیج شده بودم؛ سرم داشت منفجر میشد. داد زدم: «پس تو چی هستی؟! چرا من رو آوردی اینجا؟!»
سایه آروم چرخوندم سمت خودش. دستهاش اومد بالا و دو طرف صورتم رو گرفت. چشمهاش هنوز تیره بودن، اما یه قطره اشکِ بلورین و براق از گوشه چشمش چکید و روی گونهاش خط انداخت:
«من بخشِ پشیمونشم... روحی که مجبوره این عذاب رو تماشا کنه. من تو رو نیاوردم اینجا که قربانی بشی... آوردمت چون این کلید، از تبارِ خونیِ سازندهی این طلسمه. فقط دستهای تو میتونه این کابوس رو برای همیشه نابود کنه!»
از پشت سر، جیمینِ توی قفس با وحشت نعره کشید. صدای زنجیرها به اوج رسید:
«دروغ میگه! کلید رو بکنی توی اون قفل جفتمون آزاد میشیم! نشنو چی میگه!»
سایه بدون توجه به داد و فریادهای اون یکی، سرش رو خم کرد. پیشونیش رو چسبوند به پیشونی سردم. صدای ضربان قلبش—نه، صدای لرزش روحش رو حس میکردم:
«اون قفل رو باز نکن... کلید رو بنداز توی مشعلِ آبی وسط سالن. اگه اون رو بسوزونی، جفتمون برای همیشه محو میشیم... و تو آزاد میشی. ولی...»
صداش لرزید. انگشتهاش موهای خیس روی پیشونیم رو کنار زد.
«ولی اگه ما محو بشیم... منم دیگه هرگز نمیتونم دوباره ببینمت.»
نگاهش از مرگ هم سوزانندهتر بود. مشعل با شعله آبیِ مرموز دقیقاً دو قدمیام میسوخت...
و قفس با هیولای تشنه به خون، دو قدم اونطرفتر...
***
**ادامه دارد...**
*(جیمین رو فدای نجات خودش کنه یا باهاش بمونه؟! شما بودید کدوم رو انتخاب میکردید؟ لایک و کامنت بالا باشه تا پایان بازی مشخص بشه! 💔🔥)*
***
- ۹۶۷
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط