{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه ر

پادشاهی قصد کشتن اسیری کرد. اسیر در آن حالت ناامیدی شاه را دشنام داد. شاه به یکی از وزرای خود گفت: او چه می گوید؟ وزیر گفت: به جان شما دعا می کند. شاه اسیر را بخشید.
وزیر دیگری که در محضر شاه بود و با آن وزیر اول مخالفت داشت گفت: ای پادشاه آن اسیر به شما دشنام داد.
پادشاه گفت: تو راست می گویی اما دروغ آن وزیر که جان انسانی را نجات می دهد بهتر از راست توست که باعث مرگ انسانی می شود.
«گلستان سعدی»

جز راست نباید گفت
هر راست نشاید گفت
دیدگاه ها (۳)

...

راه و چاه...

راه و چاه

My Arirang Part:1کاخ سلطنتی «گیونگ گونگ» پایتخت ،سئولصدای بل...

ᴘᴀʀᴛ43صدای جونگکوک در ذهنم نجوا می‌کند:«روی تخت ملکه بشین.»ب...

ᴘᴀʀᴛ4215 سال دروغ فصل سوم«مردمتان معترض‌اند. بسیار خواستار ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط