پارت 2
فردی دستش را گرفت و اورا آرام روی ابر ها گذاشت... اون فیلیکس بود
فیلیکس بر روی ابر ها نشست و گفت:هیونجین... هیونجین.. هی.. خوبی؟.. چی شد؟
فیلیکس وقتی دید هیونجین جواب نمیده اون رو کول کرد و بالا رفت... بالا رفتن اونم با یکی دیگه خیلی خیلی سخت بود... اما فیلیکس طاقت آورد و رفت... وقتی به قصر رسید یواشکی هیونجین رو برد به اتاقش و اون رو گذاشت روی تختش.
رفت لباس هاش رو عوض کرد و به پیش پدرش رفت تا گزارش های اون روز رو به او بده
(ویو هیونجین)
بعد از 10 دقیقه.. چشم هاش رو باز کرد.. و خودش رو توی یک اتاق تمام سفید و جزئیات طلایی دید.. حدس زد اتاق فیلیکس باشه... باید میگشت و اطلاعات به دست می آورد... ولی خسته بود.... پس تصمیم گرفت بخوابد و فردا کارش را شروع بکند... وقتی پلک هاش رو روی هم گذاشت به این فکر کرد که وقتی داشت می افتاد... فیلیکس اورا گرفت.. ولی، چه جوری اون رو تا اینجا آورده بود؟ به کسی گفته بود؟ یا خودش او را آورده بود.
فیلیکس کمی بعد وارد اتاق شد.... هیونجین روی تخت نشست
فیلیکس:به هوش اومدی؟ خوبی؟ خسته ای آره؟ بهت گفتم بزار کمکت کنم
هیونجین:مرسی.. من خوبم... فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه
فیلیکس لبخند گرمی زد و گفت:همه همین فکر رو میکنن
هیونجین:فیلیکس
فیلیکس:بله؟
هیونجین:تو خودت منو تا اینجا آوردی؟
فیلیکس:آره چطور؟
هیونجین:تنهایی؟
فیلیکس:خب.. آره دیگه
هیونجین:اما من خیلی سنگینم... چه جوری منو تا اینجا آوردی؟
فیلیکس دستش رو گذاشت روی شونه ی هیونجین و گفت:حالا یه جوری آوردم دیگه
هیونجین:مرسی
فیلیکس:نیاز نیست تشکر بکنی؟ لباس میخوای؟ میتونم برم برات لباس بگیرم... چیزی نیاز داری؟
هیونجین از مهربونی فیلیکس تعجب کرد و فقط درخواست یک لباس کرد
فیلیکس:اوکی... بیا... این غذا ها رو بخور تا برم لباس بیارم برات.
فیلس سینی ای از غذا های خوش رنگ و خوشمزه جلوی هیونجین گذاشت و بعد بال های سفید طلاییش رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت
هیونجین چون خیلی خسته و گرسنه بود غذا رو خورد... غذا به طرز عجیبی مزه ی خوبی میداد.. غذا های توی جهنم بدون هیچگونه ادویه ای پخته میشدن... و هیونجین وقتی طعم ادویه رو حس کرد... ولعش برای خوردن بیشتر شد.
فیلیکس بعد از 10 دقیقه اومد... هیونجین غذاش رو تموم کرده بود و داشت آب میخورد
فیلیکس وقتی دید هیونجین به این سرعت غذاش رو تموم کرده خوشحال شد... فیلیکس فرشته ای بود که وقتی میدید یکی از کارهایی که میکنه راضی هست و به عبارتی به یکی کمک میکنه... بیشتر از هر چیزی خوشحال میشد.
فیلیکس:غذا خوب بود؟
هیونجین که تازه متوجه فیلیکس شد گفت:آره.. مرسی
فیلیکس لباس رو داد به هیونجین و گفت:من میرم بیرون تا لباست رو عوض کنی.. هر وقت تموم شد منو صدا بزن.
هیونجین به حرفش گوش داد.. لباسی که فیلیکس براش آورده بود یه لباس بلند سفید با لبه های طلایی.... هیونجین لباس رو پوشید و به خودش توی آیینه نگاهی انداخت... پدرش خوب اون رو تغییر داده بود... چون هیچکس نمیتونست متوجه بشه اون یک شیطان.. پوزخندی شیطانی با فکر به نقشه ای که کشیده بود زد و بعد فیلیکس رو صدا زد
هیونجین:بهم میاد؟
فیلیکس از حجم زیبایی هیونجین توی اون لباس دهنش باز مونده بود گفت:آ.. آره.. خیلی... خیلی خوشگل شدی
هیونجین:جدی؟
فیلیکس:آره... خوشگل ترین فرشته ای هستی که دیدم
هیونجین:ولی تو از منم خوشگل تری
گونه های فیلیکس با این حرف هیونجین قرمز شد... هیونجین چند قدم جلو رفت و دم گوشش گفت:واقعا برام سواله خدا چقدر برای خلق کردنت وقت گذاشته... شاید تمام عمرش... شاهکار ها وقت زیادی میخوان.
فیلیکس که دیگه احساس کرد داره تبدیل به لبو میشه با تته پته گفت:آم.. چیزه.. م.. من باید برم... پدر باهام کار داره.. تو استراحت بکن تا من بیام باشه؟
هیونجین لبخندی به فیلیکس زد و سرش رو تکون داد.. فیلیکس از اتاق خارج شد.. هیونجین با فکر به اینکه فیلیکس تا چه حد ساده لوحه و میتونی بهترین قربانی برای نقشه اش باشه لبخندی خبیسانه زد... و روی تخت دراز کشید
اهم اهم
خب
شرایط این پارت
20 تا لایک
15 تا کامنت
4 تا بازنشر
ببینم چه میکنید
بوس
بای
فیلیکس بر روی ابر ها نشست و گفت:هیونجین... هیونجین.. هی.. خوبی؟.. چی شد؟
فیلیکس وقتی دید هیونجین جواب نمیده اون رو کول کرد و بالا رفت... بالا رفتن اونم با یکی دیگه خیلی خیلی سخت بود... اما فیلیکس طاقت آورد و رفت... وقتی به قصر رسید یواشکی هیونجین رو برد به اتاقش و اون رو گذاشت روی تختش.
رفت لباس هاش رو عوض کرد و به پیش پدرش رفت تا گزارش های اون روز رو به او بده
(ویو هیونجین)
بعد از 10 دقیقه.. چشم هاش رو باز کرد.. و خودش رو توی یک اتاق تمام سفید و جزئیات طلایی دید.. حدس زد اتاق فیلیکس باشه... باید میگشت و اطلاعات به دست می آورد... ولی خسته بود.... پس تصمیم گرفت بخوابد و فردا کارش را شروع بکند... وقتی پلک هاش رو روی هم گذاشت به این فکر کرد که وقتی داشت می افتاد... فیلیکس اورا گرفت.. ولی، چه جوری اون رو تا اینجا آورده بود؟ به کسی گفته بود؟ یا خودش او را آورده بود.
فیلیکس کمی بعد وارد اتاق شد.... هیونجین روی تخت نشست
فیلیکس:به هوش اومدی؟ خوبی؟ خسته ای آره؟ بهت گفتم بزار کمکت کنم
هیونجین:مرسی.. من خوبم... فکر نمیکردم اینقدر سخت باشه
فیلیکس لبخند گرمی زد و گفت:همه همین فکر رو میکنن
هیونجین:فیلیکس
فیلیکس:بله؟
هیونجین:تو خودت منو تا اینجا آوردی؟
فیلیکس:آره چطور؟
هیونجین:تنهایی؟
فیلیکس:خب.. آره دیگه
هیونجین:اما من خیلی سنگینم... چه جوری منو تا اینجا آوردی؟
فیلیکس دستش رو گذاشت روی شونه ی هیونجین و گفت:حالا یه جوری آوردم دیگه
هیونجین:مرسی
فیلیکس:نیاز نیست تشکر بکنی؟ لباس میخوای؟ میتونم برم برات لباس بگیرم... چیزی نیاز داری؟
هیونجین از مهربونی فیلیکس تعجب کرد و فقط درخواست یک لباس کرد
فیلیکس:اوکی... بیا... این غذا ها رو بخور تا برم لباس بیارم برات.
فیلس سینی ای از غذا های خوش رنگ و خوشمزه جلوی هیونجین گذاشت و بعد بال های سفید طلاییش رو باز کرد و از اتاق بیرون رفت
هیونجین چون خیلی خسته و گرسنه بود غذا رو خورد... غذا به طرز عجیبی مزه ی خوبی میداد.. غذا های توی جهنم بدون هیچگونه ادویه ای پخته میشدن... و هیونجین وقتی طعم ادویه رو حس کرد... ولعش برای خوردن بیشتر شد.
فیلیکس بعد از 10 دقیقه اومد... هیونجین غذاش رو تموم کرده بود و داشت آب میخورد
فیلیکس وقتی دید هیونجین به این سرعت غذاش رو تموم کرده خوشحال شد... فیلیکس فرشته ای بود که وقتی میدید یکی از کارهایی که میکنه راضی هست و به عبارتی به یکی کمک میکنه... بیشتر از هر چیزی خوشحال میشد.
فیلیکس:غذا خوب بود؟
هیونجین که تازه متوجه فیلیکس شد گفت:آره.. مرسی
فیلیکس لباس رو داد به هیونجین و گفت:من میرم بیرون تا لباست رو عوض کنی.. هر وقت تموم شد منو صدا بزن.
هیونجین به حرفش گوش داد.. لباسی که فیلیکس براش آورده بود یه لباس بلند سفید با لبه های طلایی.... هیونجین لباس رو پوشید و به خودش توی آیینه نگاهی انداخت... پدرش خوب اون رو تغییر داده بود... چون هیچکس نمیتونست متوجه بشه اون یک شیطان.. پوزخندی شیطانی با فکر به نقشه ای که کشیده بود زد و بعد فیلیکس رو صدا زد
هیونجین:بهم میاد؟
فیلیکس از حجم زیبایی هیونجین توی اون لباس دهنش باز مونده بود گفت:آ.. آره.. خیلی... خیلی خوشگل شدی
هیونجین:جدی؟
فیلیکس:آره... خوشگل ترین فرشته ای هستی که دیدم
هیونجین:ولی تو از منم خوشگل تری
گونه های فیلیکس با این حرف هیونجین قرمز شد... هیونجین چند قدم جلو رفت و دم گوشش گفت:واقعا برام سواله خدا چقدر برای خلق کردنت وقت گذاشته... شاید تمام عمرش... شاهکار ها وقت زیادی میخوان.
فیلیکس که دیگه احساس کرد داره تبدیل به لبو میشه با تته پته گفت:آم.. چیزه.. م.. من باید برم... پدر باهام کار داره.. تو استراحت بکن تا من بیام باشه؟
هیونجین لبخندی به فیلیکس زد و سرش رو تکون داد.. فیلیکس از اتاق خارج شد.. هیونجین با فکر به اینکه فیلیکس تا چه حد ساده لوحه و میتونی بهترین قربانی برای نقشه اش باشه لبخندی خبیسانه زد... و روی تخت دراز کشید
اهم اهم
خب
شرایط این پارت
20 تا لایک
15 تا کامنت
4 تا بازنشر
ببینم چه میکنید
بوس
بای
- ۶.۴k
- ۲۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط