{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه ر

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
«گلستان سعدی»

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت

الی
دیدگاه ها (۷)

دراین عمری که میدانی فقط چندی تو مهمانی!به جان و دل تو عاشق...

سرت را قدری جلوتر بیاور ، تا باز هم آهسته‌تر بگویم :" بهترین...

دختران شهربه روستا فکر می کننددختران روستادر آرزوی شهر می می...

ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺸﺴﺘﻨﺪ ، ﻫﺮﮔﺰ ﺗﺮﺱ ﺍﺯ ﺷﮑﺴﺘﻦ ﺷﺎﺧﻪ ﻧﺪﺍﺭﻧ...

🔴 هیچ کار خداوند بی‌حکمت نیست ...پادشاهی هنگام پوست کندن سیب...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

𝐓𝐡𝐞 𝐩𝐫𝐢𝐧𝐜𝐞𝐬𝐬, 𝐥𝐚𝐬𝐭 𝐬𝐦𝐢𝐥𝐞:𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟕صبح روز بعد، سئول با صدای ناق...

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را د...

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را د...

#حکایت_شیرین پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناا...

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را د...

☺پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را ...

#حکایتپادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط