𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹
ویو: ات
فردا...
دست کوک رو گرفتم و آروم از ماشین بیرون اومد.
هنوز تعادل درست و حسابی نداشت و مجبور بودم دستش رو محکم بگیرم.
همین که وارد عمارت شدیم، چند تا از خدمتکارا با نگرانی سمتش اومدن.
خدمتکار: ارباب، خدا بد نده... حالتون بهتره؟
خدمتکار: خیلی نگران شدیم قربان.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
_ خوبم.
همون جدیت همیشگیش رو حفظ کرده بود.
دستش هنوز توی دستم بود.
آروم از پلهها بالا رفتیم.
وقتی به اتاق رسیدیم، جونگکوک آروم روی تخت نشست.
اجوما چند دقیقه بعد داروهاش رو آورد.
اجوما: ارباب، این داروها رو طبق دستور دکتر مصرف کنید.
_ باشه.
اجوما از اتاق رفت بیرون.
من کنار جونگکوک نشستم و داروهاش رو یکییکی بهش دادم.
+ اینو بخور.
دارو رو از دستم گرفت.
_ مرسی پرنسسم.
یه لبخند کوچیک زدم.
+ فقط مواظب خودت باش.
_ باشه.
+ استراحت کن، زیاد راه نرو، داروهاتم سر وقت بخور.
_ چشم.
+ جدی میگم کوک.
_ میدونم.
دستش رو روی دستم گذاشت.
_ اینقدر نگران نباش.
+ خب چیکار کنم؟ دیشب نزدیک بود...
جملهم نصفه موند.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ ولی الان اینجام.
+ آره...
آروم نفس کشیدم.
+ پس همینجا بمون و اذیتم نکن.
پوزخند کوچیکی زد.
_ باشه.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد سرش رو روی بالش گذاشت و چشمهاش رو بست.
+ خوابت میاد؟
_ آره.
+ بخواب.
_ تو هم میمونی؟
نگاهش کردم.
+ آره، میمونم.
چشمهاش رو بست.
_ خوبه...
منم همونجا کنار تخت نشستم و دستش رو آروم گرفتم.
این بار دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶¹
ویو: ات
فردا...
دست کوک رو گرفتم و آروم از ماشین بیرون اومد.
هنوز تعادل درست و حسابی نداشت و مجبور بودم دستش رو محکم بگیرم.
همین که وارد عمارت شدیم، چند تا از خدمتکارا با نگرانی سمتش اومدن.
خدمتکار: ارباب، خدا بد نده... حالتون بهتره؟
خدمتکار: خیلی نگران شدیم قربان.
جونگکوک فقط سرش رو تکون داد.
_ خوبم.
همون جدیت همیشگیش رو حفظ کرده بود.
دستش هنوز توی دستم بود.
آروم از پلهها بالا رفتیم.
وقتی به اتاق رسیدیم، جونگکوک آروم روی تخت نشست.
اجوما چند دقیقه بعد داروهاش رو آورد.
اجوما: ارباب، این داروها رو طبق دستور دکتر مصرف کنید.
_ باشه.
اجوما از اتاق رفت بیرون.
من کنار جونگکوک نشستم و داروهاش رو یکییکی بهش دادم.
+ اینو بخور.
دارو رو از دستم گرفت.
_ مرسی پرنسسم.
یه لبخند کوچیک زدم.
+ فقط مواظب خودت باش.
_ باشه.
+ استراحت کن، زیاد راه نرو، داروهاتم سر وقت بخور.
_ چشم.
+ جدی میگم کوک.
_ میدونم.
دستش رو روی دستم گذاشت.
_ اینقدر نگران نباش.
+ خب چیکار کنم؟ دیشب نزدیک بود...
جملهم نصفه موند.
جونگکوک چند لحظه نگام کرد.
_ ولی الان اینجام.
+ آره...
آروم نفس کشیدم.
+ پس همینجا بمون و اذیتم نکن.
پوزخند کوچیکی زد.
_ باشه.
چند ثانیه سکوت کردیم.
بعد سرش رو روی بالش گذاشت و چشمهاش رو بست.
+ خوابت میاد؟
_ آره.
+ بخواب.
_ تو هم میمونی؟
نگاهش کردم.
+ آره، میمونم.
چشمهاش رو بست.
_ خوبه...
منم همونجا کنار تخت نشستم و دستش رو آروم گرفتم.
این بار دیگه هیچکدوم حرفی نزدیم.
#رمان#فیکشن#بیتیاس#فیک#رمانمافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jungkook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگکوک
#بیتیای#بنگتن#رمانجونگکوک
- ۲.۵k
- ۳۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط