نکته : خواندن این سناریوی بدون لایک و کامنت حرام است

|| پارت هفتم ||
  نام سناریوی:
《 پرنسس دورگه من》

در اتاق کلارا خود

( توی راه رو سرنا اومد پیشم )

- سلام ؟ چی شده ناراحتی انگار ؟

+ ناراحت ؟؟ من ؟؟ نه اصلا فقط اعصبانی ام یکم

- از چی ؟ کتابت گم شده ؟

+ نه ای کاش کتابم بود

- پس چی ؟

+ هیچی اون ولیعهد خود شیفته اومده توی کتاب خونه شمالی الکی بدون دلیل

- چی ؟؟

+ آره ... سرنا بعدا برات تعریف میکنم فعلا خوابم میاد

- ساعت ۱۱ صبح

+ مهم نیست

- کلارااااااا

+ باشه باشه خستم میام دیگه خودت میدونی

- هی باشه برو منم میام الان

+ باشه

/توی راه روی شمالی/

+ زیادی خلوت...زمستون هم که هست بیرون اجازه ندارم برم حتی باغ ...

(نگاهی به پنجره برفی کردم)

+ پوففففف

(پکر به سمت اتاقم رفتم در اتاق رو باز کردم و خودم رو انداختم روی تخت صورتم روی بالشت بود)

کلارا : ''روز خوبی بود اگه اون شاهزاده رو نمیدیدم ''

(با صدایی که انگار نقاب هاش شکسته)

کلارا: '' روز خوب ؟ جالبه ...''

(انگار داشتم توی مرداب افکارم غرق میشدم)

کلارا : ''چی میشد اگه ... اون روز منم با تو ..... میمیردم .... مامان ؟ ''

( تصویری محو به سرم خورد انگار برگشتم به همون موقه ... هروقت بهش فکر میکنم سرم درد میگیره ... )

کلارا : "خب امید وارم دیگه اونو نبینم به اندازه کافی توی این قصر .... به خاطر وجودم جواب پس میدم ... لطفا پس خدا یا در این یک مورد کمکم کن"

( خودمو جمع و جور کردم دوست ندارم هیچ کس این شکلی بینم )

نفهمیدم کی خوابم برد ...

/فردا/

- "کلارااااااا کلارااااااا پاشو ساعت ۶ صبح الان باغ شرقی خلوت تا ساعت ۸ همون باغی که دوست داری"

+ "خوابم میاد سرنا ول کن جان جدت "

- " نمیشه کلارااااااا "

+ " سرنا جان من لطفا "

-" اصلا بعد ظهر بهم غر میزنی که چرا بیدارت نکردم "

+" باشه باشهههعه"

(کلارا پاشد از اتاق بره بیرون)

- "کلارااااا اول لباس و حمام "

+ "به نظرم خوابیدن گزینه آسون تریه کی گفته من باید این ساعت بیدار شم ؟ کدوم خری ؟"

- "خود خرت حالا پاشو "

+" نکته زریفی بود"

رفتم توی حمام میخواستم بگم آب خیلی گرمه که دیدیم نه سرنا از قبل خودش دمای آب رو درست کرد نمیشد غر بزنم

بعد این که دوش گرفتم و لباسم رو هم پوشیدم ساعت ۷ بود تقریبا

-" کلارا بریم ؟"

+ "آره آره"

-"بریم پس"

/از اتاق اومدیم بیرون در اتاق رو سرنا بست توی راه رو داشتیم راه میرفتیم رسیدیم به باغ/

+ " هوای تازه وای عالیه"

- " آره ... "

(رفتم سر تاب آهنی که تقریبا مثل مبل بود نشستم گل ها ... خیلی زیبا هستن توی قصر فقط بهار اونم فقط هفته اول ما گل ها رو می‌بینیم )

+ "سرنا بیا بشین !"

- "باشه باشه اومدم شاهزاده خانم"

+ "هییییی نگو این جوری بدم میاد"

- "چرا ؟ مگه دروغ میگم شاهزده خانم من "

+ "سرناا لطفاااا خوشم نمیاد !"

- " باشه باشه ببخشید~"

+ "همون کلارا صدام کن ! ... خب بیا بشین دیگه "

- "اومدم~"

(در همین لحظه در سالن تمرین )

*صدای به هم خوردن شمشیر*

فرمانده:" سریع تر امروز چرا انقدر کندی ؟ بجنب حرکت کن ! حریف منتظر تو نمیمونه"

جیمز : "حواسم هست کارت رو بکن انقدر حرف نزن"

- "جدی ؟ مطمعنی فکر نکنم اعلیحضرت."

+ "الان مطمعن هم میشی"

(یه حمله سریع از طرف جیمز که در لحظه آخر دستش لرزید ویکتور (فرمانده اسمش ویکتو) هم رف حمله کرد و زد حمله زد )

- "الان دیگه واقعا مطمعن شدم ولیعهد عزیزم "

دستش رو سمت جیمز دراز کرد که بلند بشه جیمز دستش رو پس میزنه و میزند زیر دستش

+ "لازم نکرده کمکم کنی شانس اوردی"

- "باعث تعجب که شمشیر زن استسنائی مون که از بچگی توی همه هنر های رزمی رو بلده الان نتونه یه ضربه ساده رو پیش بینی کنه شاهزاده بی اعصاب حواسش کجاست ؟"

(حمله با شمشیر)
+ "زیادی حرف میزنی ...
هر کس دیگه جای تو بود الان سرش روی گردنش نبود"

(رف حمله)
- "آه میدونم ... حالا خوب شد ادامه بده "

+ " پس بهتر نظرم رو عوض نکنی فرمانده "

#تابع_قوانین_اسلام
#انیمه#مانگا#کمیک#رومان#ژانر_درام
#فانتزی#سریال#میکس#تناسخ#پیج_رومان
#سایکو_نو_سوتوکا#ساکورا_اسکول#داستان_جالب#رومان#سناریو#انیمه#بی_تی_اس#مای_هیرو_کادمی#باکودکو#مدرسه_قهرمانان_من#ایران#جنگ#رهبر#ایزوکو_دکو_میدوریا#کاتسوکی_باکوگو_کاچان
دیدگاه ها (۲۷)

the first lie

dark life = 40

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت چهاردهم🧡💚قلبی که به تو تعلق داره باکودکو باکوگو: ...

صدای موسیقی توی گوشم می‌پیچید.نگاه‌های کنجکاوِ مهمون‌ها کلاف...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹‌p90صبح...نور خورشید از پنجره‌ی بلند اتاق...

Custom bride part : ۱۴

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹ویو: اتفردا...دست کوک رو گرفتم و...

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

✨ **عشق سلطنتی ✨ پارت ۷**آنچه گذشت؛آنیا از استرس پای دامیان ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط